تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك شبه‌كرگدن

 

اولش، آن‌طورها كه معمولاً به آن‌صورت برگزار مي‌شود؛ نبود. قشنگ‌ترين باران پاييزي داشت‌مي‌باريد. پسرْبچه‌ي روانيِ همسايه‌ي بالايي بدوبدو نمي‌كرد و خيابان خلوت بود. مي‌شد صداي ليز خوردن قطره‌هاي باران را روي برگ‌هاي گياهان توي بالكن شنيد. من مي‌شنيدم. شنل سبزِ لجنيِ مادربزرگم را كه مرده است، پيچيده بودم دور خودم. تهِ يك استكان بلند دستهْ‌‌دار كمي قهوه‌ي تلخ بود و كم‌كم ازش مي‌خوردم. خانه تاريك بود، غير از نور نيلي رعد و برق كه هر از گاهي مي‌زد. يكي در آسمان نشسته‌بود و توي تاريكي فيلم تماشا مي‌كرد. هوس كردم توي بالكن بروم و زير قطره‌‌هاي باران بايستم. دنبال اين بودم كه چيزي واقعي را حس كنم.

بيرون، هوا سردتر از آني بود كه فكرش را مي‌كردم. شنل را محكم‌تر به خودم پيچيدم. يك قطره باران صاف آمد و درست افتاد وسط استكان بلندِ دسته‌دارم. من ديدمش. مي‌توانست مثل يك تجربه‌ي شهودي باشد يا جرقه‌اي براي نوشتن يك داستان يا نمايش‌نامه، يا تلنگري براي توجه بيشتر به اصول مذهبي. هر چه كه توي استكان مانده‌بود خالي كردم كف بالكن. قطره‌هاي درشت باران مي‌‌ريختند روي لكه‌‌ي بزرگ و شُل قهوه‌اي رنگي كه با شيب بالكن جاري شده‌بود طرف چاهك. با پا دور و بر لكه را مرتب كردم انگار مي‌خواستم سر و شكلي بهش بدهم. لكه راه خودش را گرفته بود و آرام آرام مي‌رفت.

فكر كردم كه خلبان‌هاي چه‌طور مي‌توانند در چنين هوايي پرواز كنند. دوستي داشتم كه پدرش خلبان است وضعشان بدك نيست. همين چند وقت پيش با پسري از اقوام عاشقِ قبلي‌اش ازدواج كرد. باهم توي عروسيِ همان "عاشقِ قبلي" آشنا شده‌بودند. "عاشقِ قبلي" هم با دختري از دوستان پدر كارخانه‌دارش ازدواج كرده‌بود. گمانم تا حالا پدر شده‌باشد.

مادرم مي‌توانست با يك خلبان ازدواج كند. معلوم نيست در آن صورت امكان درست‌كردن بچه‌اي مثل من وجود داشت و يا حتي محتمل بود يا نه. شايد هيچ‌وقت نيم‌ْتكه‌اي كه با نيمْ‌‌تكه‌ي وجودي من كامل بشود ازش بدست نمي‌آمد و من همين‌طور نيمه نصفه تا آخر عمر توي تخمدان‌‌هاي مادرم مي‌ماندم و با او مي‌مردم. مادرم نمي‌توانست با يك خلبان ازدواج كند. چون عاشق قبلي مادرم يك خلبان نبود. طلافروش بود و ده- دوازده سالي از مادرم بزرگ‌تر. كراوات‌زده و خوش‌پوش، از آن تيپ‌هاي اعياني. من مطمئن نيستم او عاشق مادرم بوده باشد همين‌طور كه مطمئن نيستم پدرم عاشقش باشد.

و حالا چيز زياد ديگري يادم نمي‌آيد غير از اينكه ساعت بايد حدود دوازده و سي‌و‌دو دقيقه‌ي شب باشد. خوابم مي‌آيد و ديگر نمي‌دانم چه‌طور با سقوط از يك بالكن سه‌و‌نيم متري، مُردم و چرا سقوط كردم و چرا همه شنل سبز لجني مادربزرگم را كه دورم پيچيده بودم نشانه‌اي از يك پيام فلسفي مي‌دانستند.‌

 

 

*عنوان داستانم (اگر بشود گفت داستان!) از بند آخر يكي از شعرهاي "مصطفي مستور" است. كه لينك سايت‌اش را هم توي پيوندهاي روزانه‌ام مي‌توانيد پيدا كنيد.

 

+  شنبه 1385/11/07     | 

پسركي كفش ورزشي‌اش را مي زند روي سطح خاكي زمين بازي و ذرات غبار به رقص در مي‌آيند. پسرك پاهايش را محكم‌تر مي‌كوبد روي زمين و اين‌بار خاك زيادي بلند مي شود و به سرفه‌ام مي‌اندازد ليوان آبميوه‌ام را تكان مي‌دهم جرعه‌اي مي‌خورم و از لجم باقي را خالي مي‌كنم كنار پاي پسرك. قطراتي از آبميوه مي‌پاشد به شلوار پسرك. و لکه های کوچکی روی شلوارش درست می کند. دوستش داد مي‌زند و توپ را محكم به سويش پرتاب مي كند. پسرك پايش را مي‌كوبد روي زمين.

مواظب دخترم هستم كه از روي سرسره هلش ندهند.

مورچه ي كوچكي خاك پر شده توي چشمانش. در مايع چسبناكي گرفتار شده و دارد غرق مي شود. جسم سنكين گردي مي افتد رويش و مي‌ميرد و خب، خونش آنقدرها نيست كه بپاشد روي شلوار پسرك يا مانتوي من. جسرش زير پاشنه ي كفشم داغون مي شود.

+  یکشنبه 1385/01/27     |