غم (
غم است آن؟ نکبت است؟ بدشانسی است؟ یا دارم خودم را لوس میکنم؟) یک وقتهایی آن
قدر سنگین است که به دلخواستهات هم که میرسی، چنان با شتاب بهت برخورد کرده و اساسن
آن قدر خردت کرده که مثل یک تکه خمیر فقط بماسی و نتوانی دست بگشایی و در آغوش
بگیری آن طور که شاید. این «یک وقتهایی» گردید و چرخید و رسید به ما و غم ما.
در خر تو خری بی قطعیتی این پایداری عجیب روزگار در گه بودن محض (محض ها) دستْ
خوش دارد.
به کجا ببرد آدمیزاد عاصی غمانش را؟
When our wings are cut, can we still fly? Ha?-
-Birds are many; two of them are which have wings but don't care about flying and which care about flying but don't still have wings. One day, the second group will fly
.
.
.
- No, but we can think about flying, at least. The wings cut, will be growing back soon. We just have to keep thinking on flying. We have to keep our dreams our life is nothing but our dreams coming true; soon or late
.
.
.
خوبی؟
Yep, any way I`ll found the way even without any light, same always-
Certainly-
نميدانم. همين که برف باريدنش شروع ميشود
ميگويم «يکي مرد».
در برف يخ نميکنم، سردم نميشود، نميلرزم. شايد به اين خاطر است که اين «يکي
مرد» بيهوا، درونم را سرد ميکند. نميدانم، شايد يکي در زمستان مردهست.
بايد بپرسم.
ديروز هم گفتم: «يکي مرد»
- خاک بر سرت. اين ديگه چه حرفيه؟ عروسيهها مثلا
راست ميگفت ديروز که عروسي بود برف ميباريد.
- اين مملکت خشن، دروغگو، بيرحم که همه رو معتاد بدبخت ميکنه.*
يکي را معتاد دارو؛ يکي را معتاد ايدئولوژي. تا با يک معتاد زير يک سقف زندگي نکني نميفهمي چه استخواني خرد ميشود. نميداني چه چيزها که صافصاف جلوي چشمت به باد نميرود. نميفهمي چه زندگي گه دلبههمزنيست. به کجا پناه ببرد آدميزاد عاصي؟ به کجا ببرد غمش را؟
*سنتوري

مگر مسابقه است؟ نميدانم. گفتم نميدانم و با اينكه فهميدم دارد حرفهايش را بيخودي كش ميدهد كه بيشتر با هم صحبت كنيم، سر و ته حرف را جمع كردم و گوشي را قطع كردم تا بيشتر بخوانم. صفحهي چندَم؟ 227 چند سطر هم از صفحهي بعد خواندهام. براي بار چندُم صفحهي آخر را ديدم. حساب كردم چند روز ديگر چه قدر و كِي به آخر ميرسم.
مسابقه بوده و ما خبر نداشتيم؟ يا مسابقهاي در كار نيست و براي اينكه سرمان گرم باشد و شرّمان كم، رفتهايم سر كار؟
چشم و هم چشمي ما با اينكه سعي كرديم سر ميوهخوري بلور و ساعت اسپيريت و شال فلان نباشد، قطعاً سر قاپ زدن عشق خوش آب و رنگتر و وانمود كردن به داشتن كلهي پُرتر و گرفتن پز روشنفكرانهي غليظتر بوده. سر چيزهايي ديگري هم بوده. نگويم ديگر. ننويسم. نگو نه. به من ميگويي بگو. اما به خودت نه.
مسابقه را ميگقتم. چي ميگفتم؟ همين است ديگر آدم با خودش هم مسابقه ميدهد. حرف حساب كه نيست رُس آدم را بكشد تا بيايد بيرون. همين خرت و پرتها براي نوشته شدن از هم جلو ميزنند مبادا گفته نشده دفع شوند.

آخ... ديگر نميتوانم پنهان كنم! اين را كه فكر ميكنم شرقي بودن جذابيتهاي اوريجينال و وحشتناكي دارد كه اگر بداني، دوست نداري آن را با هيچ چيز ديگر عوض كني. نگاه عجيب و غريب بعضي شبهمتفكرهايمان را نميفهمم* وقتي حرف از جهاني شدن فرهنگ ميزنند و منظورشان اين است كه ديگر آداب و نگاه شرقي را بايد بگذاري در كوزه. اصلا هنرمندها را به اين خاطر بيشتر از متفكرها دوست دارم كه با «جوهر»ها ملايمتر و مادرانهتر ـ و حتي باغبانهتر ـ رفتار ميكنند. يك چيزي وجود دارد به اسم نگاه شرقي، كه حالا من نميدانم چه طور تو خون آدم وجود دارد. شايد به اين خاطر كه اصلا جور ديگري بار ميآييم و چيزهاي ديگري تجربههاي ما را رشد ميدهند. يك بخشي از خصلتهاي اين نگاه را من هم دوست ندارم آن بخشي كه جاهلانه و سطحي و ادا اطواري است و همه چيز را مثل بازار كوليها با هم قاطي ميكند. اما با عرض معذرت از مخالفين احساسيگري مثلا همين احساسيگري را عاشقم! اينكه مينشينيم يك فيلم جدي در باب عاصي شدن آدمها ميبينيم اما باز ته دلمان رسيدن دختره به پسره برايمان اهميت دارد و هيجانمان را نسبت به اين قضيه گم نميكنيم حتي اگر ابرازش نكنيم!
بهتر نيست يك عده شرقي داغ با شوريدگيهاي هزار ساله و خاكي خودمان باشيم تا موجود سبكي كه من را ياد اين معماريهاي تازه مياندازد: شيشه و يك خروار آلومينيوم طوسي كه انگار با مشت ميزنند توي چشم آدم.
*گفتم نمي فهمم! شايد فعلا. حرف از قبول يا ردّش نزدمها!
فكر ميكنم اگر همين صبح فردا بيدار شوم و ببينم كه زمان به عقب برگشته و من يك يهودي هستم كه در يكي از اردوگاههاي كار اجباري نازيها روزهايم را دارم با يك تكه سيبزمين خام و دو تكه زغال براي گرم شدن ميگذرانم، با اين آرزو كه هر بار توي ليست آدمهايي كه براي خفه شدن و سوزانده شدن انتخاب ميشوند اسم خودم را نشنوم؛خيلي بهم سخت نخواهد گذشت!
روزهايي پر از ترس، پر از علامت سوال از رفتارهاي بيمنطقي كه به ما تحميل ميشود را داريم ميگذرانيم، و نمردهايم فعلا! پوست كلفت كردن آن قدرها هم ساده نيست. ولي چه بخواهيم چه نخواهيم پوستمان كلفت و زمخت شده. و روحمان هم كمكم دارد پينه ميبندد. فلاني ميخواهد جلوي دوربين فلاني برود...
آخ كه چه راحت روياها خط ميخورند!
ديگر گوشهايمان كر شده از افتادن گروپ گرومپ درهاي ميلهاي. يكي يكي ميافتند و قفل ميشوند و ما مجبوريم هي خودمان را مچالهتر كنيم، هي فشردهتر شويم.
هي.
مربوط: اينجا و اينجا و اينجا و اينجا
پ.ن: داري بزرگ ميشوي وقتي گاهي وسوسه ميشوي مزهي ليمو عماني تلخ خورش قيمه را بچشي. بزرگ شدي وقتي كه اولين ليمو عماني زندگي را با چنگال به دهان ميبري و با تعجب از طعمش خوشت ميآيد.
پذيرش! همين. مثل گلولهاي كه چند سال فاصله بوده بين شليك شدن و برخوردش به جايي در جمجمهات. فاصلهاي به اندازهي شروع غمانگيز بلوغ تا شكوه الكي بالغ به حساب آمدن.
ديگر به اين شهر اميدي ندارم. شهري كه جسمش آش و لاش است و روحي ندارد. يك بار گفتهبودم تو يكي از پستها ي قبليم : ديگر حالم از اين همه قيافهي غريبه به هم ميخورد.
بعد وقتي كه با كوچكترين صدايي دو متر به هوا ميپري توصيههاي روانشناسانه از در و ديوار به سرت ميريزد. من هيچم هيچيم نيست. مسئله اينجاست كه با همه چيز اين شهر مشكل دارم. با سينماي تازهسازش با آن برنامهاش و با آن گيشهي تحقيرآميزش، بار راننده تاكسي كثيف بيشخصيتاش، با مرديكهي عوضياي كه توي تاكسي روانم را به هم ميريزد، با همسايهي بيفرهنگ نفهم طبقهي بالاييمان، با تلويزيون به شدت پوچ و مخدرگونهمان، با اين همه هالوي بيمسئوليت كه ريختهاند توي خيابانها و دم به دم گره ترافيك را كورتر ميكنند، با جماعتي كه به زندگي گداوار و گوسفندي خو كردهاند، با عربدهها و لاتي حرفزدنهاي مثلا دانشگاهيها و بعد از همهي اينها چشمم روشن به سطحي حرف زدن و چرت و پرت بافتن پشت سر جنبشهاي زنان در حوزههاي علميهي خواهران! آن هم وقتي سخنران ـ كه مطمئنم داشت اداي يكي از اين منبريهاي مرد را درميآورد، وقتي پرسيدم نتوانست حتي يك كتاب نام ببرد در مورد فمنيسم، در مورد جنبشهاي زنان، در مورد حقوق زن. بعد داد سخن ميداد كه "بريد خواهران من كتابهاي اينها رو مطالعه كنيد ببيند كه با طرح مغرضانهي اين شبهات چه اهدافي را براي بيريشه كردن ما، براي تهي كردن ما از حبل متين اسلام* و براي به بردگي كشيدن زن مسلمان دنبال ميكنند!" آخر خودش ته مطالعه را درآروده بود ـ
... خيلي دارم بد و بيراه ميگويم نه؟ و اينكه وقتي آدمها را ـ اين همشهريهاي بسيار نازنين را كه كمرشان خم شده و هزار جور مكافات دارند ـ اينجور ميبينم نشاندهندهي خلائي در خود من است؟
نه كه حالم بد باشد و شبيه اينها كه تازه ميخواهند اداي يك كارهايي را دربياورند ـ و مثل ويروس هم دارند تكثير ميشوند ـ رفتهم رو مود دلخستگي و افسردگي، نخير! عصباني نيستم. دق دلي هم از روزگار ندارم كه بخواهم بابتش به جايي غر بزنم. اتفاقا خيلي هم اوضاع اجتماعي و مالي و فرهنگيم رو به راه است. فقط دارم ميگويم اين شهر و اين حجم از بلاهت را آب دريا هم نميتواند طاقت بياورد و به گند كشيده ميشود.
* من كه هر چي فكر كردم نفهميدم فمنيستها چهطور زنان مسلمان را از حبل متين اسلام تهي ميكنند!
** نميدانم اين يك فيلم پورن است يا كه فيلم كودكان، با اين اسم مسخرهش
اين يك مدلش است يك مدل از ابتذال: اينكه يك چيز را آنقدر بگويي تا بيرنگ شود و بياثر، مثل يك اسم كه آنقدر تكرار شده از معني خاليِ خالي شده است. اسمها خالياند و آهنگي ندارند اينجا و آنجا بادقت چيده شدهاند ولي ديگر آنها را باور نميكنيم. شايد جايي زير نور يك لامپ ـ كه مال ما نباشد ـ بايد نشست و فقط سكوت كرد. شايد دوست داشته باشيم دور هم جمع شويم و هيچ جوابي براي حرفها از دهان كسي بيرون نيايد. يكي هم زحمت بكشد و استكانهاي خالي را پر كند. همين. غمي نيست. تكه كاغذي را ريز ريز ميكنيم، اعلان يك تئاتر است از يك كارگردان تازه از تخم درآمده. ميدانيم هر كس تنهاست. دلگير و سنگين بيهيچ حرف و اسمي. اين دنياي ماست. ميتوانيم سادهترش كنيم و قابل تنفستر. اين تصميم مثل تصميم يك بچهي ترسوي چلمن براي پريدن از روي يك چهارپايه است.
يكي از روزهاي معمولي بهار است. بهار است. و حالا كه بهار است ديگر هيچ ارزشي ندارد، هر سال همين است. لذتي نيست و دوستداشتني هم. زندگي از روي همين خاك ميگذرد. از روي همين شهر كه حالا هر صبح آفتابِ بهار آن را از يك خاطرهي كمرنگ و مات، رفته رفته تبديل ميكند به دختري رخوت زده و ناز كه انگشتهاي باريك بلندش را روي گونهي صورتيش گذاشته.
زمين اول صاف بود. ما توي مركز عالم زندگي ميكرديم. اجداد ما دماغهايشان را گرفتهبودند بالا و تفلسف ميكردند كشف ميكردند اختراع ميكردند ميزنند همديگر را ميكشتند نقاشي ميكردند و از توي عدسيهاي بزرگ با هيجان به آسمان زل مي زدند.
زمين بعد گرد شد. و كوچك شد و حركت كرد و ما افتاديم توي يك گوشهي پرت از جايي پرت كه خودمان هم نميدانستيم دقيقا چي ميتواند باشد. ما توي مركز عالم زندگي نميكرديم.
زمين بيضي شدهبود و بزرگ آنقدر كه ما ميتوانستيم جهان خودمان را خلق كنيم و زمين نتركد و ما در كنار هم با خوبي و خوشي زندگي ميكرديم. پرت شده بوديم توي جزيرههاي تكي تكي و دلخوشكنك با مورس با تلگراف با تلفن با چت با اسام اس وجودمان را رنگي ميكرديم تا فراموش نشويم. ما توي خودمان زندگي ميكرديم. و از توي پنجرههاي كدر دود گرفتهي بيحالت با شادي پيادهروها و باغچههاي جلوي دخمههامان را ديد ميزديم.
همهچيز يك جور اعتقاد خرافي احمقانه است. يك جور شعار دروغ گنده... من حتي.
به يك كلني بيانتها فكر ميكنم. آدمهاي چاق و لاغر و شكلات كه تمام ميشود.
ميترسم. با تمام بند بند وجودم به طرز فوقالعاده رقتانگيزي ميترسم.
سرما كه ميخورم فكرم ميرود به تمام ويروسهاي چندش ناكِ ناچيزي كه دارند توي سلولهاي باريك و پهن و گرد و صاف تنم وول ميزنند. زود ياد سينه پهلو و زكام و ذاتالريه و تمام كتابها و فيلمهايي ميافتم كه: اولش با يك سرماخوردگي ساده شروع شده. كلهام را ميكنم زير پتو و لاي بخور مهوع اكاليپتوس پرتقالم را با ني ميك ميزنم. يادم ميافتد كه كه آب پرتقالِ كوفتي استاندارد آب زيپوي آشغالي است كه توش كمي از اسانس مادهاي را زدهاند كه ازش در صنايع چرم پاككني استفاده ميشود.
حالم بهم ميخورد و ته گلوم مزهي ترش و دردناكي را حس ميكنم.
سوسكي ترسو از روي كتابهاي توي قفسهام رد ميشود. كاغذ شكلات را باز ميكنم. آرام با بند اول انگشتم پشهاي را روي پاتختي ميكُشم و به ماهوارهاي فكر ميكنم كه همين حالا اسكنم كرد.
اگر چيز كوچكي اگر كوچكترين چيزي براي كشف توي اين سيارهي زيادي كوچك بود ميشد به زندگي اميدوار بود. وحشتناك تلاشي است كه براي ايجاد چيزهاي جديد با جديت دنبال ميشود و وحشتناكتر جستجوي پرسرعتي كه به وقوع ميپيوندد. بعدش انگار ميخوري به ديوار. اگر تنها چيز كوچكي توي اين سيارهي ناچيز كه به طرز باشكوهي غمانگيز است يا چه ميدانم، به طرز غمانگيزي با شكوه، وجود داشت كه خودش بود، مي شد به احترام وجود چنين پديدهاي فقط كمي از رنج زندگي كاست. اگر كمي پوستهي كشساني كه مغز را احاطه كرده، شكننده بود، قطعا كالبد آدمي از اين حجم نفرتانگيزي كه هست، دور ميشد و مي شد لااقل تحملش كرد اگر نميتواند دوستداشتني باشد.
هوا پر است از تكههاي ريز سلولهاي پوستي آدمها كه مثل تيلههاي شيشهاي كه بريزشان توي مخلوطكن در هم ميلولند. ديوانهكننده است. و سيارهها انگار كپههاي آشغال كه از دور انيوه مگس و حشرهي دورشان شبيه يك تودهي سياه برفكي به چشم ميآيد. چقدر غمانگيز خواهد بود براي خدا اگر اين سطور را بخواند و بفهمد كه شكوه كائناتش در چشم يك انسان اينقدر نازل و در حقيقت چيزي جز يك پازل كسلكننده براي گروه سني زير نه سال نيست.
چقدر آفرينش خستهكننده و تسلسلوار و بيهيجان است. درست مثل تعطيلات تابستان. و خدا چه حوصلهاي دارد كه ميلياردها ميليارد روز وقتش را صرف تماشاي اين نمايش بي سر و ته كرده و ميكند و خواهد كرد...
آدمها وقتي تنها اندوهگين نميشن، آدمها وقتي توي خيابون ميشينن كنار جدول و سيگار دود ميكنن، آدمها وقتي خيلي حرف ميزنن يا زيادي ساكتند، آدمها وقتي دست و دلشون كمتر ميلرزه، آدمها وقتي ميافتند تو سرپاييني و هيچوقت خدا هم اين جور موقعها كسي نيست كه بزنه پشتشون و بگه كم نياري... كم نياري، آدمها وقتي تو روزاي داغ "ها" ميكنن تو انگشتاي چنگ خورده به صورتشون، يعني اينكه خيلي تلخن. خيلي. نه اينكه نتوني با يه من عسلم بخوريشون. كه من ميشناسم كسايي رو كه تو همين تلخيها همچين هپلهپو شدن كه ...
آدم بودن بد درديه. آدم بودن ... درده، بده...
آدم! چه ميدونم.
اينكه بشينم اينجا، چرنديات بنويسم راجع به چيزي كه خودم هم ازش سر درنمييارم چي رو عوض ميكنه؟ ايني كه ريختش تو آيينه دلمو بهم ميزنه چه جور جونوري ميتونه باشه؟
ميگن آدمها وقتي تلخن يعني خودشون هم نميدونن واسه درداي بيدرمونشون چه غلطي بايد بكنن.
يك جاي كار ايراد دارد. حتي اينكه بگويي «ببخشيد»، چيزي را بهتر نميكند. اوضاع خراب شده نگاهها عوض شده. به تو بايد ترحم كرد. بايد مثلا از خطايت چشم پوشيد. اين چيزي را عوض نميكند. تا آخر دنيا همين است. اشتباه كه مي كني، تمام است. حتي اينكه بگويي «غلط كردم». حتي وقتي آبها از آسياب بيفتد. آشتي كنيد، به هم تلفن كنيد، به هم لبخند بزنيد، به هم تعارف كنيد كه: انگار نه انگار. باز هم چيزي عوض نمي شود. زير فشار خرد كنندهي ترحم له ميشوي. زير لطف كردن ديگران خرد مي شوي. وقتي بخشيده ميشوي، بخشيده نميشوي. بي اينكه بخواهي، بياينكه ازتو نظرت را خواسته باشند، باج ميدهي. تمام عمر تمام مدت. تا لو نروي تا به رويت نياورند. تمام عمر باج ميدهي. چند بار چند بار وقتي گند زدهايم آرزو كردهايم طرف پيدا شود، جرات داشته باشد بزند زير گوشمان. كله مان را بكند. سرمان داد بزند. قهر كند. با تير بزند مخمان را بپاشد كف زمين. بزن بزن راه بيندازد. سلاخيمان كند. از سقف آويزانمان كند. تبعيدمان كند. تا همهچيز لااقل به خيال ما، تمام شود. يك جاي كار ايراد دارد وقتي اشتباه ميكنيم و بخشيده ميشويم. بخشش فقط يك مجازات متمدنانه و بيسروصدا و كمدردسر است. بار گناه را مي اندازند روي دوشمان و خودشان را ميزنند به بيخيالي دستشان راميكنند توي جيبشان و سوتزنان رد ميشوند بهت لبخند ميزنند. روي سرت دست مي كشند. تو بخشيده شدهاي. بايد خفهخون بگيري. بايد ديگر اعتراض نكني . يادت باشد تو را بخشيدهاند. بهت عفو خورده وگرنه... وگرنهچناندمارازروزگارتدرميآوردندكهديگرهوسزندگي كردنراهميكسربيخيالشوي.فهميدياحمق؟ تو را بخشيدهاند آخر... بايد ممنون باشي. ميتوانست اوضاع از اين بدتر باشد. از اين بدتر؟ بدتر از اينكه غرورت را مي گيرند و به جايش برايت استخوان پرت ميكنند؟
ان الانسان لفي خسر... ان الانسان لفي خسر... ان الانسان لفي خسر... ان الانسان... انسان... انسان في خسر...