تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك شبه‌كرگدن

 

تهران چه با آسمون‌خراشاش كه شيشه‌‌هاي رنگي دارن و از تو قاب بزرگ پنجره‌ي آشپزخونه‌‌هاي‌ طبقه‌ي چهلمشون مي‌شه تا ته‌ته تهران، تا قلعه مرغي رو حتي، ديد، و چه با خونه‌‌هاي يه طبقه‌ي حياط‌دارش با آجراي نارنجي و دراي بلند آهني، كه روشون شكل لوزي دارن، ديگه اون تهراني نيس كه بشه توش نفس كشيد. كه بشه بِهش گفت شهر. صُبح كه مي‌شه آدما خسته و دل‌زده ازين شهر، يا مي‌‌ريزن توش و يا ازش مي‌رن بيرون و هيشكي‌ام حواسش نيس كه شب به اين شهر چه رفته و روز زير لگد‌كوب آدمايي كه هميشه‌ي خدا جا موندن، چه به روزش مي‌ياد. تهران و اهلش همديگه ‌رو گم كردن تو شلوغي اين‌همه قيافه‌‌هاي غريبه‌اي كه تو ميدونا و خيابونا و كوچه‌هاش ولو‌اَن و انگاري اين شهرو اصلا دوست ندارن. تهران براشون تنور نونوايي بربريه و اتوبوس شركت واحده و بوتيكاي رنگ و وارنگه و دختراي خوشگل. تهران براشون چاه وِيل زندگيه كه حق آب و نونشونو بايد ازش بكشن بيرون. كه صُبا خلط و تفشونو پرت كنن تو پياده‌رواش و شَبام پُرش كنن از ميوه‌ي گنديده و تيكه‌پاره‌‌هاي چرم و پارچه و آهن و كارتن مقوايي و آدمايي كه رو كارتن‌ْپاره‌ها خوابشون برده و برن پيِ كارشون. برن بِتِپن تو خونه‌هاشون، آلونكاشون، يا بپرن تو ميني‌بوسا و پيكاناي نيمه‌‌جونِ لكنته و تن وارفته‌شونو برسونن به ولايتشون.

شبا كه پنجره رو باز مي‌كني بين عبور دو تا ماشين كه آهنگ دريدَه‌شون تن و بدن شهرو مي‌لرزونه، وسط بوق‌ْبوقِ كوليِ ماشين عروسا، اگه بشه يه سكوت، مجال پيدا كنه، مي‌شه صداي خس‌خس سينه‌شو شنيد، وقتي داره با صداي بَمِش  يه آهنگ قديمي تهروني رو با سوت مي‌زنه.

 

 

+  پنجشنبه 1385/12/24     | 

شب

بر رشته‌هاي سست باران مي‌باريد

تولدي حرام درست بين صداي لرزان دختري در سيم‌هاي كج تلفن

بي حتي حضور يك شاهد

داشت فاجعه مي‌‌شد.

باران

از برگ‌هاي سرد درختان مي‌ريخت

سبزينه‌هاي كثيف در دست‌هاي لاك خورده ورق مي‌خورد

...

 

و بعد مثلا بايد درختها يك بلايي سرشان بيايد. يا غرق شوند يا بسوزند، يا يك اتفاقي از اين دست برايشان بيفتد و در محاذات آن كسي كاري كند كه كمي دردآور است يا كمي شرم‌آور بعد سر اتفاقي كه براي درختها افتاد بايد يك واژه را شكار كنم و برايش داستان درست كنم و بذارمش شاهد، براي ماجرايي كه دارد اتفاق مي‌افتد. براي ماجرايي كه اتفاق افتاده. و مرتب پس و پيش كنم حادثه‌ها را آدم‌هاي معلق را درخت‌ها را. بارن را ببارانم. و شب را درست كنم گر چه الان وسط ظهر است و آفتاب، داغ بر من كه نه، بر راهرو‌هاي اين شهر و هر چه كه در اين ساعت ظهر توي آن گيج مي‌خورد بتابد. من فقط مي خواهم بنويسم كه مهم نيست اصلا مهم نيست كه پشت اين چشم‌ها چه اتفاقي مي‌افتد كه زير اين دست‌ها چه قيامتي كه به‌پا نيست، و چه دروغ‌ها كه نمي‌بافند وقتي آدم توي بيست سالگي سكته مي‌كند. كسي حواسش هم كه نباشد آدم‌ها خودشان بلدند چه‌طور خودشان را بدبخت كنند. مگر براي چشم آدم‌ها بپا گذاشته‌اند كه حالا يك عده بنشينند و چشم‌هايشان را زوم كنند روي ميزان فشاري كه انگشتان دو دست غربيه بهم مي‌آورند و اصلا كي گفته كه آن‌ها با هم غربيه‌اند و گوش‌هايشان را تيز كنند براي قاپ زدن دو تا كلمه حرف كه خدا مي‌داند چه زوري زده‌اند تابتوانند از اين گلوي وقت‌نشناس كه هي بي‌خودي گير مي كند با انبر دست حرف بيرون بكشند و آن  وسط راه همان دو تا كلمه حرف نيم‌بند هم به يغما مي رود. به يغما مي رود. و كسي چه مي‌داند چرا آدم يهو توي بيست سالگي سكته مي‌كند. حتما از بس نوشابه خورده يا پيتزا گاز زده (و نجويده قورت داده). و گوش‌هايشان را بگيرند براي صداي مكرر بوق‌ها و گوش‌هايشان را بگيرند براي صداي تيز بوق‌ها كه معلوم نيست يك‌هو از كجا ريختند توي راهروهاي تنگ اين شهر كه الكي اسمشان را گذاشته‌اند اتوبان و خيابان، و باند كشي‌شان كرده‌اند. آدم دلش مي‌گيرد براي سروصداي همه‌ي چيزهاي بي‌اهميتي كه دارد اين شهر را بهم مي‌ريزد و براي غربت چيزهايي كه گم شده اند و خدا مي داند، و فقط خدا مي‌داند كجا دارند مي‌پلاسند.   

 

+  شنبه 1385/04/17     | 

بايد داغ كني تا بفهمي دارم چي مي گم. بايد تابستونا توي خيابون كباب شي تا قد يه ارزن بفهمي دارم چي‌مي‌گم. مي‌خوام بميرم. دوست دارم شب يه دونه بيل بردارم بذارم تو كوله‌ام و صبح كه مي‌رم دانشگاه خودمو تو بيايوناي بهشت زهرا(جاهاي خوش آب و هواش كه مال يه عده بورژواي خوش خياله كه سر مردن هم هول مي زنن از هم عقب نمونن) خاك كنم.

همه شدن عين هم. همه كمر بستن تا از قافله عقب نمونن. فقير و پولدار و بي سواد و با سواد لات سر گذر و استاد دانشگاه ، روزنامه‌نگار و فيلم ساز و مجري رسانه‌ي مثلا ملي.

نمي‌دونم تو اين لمپنيزم بي‌خاصيت و شرم‌آور چي وجود داره كه اين جور همه رو دنبال خودش مي‌كشه و همه‌رو اسير خوش مي كنه. اين موتور سه چرخه‌ها رو ديدين كه بعضي وقتا سر و كله‌شون تو بعضي خيابوناي خاص پيدا مي‌شه و پشتشون نوشته «دنبالم نيا اسير مي‌شي»؟

كافيه چند دقيقه بايستي به حرف زدن دوستات گوش كني. اصلا چرا به حرف زدن دوستات به حرف زدن خودت به حرف زدن خودم... دهنم سرويس شد، كفم بريد، ماليد، حالشو گرفتم، زدم تو رگ، و تازگي‌هام  كه مد شده تو هر جمع دوستي رسمي و غيررسمي اشاره و كنايه‌اي داشته باشن (داشته باشيم) به جك‌‌هاي اروتيك و زشت و بي‌ادبانه كه فقط مناسب جك گفتن هستن نه ارجاع دادن براي تاكيد روي حرفي كه مي‌زنيم.

بدبختي اين‌جاست كه اين تيپ‌ها شدن دوست‌داشتني. شدن معرف يه جور شخصيت خودموني و صميمي. يعني اينكه اگه درست حرف بزني توي باغ نيستي. آدم مي‌شي. وصله‌ي ناجور مي‌شي. يه رنگ جيغ.

زبان فارسي كه از دست رفت و هنوز توي فرهنگستان نشستن و دارن مي‌گن «زين پس به جاي واژه‌ي مهجور و ...» انگار نه انگار كه يه عده آدم با غرض و بي غرض همين چن تا واژه‌ي درست و درمون و      نيم‌بندي كه داشتيم هم ازمون گرفتن و واژه‌هاي لمپني و شاگرد شوفري رو آروم آروم يادمون دادن و يادمون دادن اگه مامان بابامون به حرف زدنمون ايراد گرفتن بذاريم به پاي پيله كردن و «بابا ما جوونيم» و حرف زدن خاص خودمونو داريم و ... كه الهي همه مون بميريم با اين منم منم كردنامون.

بماند كه چقدر از عربي و انگليسي و فرانسه دزديديم و داريم به كار مي‌بريم. همين دو تا دونه واژه‌ي فارسي رو هم نتونستيم نگر داريم.

به نوع حرف زدن گوينده‌هاي راديو كه گوش كني بايد سرت رو محكم بكوبي به ديوار كه اين چرنديات به اسم برنامه‌ي جوون‌پسند داره به خورد شنونده‌ي بيچاره داده مي شه. به گفتگوي تخصصي كه گوش مي كني فكر مي‌كني يا تو زيادي نفهمي يا گوينده ومهمان محترم زيادي هول برشون داشته كه خبريه و برنامه ي علمي و فرهنگي يعني اينكه به «سازمان» بگي «اورگان» و به «كار تيمي» بگي «تيم‌ورك» و به «رودررو» بگي «فيس‌توفيس» كه معلوم شه تو خيلي با سوادي مثلا.

تلويزيون هم كه ديگه شاهكاره. يعني به تمام معنا شاهكاره. اگه تو همه‌ي دنيا تلاش مي‌كنن كه لااقل بچه ها از تو تلويزيون دو تا حرف درست و با معني ياد بگيرن متاسفانه نه تنها بچه‌ها كه بزرگترها هم يواش يواش دارن به نوعي از گويش رو مي‌آرن كه فقط مي‌تونم اسمش رو بذارم گويش تلويزيوني. نوع حرف زدن مجري‌هاي برنامه‌هاي كودك يه افتضاح به تمام معناس. فعلاي پس وپيش و اشتباه از نظر زمان و شخص، صفت موصوفاي من درآوردي، شعراي مزخرف بي‌وزن و قافيه... ادب از كه آموختي از بي‌ادب هم حد و حدودي داره.

نوع حرف زدن بازيگراي سريال‌ها؛ چه تو صدا زدن اسم هم‌‌ديگه چه تو به كار انواع و اقسام متلكا و ارجاعات باربط و بي‌ربط به فرهنگ لمپن جامعه و تلاش براي گسترش دادن و محبوب كردن اين جور گفتار كه نمودش در رفتار آدما قابل مشاهده‌س، جاي تاسف و غصه داره.

قلم روزنامه نگاراي مجلات جوونا و مجلات ورزشي از وحشتناك‌ترين خطرايي يه كه داره زبان فارسي رو نابود مي‌كنه و تا حد زيادي هم موفق شده. وقتي قلم ناتوان باشه از اينكه حرفش رو هوشمندانه و ظريف و در عين حال موثر و دقيق بزنه، ناچار هستيم به اسم روراستي و صميمت، تحمل كنيم قلم‌هاي بي پروا و زمختي رو كه هر جور اراجيفي كه به ذهن نويسنده‌ش مي‌ياد روي كاغذ مي‌نويسه. وضعيتي كه الان هست و هيچ‌وقت به اين شدت تو مطبوعات ايران نبوده.

يه نقد درست و حسابي خالي از فحش و لمپنيزم مطبوعاتي توي مجلات پرفروش اين مملكت به چاپ نمي‌رسه. توي روزنامه‌ها ساده‌ترين اصول نگارش فارسي رعايت نمي شه.(رعايت اصول درست خبر نويسي بخوره توي سرمون.)

توي اين وانفسا به بدترين شكل ممكن و حقيرترين شكل اون داريم دم از فرهنگ ايراني مي‌زنيم. كدوم فرهنگ. فرهنگي كه توش فرق صحبت كردن يه آدم تحصيل كرده از آدمي كه سواد خوندن نوشتن هم نداره قابل تفكيك نيست. فرهنگي كه توش روشنفكر و كلاه شاپويي يه جور حرف مي‌زنن. بگذرين از پوسته‌‌اي كه بعضي ها تو اجتماع روي خودشون مي كشن!

زبان فارسي از دست رفته و هركس كه مدعيه اين حرف مي‌تونه خلافي داشته باشه بهتره كمي با خودش خلوت كنه. به حرف زدن خودش فكر كنه. به پيام‌هاي كوتاهي كه با موبايلش مي‌فرسته. به نوع خوش و بش كردنش. به اينكه چقدربلده وقتي عصبانيه با متانت و ادب و كلماتي در خور شان خودش هستن عصبانيتش رو نشون بده. به اينكه هر روز از تو راديو تلويزيون و روزنامه و مجله چي داره به خورد مغزش مي‌ده. به اينكه اگه كلمه‌ي «باحال» نبود به جاش چي ‌مي‌گفت. به اينكه مگر نه اينكه يه روزگاري توي خونه حق نداشتيم از اين كلمه استفاده كنيم؟ حالا چي؟ بعد از اين چي؟ بچه هاي فردا به چه زبوني مي‌خوان حرف بزنن اگه قراره ما پدر و مادر اون بچه‌ها باشيم.

وقتي زبون يه فرهنگ اين‌مقدار آسيب‌خورده و از دست رفته باشه، زنگاي خطر براي مرگ اون فرهنگ مدت‌هاس كه به صدا دراومده.‌

آفتاب داره داغ مي‌تابه روي پوستم. چراغ قرمز شده سبز شد و باز قرمز شد. دختر و پسر جوون روي ترك موتور اصلا به سر و وضعشون نمي‌ياد كه اهل اين حرفها باشن همين طور راننده‌ي تويوتاي مشكي ولي سر هيچ‌چي دارن حرفايي بهم مي زنن كه ... مامان مهربون دست بچه‌اش رو گرفته وايستاده به تماشا.    

+  جمعه 1385/04/16     | 

حرف كه مي زني به مذاق بعضي ها خوش نمي‌آبد و دهانشان را باز مي كنند و هر چي كه دلشان مي خواهد بارت مي‌كنند و بعد دستشان را دراز مي‌كنند كه چيزي هم بگذاري كفشان. حرف كه نمي‌زني موقع دوش گرفتن و كتاب خواندن و جزوه نوشتن و با تلفن حرف زدن قاطي مي كني و چرند و پرند تحويل مخ خودت يا مخ طرف مي‌دهي و اين مي شود ماحصل زندگي در يك كشور... جهان چندمي بوديم راستي؟

يك- دارم از توي پياده رو رد مي شوم. اين روزها از پياده روها فقط مي شود رد شد به لطف آدمهايي كه با تمام توانشان، آنقدر از توي خيابان بودن، منزجرت مي‌كنند كه بخواهي هر چه زورتر بپري توي خانه و در را پشت سرت قفل كني. دارم از توي پياده رو رد مي شوم هر قدر زمزمه‌هاي ركيك كه مي شنوم به كنار هر قدر نگاه هاي گرسنه كه مي‌بينم به كنار...

نمي‌شود نوشنش. نمي توانم. مانده‌ام مبهوت. سرم دارد آرنج‌هايم را خرد مي كند. نمي‌فهمم اين خشونت پنهان اين تعرض كثيف و غير مستقيم و اين همه بي‌شرمي از كجا پيدايش شده.

دو- اين شهر پر است از آدمهاي داغون. آدمهاي شكست‌خورده، سرخورده. آدمهايي خسته. آدمهايي آكنده از خشونتي بي‌لجام. آدمهايي دروغ‌گو و ترسو. آدمهايي كه صبح سر ميز با همسرشان چايشان را شيرين مي‌كنند و لبخند مي زنند. يكديگر را احيانا مي بوسند و از هم خداحافظي مي كنند و قدم به خيابان كه مي‌گذارند مي‌شوند خودشان. لوند و لمپن و عوضي.

سه- توي واگن مترو پر است از بوي عطرهاي ارزان قيمت كه با بوي وحشتناك عرق قاطي شده. ناله‌ي بي‌امان پسرك فال فروش لعنتي دارد روي اعصابم پاتيناژ مي‌كند و اين وسط «هابز» گير داده به جدايي فلسفه از خداشناسي و مغز من هم دارد براي خودش ساز ديگري مي زند و اصلا توي باغ نيست. دارم به پنج‌شنبه فكر مي‌كنم. امان از گرما و بوي عرق زير بغل زني كه ميله‌ي بالاي سرم را گرفته. له و لورده‌ام.

قطاري به موزات ما بر روي ريل آن سو ناله مي‌كند و مي‌ايستد. همين طوري نگاهم  مي‌افتد به مرد كه از زور جمعيت چسبيده به در. دستش را بالا مي‌آورد و علامت زشتي را مي سازد. دوست دارم توي دلم بهش بگويم كثافت. نمي گويم. سرم را به شيشه تكيه مي دهم. دلم بهم مي‌خورد. به خودم مي گويم او يك مرد بود.

چهار- داشتم توي كاسه ي توالت عق مي‌زدم. مامان مي‌زند به در و مي‌پرسد حالم خوب است؟ و بعد دل مي‌سوزاند كه اين‌قدر آت و آشغال توي شكمم نريزم. و مي پرسد مي‌خواهم باهاش بروم دكتر يانه؟ توي كاسه‌ي توالت عق مي‌زنم و براي مامانم دل مي سوزانم. كاش مي‌توانست برايم معجزه‌اي بياورد تا هر روز كثافت را مزه مزه نكنم.

 

+  پنجشنبه 1385/02/28     |