پیراهن
من مظهری و نشانهای است
تا اینکه پوششی در برابر آفتاب و باران
پیراهن من نشانهای است
و قصهگوی روحیست
میتوانم پیراهنم را درآورم و پاره کنم
و صدای جرواجر شدنش را دربیاورم
و مردم خواهند گفت
«نگاه، دارد پیراهنش را پاره میکند»
میتوانم پیراهنم را درنیاورم
همین دور و برها بپلکم و مثل پرندهای کوچک
آواز بخوانم
و توی چشمهایشان نگاه کنم و هرگز
نگران نمانم
میتوانم پیراهنم را درنیاورم
کارل سندبرگ (Carl Sandburg)، ترجمهی م.آزاد، مجلهی آرش - ویژهی ادبیات آمریکا – شمارهی 4- مرداد 1341
قبلاً
میدانستم و جایی در یکی از کتابها یا فصلنامههای همین چند سال گذشته خوانده
بودم که «کارل سندبرگ» فرزند خلف و آبرونگهدارِ والت ویتمن، شاعر آمریکاییست.
در «آرش» هم نوشته بود «وارث بلامنازع ویتمن». والت ویتمن... والت ویتمن... والت
ویتمن... چرا آشناست؟ کِی بود که اسمش به گوشم رسید؟ پنجم دبستان بودم. سر صف صبحگاه.
«ماریا عنایت» از جیب روپوش توسیاش کاغذی درآورد و شعری خواند. آخرش گفت از والت
ویتمن. والت ویتمن را یک جور قشنگِ اصیلی گفت. روال این بود که صبحگاههای لبریز
از شعار هفته و تلاوت قرآن و دعای فرج امام زمان و پنج مرتبه امّن یجیب (ویژهی
پنجشنبهها) را با خواندن شعر یا خواندن خبرهای جالب روح ببخشیم. من نمیگویم صبحگاه
بدون شعر، بی روح بود یا نبودها، آنها که خودشان از ما اجرای شعار هفته و باقی
خرت و پرتها را میخواستند معتقد بودند این مراسم بی روح است و به سوگواری برای
نعش یکی از بچههای پیشدبستانی مجتمع بیشتر شبیه است.
واقعا هم صبحگاه چه کوفتی بود دیگر؟
والت ویتمن را میگفتم و ماریا عنایت را؟ ماریا عنایت برایم خیلی عزیز بود. سوم
دبستان بود. موهای کدر صاف با مدل مصری و تنها دختر با دندانهای سیمکشی و همیشه
در حال پریدن از روی نردههای راهپله و همیشه ایستاده در گوشهای از راهروی دراز
و سر به زیر انداخته و عذرخواه از ناظم. این جور وقتها دستهایش را پشت کمرش قلّاب
میکرد و روی پنجههایش بلند میشد، میخواست از خنده منفجر شود، اما جلوی خودش را
میگرفت. دوست بودیم.
یک همکلاسی داشتم فامیلیاش «لاچین» بود. این ماریا عنایت گاهی قبل از آمدن معلمها
میدوید دم در کلاس ما و لاچین را صدا میزد که «لاچین لاچین پاککن داری؟ الان
امتحان ریاضی داریم. تو رو خدا بدو، الان خانوممون مییاد» و لاچین و خدا را تشدید
میداد روی چ و دالشان. یا مثلاً خطکش قرض میگرفت یا برای خواندن سرود روسری
سفید میخواست. بعضی وقتها زنگهای تفریح نمیدیدمش، از دوستانش میپرسیدم ماریا
کجاست؟ اغلب میگفتند «حالش بد شد باباش اومد دنبالش بردش کلینیک» پدرش از آن
ماشینهای قدیمی داشت، از آنها که توی فیلمهای قدیمی فرانسوی زیاد است، شبیه
اسباب بازیاند. حالا یا هیلمن بود یا دُج یا از این تویوتاها یا پژوهای قدیمی. بوی
تندِ تلخِ مرموزی هم داشت داخل ماشینشان. بوی داروخانه یا لوازمِ آرایشفروشی.
ماریا دبستان را در مجتمع ما تمام کرد و رفت که رفت. رفت جایی پیش «ثمر گلشن» و
«زهرا ایمانی» و «آیدا امیریراد» که هر کدام برای من ماریا عنایتی بودند.
چند روز پیش رو به روی پارک ساعی توی ترافیک وحشتناک، در تاکسی از دست آقای بینزاکت
و بیشعور بغلدستی مچاله شده بودم توی در، که دیدمش. ماریا عنایتِ نازنین، خندان
از آن طرف خیابان آمد. بازوی پدرش را گرفته بود و یک پلاستیک خرید دستش بود. پدرش
پیر شده بود، خیلی پیرتر از آن چیزی که من فکر میکردم باید باشد. کوتاهتر از
ماریا، سرش را خم کرده بود سمت آن دختر زیبای رها و نمیدانم به چی میخندید. از
بین ماشینها آمدند صاف تا کنار من. بین ما یک در فکسنی فاصله بود. سِر شدم. آن
بوی تند و تلخ مرموز را نه که تصور کنم قشنگ حس کردم. بینیام پر شد از آن بو. بعد؛
عبور کردند و رفتند. رفتند. دلم میخواست همان آقای بغلدستی باشعورتر و بانزاکتتر
بود تا بغلش کنم و های های گریه کنم که یکی دو ماه پیش آن شعر بالا را خواندم و
والت ویتمن لایک خورد و آمد جلوتر از باقی داشتههایم و هی یاد تو بودم ماریا جان و
حالا که دیدمت، این جور.