غم (
غم است آن؟ نکبت است؟ بدشانسی است؟ یا دارم خودم را لوس میکنم؟) یک وقتهایی آن
قدر سنگین است که به دلخواستهات هم که میرسی، چنان با شتاب بهت برخورد کرده و اساسن
آن قدر خردت کرده که مثل یک تکه خمیر فقط بماسی و نتوانی دست بگشایی و در آغوش
بگیری آن طور که شاید. این «یک وقتهایی» گردید و چرخید و رسید به ما و غم ما.
در خر تو خری بی قطعیتی این پایداری عجیب روزگار در گه بودن محض (محض ها) دستْ
خوش دارد.
به کجا ببرد آدمیزاد عاصی غمانش را؟