آن
مایهی عجیب آمد دستش؛ آن مایهای که تعریف کردنی باشد. نه از آنها که بارها بهش
گفته بودند تو اگر اینها را تعریف کنی چه شود و خودش دانسته بود که هیچ هم تعریف
کردنی نیستند اینها و بی هیچ تواضع ساختگی گفته بود «بشاش توش بابا»
بیهیچ نشانهی آشنا و عادت خوردهای، اصیل و برهنه ایستاده جلوش و اطوار میریزد
که یالا مرا تعریف کن. صبر کن آرامتر لگد بکوب. بگذار خودم را جمع و جور کنم.
بگذار منگیاش از سرم بپرد آخر.
برایتان تعریف میکنم. گرانترین کلمههایم را برمیدارم... نه که نرم نرم
برانداخت مرا، همان میخواهم بکنم.