به
اعصابت مسلط باش. مسلط، آرام، لبخند، آرام، با آرامش، بدون بغض، بدون عصبانیت، بیاخم و
تخم، خیلی محکم، راحت، صریح، داد نزن نزن، آرام، تکه پراندنها مهم نباشد برایت.
لازم دارم کسی این روزها اینها را به من بگوید، خودم به خودم میگویم. هر شب، هر
صبح. ولی محکم نیستم. دیگر کم آوردم، به همین سادگی. کم شدهام. اعصابم مثل
نوار باریک لاستیکی تا نهایت درجه کشیده است، لینننن
نگران خودم نیستم. دلم شور کارهایی را میزند که بدون تمرکز من به انجام نمیرسند و
روی زمین ماندهاند. فقط نگران کارهایم هستم. نه نگران پف چشمهایم کلهی صبح در
کوچه و خیابان و نه نگران این بیرون ریختن کودکانه و بله از سر ناچاری.
چرا وقتی قرار است دیوانهام کنید، همهتان با هم دندان تیز میکنید و دندان به هم
میسابید؟
میخواهم نامرئی شوم و دیگر نبینیدم. آزارم میکنید. کودن شدهاید. نمیگیرید
منظورم را، پرت نگاه میکنید. پرت میگویید. پرت فکر میکنید راجع بهم. میرنجانیدم،
درد دقیق، در جای دقیق، به میزان دقیق. بیمارم کردهاید. هول میدهیدم تا تلافی کنم و
خط و نشان بکشم. اف.
شما بیخیالی و صمیمیت مرا به کثافت کشیدید، میکشید همچنان. حتی با نفَستان هم میپلاسم، سینهام میگیرد. با کدامتان چنین
کردم؟ با کدامتان کجدار و مریز بودهام و یا اطوار ریختهام؟ غریبهها، آشناها،
دوستها، نزدیکترینها... بیرحماید.
جای دوری نمیخواهم، همین یکی دو سال پیش، چه قدر بهتر بود بعضی چیزها، خیلی بهتر
بود. خیلی بهتر بود که خیلیها نبودند. خلوت بود.