از ملالشان که لیست خرید میدهد به
دستشان
یکبند
به من میآویزند
از ملال به من... از ملال به من... به گوشم!
به کفشم به هر چه نه بدترم
زندگي در من تكان ميخورد
مثل پرچمي كه در باد ميلرزد
وقتي تو
ميگويي
باز كن، منم

دكمهاي را باز كن، ببند
دري را
شيري را باز كن
بستي، سفتش كن
كتاب را باز كن، ببند و رهايش كن
بندي را باز كن ببر آن طرفتر ببند
كاغذ شكلات را بازكن
اين يكي را نميتواني ببندي
مچاله كن
مرا باز كن
كارت كه تمام شد قيچي و نخ و سوزن و پنس را بگذار ضدعفوني شوند
مرا هم مچاله كن
كيف كن
غصه بخور
به خودت حق بده
من عنصر فاسدي بودم
دكمهاي بودم كه جا دكمهاي نداشتم
و لولايم مرض داشت (درد داشت)
شيري بودم كه چكه ميكردم
شيرازهام از هم پاشيده بود
بندي بودم كه پوسيده بودم
بهبه دامن لنگي
قدم زدن با دامن لنگي
شلنگ انداختن با ليوان پر، توي دامن لنگي
مرگ و پنگوئن* لميدن در دامن لنگي
خواب بعد از ظهر با دامن لنگي
** ديدن در حمايت دامن لنگيDown by low
شباهت عجيب موهاي مشكي آويزان از نظر ريخت شناسي در آينه در مقايسه با دامن لنگي
دامن لنگي
دامن لنگي مثل تابلوهاي نقاشي چيني (يا ژاپني)
چه چيزي!
چه كشفي!
دامن لنگي
*مرگ و پنگوئن ـ آندري كوركف ـ شهريار وفقيپور ـ انتشارات روزنه
** كارگردان: جيم جارموش
پ.ن: اين، شعر يا هر چيز ديگري كه ارزش ادبي داشته باشد، نيست. واقعا نيست.
دارم از خاطرهها مينويسم
زيرا من اين دختر را ميخواهم از اينجا ببرم
از سرزمين آفتابهاي تيز و
ابرهاي چاق با شكمهاي برآمده، باراندار
خاطرهها را كنار آينه مينويسم
براي لبهاي غنچهشده
توي آينه
براي بوسههاي هزاران بار فرستاده شده
براي آن نگاههاي خيرهي غمگين
براي پسركي كه عاشقش شدم
مينويسم كه بياجازه و بازيگوش درون دستهاي اين دختر سنگ انداخت
ما داريم ميرويم ديگر
و پوستههايمان را هم كه
يكي يكي از هم
پاشيده
بو
د
جايي
پاي درختي
بيتفاوت
درون جويي خلوت ول ميكنيم
تمام ورقها را و عكسهاي سياه شده را هم
و توي جيبهايمان هم
فقط كاغذ سفيد داريم
و مينويسم براي خدايان
وقتي به كار
خلق و به هم ريختن جهان
بودند
اينجا كسي هر روز خلق ميكرد و هر روز ويران ميشد
آب از آب تكان نميخورد و
من پشت سر كسي اسلحه نگذاشتهام ولي هيچوقت
و فقط يك بار با انگشتهاي جوهريام
كه لاك نداشت
پسركي را كه عاشقش بودم درون آينه نشان دادم
ما داريم از اين جا ميرويم
من اين دختر را دارم از اينجا ميبرم
قبل از رفتن تمام خيابانها را يك دور تمييز ميكنم
ديوارها را دستمال ميكشم
و قاب عكسم را از تاقچه برميدارم
نمرههايم را از توي دفترها پاك ميكنم
و شمارهْ تلفنها را ميگذارم لب پنجره تا هر كجا دلشان ميخواهد بروند
كاري ديگر از من ساخته نيست
كسي مرا روايت نكند لطفاً
- او دختري بود كه هميشه دسته كليدش را گم ميكرد
- و آب دماغش هميشه به راه بود
- انگشتهايش جوهري
- هيچوقت پنجرهاش را حتي براي ماه باز نميكرد
- و آوازهايش...
- كمي قديمي بود
رفتن معناي بي هودهاي دارد
بهل
وقتي خاطرههايم را
كنار آينهاي كه آخرين بار
تصوير پسركي را كه عاشقش بودم در آن بوسيدهبودم
صد سال بعد
كسي با انگشت
نشان نخواهد داد
* عنوان شعرم از آنا آخماتوواي يا اسم كتابش است فكر كنم.
دو شاخِ گاو
به استخوانِ دو كِتْفم
فرو ميشد
حالا زنم
براي شما
افسانهاي
كه هر افق كه بخواهيد
تكرار ميشوم.
... و گمان ميكنم مه گرفتگي روح دلايل ديگري دارد كه در ژرفا پنهان است. يكي از آنها جزرومد زندگي است؛ گو اينكه نميدانم چه چيز موجب جزر يا مد مي شود ...
يادداشتهاي روزانهي ويرجينيا وولف- دوشنبه 12 مه 1919-
وقتي لبخندها جواز وحشتاند
ديگر حتي نميشود
براي كلاغي هم
كلاهي برداشت
دامني چين داد
...
چه ميشد اگر
با همان چشمها
با همان دستها
با همان پاهاي ساكتِ پاورچين
در خوابِ ظهرهاي كِركِر خنده
پير ميشديم؟
ديروز
حالا
و لابد فردا هم
بايد پلك بكشيم روي چشمهاي مصنوعي
پنجره را هر شب بر روي ماه
ببنديم
و در اتاق كوچكِ كمعمق،
ترسو شنا كنيم
مويي سپيد ميشود
حواس كسي نيست
بر تاب و پيچ پرچم تسليمي، بر فراز دامنِ چينچين
وقتي لبخندها جواز شهوتاند
با تشكر از شما كه شهر را امن
شهر را در امان
توي روزنامههايتان
جار ميزنيد
با تشكر از شما كه هر چه دزد را
فقط
توي كلمهها دار ميزنيد
روي پلك مردمان شهر
رنگ خواب مي زنيد
از شما چگونه قدر داني كنيم؟
شما كه خنده را به جاي خشم تازيانه ميزنيد
شما كه ماه را به جاي مهر قاب ميكنيد
عدل را با اداي احترام خاك مي كنيد
چرا ناراحتيد كه كار بزرگي نكردهايد ؟
در خود به حقارت
به آينه منگريد
تاريخ
بهت زده از ظلمتان
تمام انگشتهايش را جويده
خيالتان راحت رسولان آخرالزمان
نامتان
با انگشتهاي جويده هم
ثبت ميتواندشد
***
خود را به صليب آويختهايم
وقتي مسيحي
براي آويختن نيست
افسانههايي كه مادران
از بچهگي
در گوشمان خواندهاند
امروز آري
جزيي از آن افسانه هاييم
يك پلك مي زند تاريخ
زادهمي شويم
با هر نفس
تكهاي از خودمان را
افسانه ميكنيم
يك پلك مي زند تاريخ
ميخوابيم
با پلكهاي بسته
زنها چه موجودات غريبي هستند
وقتي كوكشان تمام مي شود
باز هم ميخندند
باز هم ميگريند
و باز شلوارهاي پاره ي مردان را كوك ميزنند.
تمام پنجشنبههاي باراني
با خرافهاي به نام دوست داشتن
توي گودالهاي شهر قدم زدم
خط كشيدم
تا فالم را خودم بنويسم.
تمام آن پنجشنبههاي باراني
فنجان را كه برمي گرداندي
دلم آشوب بود
...
پاهايم را ميسپردم به چالههاي خيس
و چشمهايم را به دهانت
و انگشتانم را به حافظ
و دلم را به قطرههاي باران
سكوت ميكردم فنجان را بر مي گرداندي
دلم
ويرانترين شهر خدا بود
پاهايم را از چالههاي خيس مي كشيدم
و كفشهايم را دست ميگرفتم
جايي لابهلاي آن پنجشنبههاي باراني
گم مي شدم.
اين شبه شعر را من 27/1/84 گفتم.
شايد به ياد بياوريد يا نه، دختركي توي متروي شهيد بهشتي خودش را پرت كرد جلوي قطار و مرد. شايد عاشق بود. شايد دانشجو بود. شايد سر كار مي رفت. شايد آن لحظه كه اين كار را مي كرد اگر ميدانست و ايمان ميآورد كه كسي بسيار عميق دوستش دارد، و برايش واقعا نگران است، اين كار را نميكرد. شايد دير شده بود. پنجرههاي دلش را با سنگ شكستهبودند. مادرش، معلمش، كارفرمايش، دوستش، عاشقش... خيلي دير شده بود حتما. و شايد به اين نتيجه رسيدهبود و ايمان آورده بود كه «زندگي چيزي نيست جز يك ظرف پر از كثافت.»*
ساعت به روي هفت
به روي تمام ريلها
ايستادند تمام عقربهها و قطار
در قاب چشم دختركي با بوي گند انتظار
كپكزدنش را
فرياد زد ايستادند تمام جهان
با گوشهاي كر با مغزهاي لال
پشت خط قرمر تمدن
و دخترك بر روي ريلها
خودش را تف كرد توي صورت تمام قطارها
زن
تفهاي روي رژلبش را ليسيد و بيخيال
بر صندليهاي آبي و قرمز
ديگر چه اهميتي دارد
سوار قطار شد
يك گوشي موبايل
در جوار برق فشار قوي
آنتن نميدهد.
* وونهگات،كورت- زمان لرزه- انتشارات مرواريد-1384
آويختند
ترانههايي بر اندامش
و شكوفههايي بر گيسوانش
نشاندند
و با هلهله از عبوري متراكم گذشت در حايل گيسوان غرق در خون.
نشانندش بر كنجي آراسته
سينه اش به ميخي گرفت و ترانه ها با خون كبود شدند.
پس پوشاندندش
چشمهايش را از آذين تهي كردند
و دستهايش را كه زخمي بود بوسه نزدند
و فرشتگان را از دهانش راندند
و پاهايش را
آه پاهايش را
به پسربچهگان امانت دادند.
و بازوانش
از صليب آويخته ماند
آنگونه كه زيباتر باشد.
و صليبها در قلب اتاقخوابها مخفي شدند.
و استخوانهایش زیر بالش دفن شد.
صداي ترانهاي ميآمد
شكوفهاي پريده رنگ
زيرپاي پسربچهاي لگد شد.
و خون از دماغ هيچ كس نريخت.