تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك شبه‌كرگدن

گنجشک‌ها هم صدایشان درنمی‌آمد. دسته‌جمعی یک‌باره پایین می‌آمدند و روی خاک‌ها می‌نشستند. بعد انگار خاک داغ باشد و پاهایشان بسوزد، جست می‌زدند و باز می‌پریدند. بدون این‌که به هم بخورند، سینه‌های کوچک‌شان را می‌دادند به باد، پر می‌زدند و توی هوا سر می‌خوردند. جیک نمی‌زدند. صدای قدم‌های من بود فقط. راه خاکی بود. بس که روش راه رفته بودند خاکش سفت شده بود؛ پر از سنگ‌ریزه. کوره‌راه پرتی بود. پهن بود. شیب داشت؛ سربالا، سرپایین. یک سرش به یک پارکینگ روباز ماشین می‌رسید و یک طرفش به تپه‌‌ای که پایینش اتوبان بود. از کنار یک کارگاه ساختمانی خیلی بزرگ می‌گذشت. گاهی هم باریک می‌شد، از بین توری‌های سیمی رد می‌شد، می‌پیچید توی کارگاه. معلوم بود راه را برای رفت و آمد کارگرها ساخته‌اند. سرتاسر طرف راستش یک دیوار خیلی بلند از  بلوک‌های سیمانی بود؛ پلکانی باغچه ساخته بودند و چند تا کاج و زیتون فرو کرده بودند تو خاک بی‌رمقش. به نظرم یک تپّه بود که به این ریخت افتاده بود. این جاها همین جوری است؛ همش تپّه‌های بلند و کوتاه. یکی پشتش اتوبان است و آن یکی وزرات فلان. یکی را دارند خرد می‌کنند راه بکشند، آن یکی را سوراخْ سوراخ می‌کنند کاج بکارند. آسمان مثل تکه نایلون ضخیم هیچ راه نفسی نمی‌گذاشت. آفتاب محو و گرم از پشتش می‌تابید. کارگاه نیمه‌تعطیل بود. یکی دو تا کارگر از پشت یک ماشین بزرگ ورق‌های آهن را پرت می‌کردند پایین. صدای تیز و زیر ورق‌ها همه چیز را می‌لرزاند حتی نور آفتاب را هم... به نظرم. وانت‌ها را کج و کوله پارک کرده بودند، یعنی رها کرده بودند و رفته بودند. رشته‌های بلند میل‌گردها همه جا بود؛ سفت و سنگین. تماشایشان بازوهام را منقیض می‌کرد. پلاستیک‌های پاره‌ی سیمان و تکه‌های شکسته‌ی بتون و سنگ و آجر، چاله‌های کوچک پر از گل نم‌دار و چاک خورده، بیل و غربیل‌ها که پای کپه‌های ماسه افتاده بودند، تیرک‌های چوبی روغنی و کانتینرهای زنگ‌زده، پاکت‌های خالی سیگار که کارگرها تمامش را بین انگشت‌های کبره بسته‌شان دود کرده بودند. بشکه‌های چربِ قرمز و زرد؛ اخمو و جدی و به درد بخور، رد لاستیک کامیون. غیر از  سکوت و رکود و تسلیم هیچ چیز زیبایی آن جا نبود. باد؛ گاهی ولرم، گاهی خنک پاکت‌های پاره و بطری‌های خالی را هر جا که می‌خواست می‌برد.
خسته بودم، فرسوده بودم، از ته دلم. نمی‌دانم چرا اما یک آن به زندگی برگشتم. از دل این روزهای گند آخر سال که همه دقایقشان را قاطیِ خاک‌روبه‌ها می‌ریزند توی آشغال‌دانی که عوضش  آراستگی و رونق ساختگی زندگی‌شان را غلیظ‌تر کنند، که تمیز باشند و برق بزنند، که زور بزنند بی‌نقص و چشم‌گیر باشند. آرام گرفتم. قدم‌هایم سبک شد. مغزم کم‌کم شد یک توده‌ی ژله‌ای. قلب و مغزم کوک شدند از نو. راه طولانی بود. فکر کنم در مسیر کم‌کم هم‌رنگ تمام چیزهایی شده بودم که آن جا پخش و پلا بود؛ خاک آلود، مطلقن بی‌اعتنا و بی‌خیال. حال خوشی داشتم.
به ردیف بلند ماشین‌ها که رسیدم هنوز منگ بودم. خیلی دلم می‌خواست کمی بیش‌تر طول بکشد. زن‌ها که با کیسه‌های بزرگ خرید (توی همشان چیز میزهای پلاستیکی بود) و بسته‌های نان فانتزی از کنارم گذشتند منگی‌ام پرید. داد می‌زدند و می‌خندید؛ نانجیب، کمی وحشی و زیادی سرخوش؛ یک کم شبیه شکم‌باره‌ها.
می‌خواستم برگردم. می‌دانستم اگر برگردم لذتش را ضایع کرده‌ام. برگشتم پشتم را نگاه کردم. انگار آن راه را در خواب سپرده باشم، در شیبی ملایم فرو رفت و ناپدید شد.    

*وقتی رمان‌نویس هستی یعنی به سفر روان‌شناختی خطرناکی پا گذاشته‌ای و همه چیز می‌تواند در صورتت منفجر شود.
نورمن میلر، پاریس ریویو، شماره‌ی تابستان 2007


+  پنجشنبه 1387/12/08     | 

قبل از هر چیز من خوابم. خواب نه، چُرتم. رنگ‌پریده‌ام، موهایم خیلی آراسته نیست، چشم‌هایم سلّانه سلّانه از یک چیز به سمت چیز دیگر می‌گردد و هر لحظه به نظر می‌رسد که انگار قرار است یک آبی از بینی‌ام سرازیر شود، اگر این طور پخش و پلا هستم؛ به این خاطر است که من یک چُرتم. یک چرتِ طولانی خیلی طولانی از این سرِ بیست سالگی‌ام تا اووو آن سرِ دیگر که برای خودم هم ناپیداست نه که خیلی دور باشد، چشمم تا همین نزدیکی‌ها را می‌بیند.
وسط چرت شاید بغل چشمت را بخاری، از لایِ باریکِ نیمه‌بازِ پلک‌‌ها نگاهی به بیرون پنجره بیاندازی و منظره‌ها را ببینی که می‌گذرند، گوش‌هایت صدای رادیو را خوب بشنوند، صدای گوینده را، صدای تصنیف‌های قدیمی و ترانه‌های تازه را. همین طور آرام آرام برای خودم نفس می‌کشم و صدای قلبم را گوش می‌کنم و صدا‌های بیرون را، بوق‌ها و ترمزها و نجواها و فحش‌ها، و نورها را از زیر پلک‌های بسته‌ام تشخیص می‌دهم که یکنواخت کم و زیاد می‌شوند و می‌فهمم کی رفت، کی آمد، کی بالای سرم ایستاد و نگاهم کرد. ولي مغزم گیر ندارد، تمامشان زود می‌افتند و گم و گور می‌شوند، همان فراموشی و این‌ها.
بعضی وقت‌ها همان طور که چشم‌هایم بسته است خنده‌ام می‌گیرد از شنیدن جک‌ها، از بگو مگوها. اگر این توده‌ی بی‌مصرف تکان می‌خورد نه که تکان دلش بخواهد، شاید دستم یا پهلویم خواب رفته و غریزه می‌گوید باید جابه‌جا شد تا کم‌کم خواب‌رفتگی‌اش برود و باز بشوم چُرتِ مچاله‌ای برای خودم. همین جور آرام راکد تَر در حال تبخیر نیمه‌باز نیمه‌هشیار نیمه‌نصفه خووووب خواب.

پ.ن: خاطرم هم حزين نيست.

+  چهارشنبه 1387/10/25     | 


http://www.khabaronline.ir/news-1101.aspx
لينک گفت‌وگوي من و رفيقم است با احمد پوري. تا حالا کارهايم را اين‌ جا نگذاشته‌ بودم. تازه اين مال چند روز قبل است. اما بياييد برويد اين را بخوانيد، برويد. به جاي اينکه هي براي پست قبلي «کامنت خصوصي» بگذاريد. اي‌ داد
+  دوشنبه 1387/10/02     | 

زمانی دوست داشتم پوستر «دل پیرو» را به دیوار اتاقم بزنم. «تراویس» فیلم راننده‌ي تاکسی را هم می‌پرستیدم و دوست داشتم پوستر او را هم در پزهای مختلف به در دیوار بچسبانم. و «چخوف» و «سیاوش قمیشی» و «صالح علاء» و «کیانو ریوز». اجازه نداشتم. نه که بگویند اجازه نداري، اما خط قرمز (!) مبهمي بود که نمي‌شد. نگاه‌هاي چپ‌چپ را نمي‌خواستم تحمل کنم . حوصله‌ي حرف زدن و دفاع از کارم را هم نداشتم. اگر حوصله‌اش را هم داشتم، کارم هيچ «دليل منطقي»‌اي نداشت. «ضرورتي» را هم «ايجاب» نمي‌کرد. حالا می‌توانم اما دیگر جذابیتی برایم ندارد. هيچي! حتی بهش فکر هم نمی‌کردم تا امشب: دخترک هم‌سن و سال آن وقت‌های من بود. توی مغازه ورزشی فروشی دست باباش را گرفته بود و مغازه‌دار داشت چند تا پوستر را برایش لوله می‌کرد. خریدند و بیرون آمدند. نمی‌دانم، شاید او هم براي خودش نخريد.

آرزوي کوچکي بود که آرزو ماند. بعد هم رنگ و رويش رفت.

+  پنجشنبه 1387/09/14     | 

 

بالاخره سراغشان رفتم. چندين هزار فايلي که ديوانه‌وار از سر و کول هارد آويزان بودند. يک کپه اين‌جا يک کپه آن‌جا. بعضي‌هايشان زباله‌ي خالص. يک فولدر داشتم به نام "ماي کمرا پيکچرز" عکس‌هاي يک سال و ۶ ماه پيش آن تو بود. مرتبشان کردم و دل‌نخواستني‌ها را شيفت‌ديليت. من از يک سال پيش تا الان آب رفته‌ام، زشت شده‌ام، پير شده‌ام، و اخمو و وارفته. رنگم رفته. غصه‌ام گرفت. ششششششششششششششششششششش

+  جمعه 1387/09/01     | 

                                     

پنج سال از من كوچك‌تر است. تازگي‌ها كشف كرده چه طور مي‌شود نقش يك خواهر بزرگ‌تر را بازي كرد. خوشش مي‌آيد. مثلا، مواظبم است. يك طناب ورزشي سورمه‌اي خريده و هر روز با هزار كلك وادارم مي‌كند طناب بزنم. مي‌گذارم حرفش را پيش ببرد. گاهي هم وانمود مي‌كنم، زير بار نمي روم ببينم اين بار چه كلكي سوار مي‌كند. 10 تا بيشتر نمي‌توانم بزنم. روز اول كه فقط 3 تا. غش مي‌كند از خنده وقتي طناب مي‌زنم. ـ يه جوري مي‌پري انگار صد و پنجاه كيلويي. من بعد از 10 تا طناب ضعف مي‌كنم، مي‌نشينم و تماشا مي‌كنم كه چه طور 60 تا 70 تا 80 تا طناب مي‌زند. او كه 50 تا را بزند تازه نفس من جا مي‌آيد.

پنج سال گذشته از آخرين دويدن‌هاي با لذت آن هم توي سربالايي و پريدن‌ها و شلنگ تخته انداختن و دختره‌ي جلف بودنِ شيرين. اين پنج سال همش راه رفتن بوده (چه بي‌‌خود). مدرسه‌ي ما 8 طبقه بود، 8 طبقه بدون آسانسور. حالا خبر بده از اينكه از رد كردن دو تا پاگرد هم بيني‌ام خشك مي‌شود و انگار يك بوته‌ي خار توي ريه‌هايم هست كه با هر نفس فرو مي‌رود توي گوشت ريه‌ام.

 

پ.ن: آدم برابر وضعيتي كه دچارش هست، درمانده شود موتور نوشتنش راه مي‌افتد. يك داستان تازه شروع كرده‌ام كه اولين جمله‌اش اين است: «ديروز اسباب‌هايم را آوردم اينجا.» اميدوارم اين يكي نصفه نيمه نماند ;)   

پ.ن ضروری: «نیمکت پارک» حامل هیچ معنا و اشاره و کنایه‌ي عاشقانه و حتي دونفره‌اي نيست! پیرمردهای الک آویخته‌ي چسبيده به نيمكت پارك‌ها بیشتر مد نظر نویسنده بوده است. 

+  پنجشنبه 1387/07/25     | 

                                  

فریاد ـ ادوارد مونه

+  چهارشنبه 1387/07/17     | 

                                            

هوا خيلي سرد باشد يا گرم، بيكارها ميلشان نمي‌كشد راه بيفتند زير تيغ آفتاب و شرشر باران و برف. آن وقت اتوبوس‌ها، اتوبوس‌هاي يك خط‌هايي، خلوت‌تر مي‌شود. هر جاي خط كه سوار شوي مي‌تواني يك صندلي كنار پنجره پيدا كني. توي پاييز كِيفش به اين است كه از سرما زانوهايت را بكني توي شكمت و بري تو نخ آسمان تا ببيني اولين قطره‌ي باران از كجاش مي‌زند بيرون. از وسط فكرها و ماجراها شروع كني ببافي با آدمي دور يا بي‌ربط، بري آخر و بعد كه داري روي بخار شيشه مارپيچ‌هاي مستطيلي مي‌كشي يادت بيفتد به ... آخخ پاك ديگر فراموش كرده بودي. برگردي به اول.

ـ آقا ببخشين آخرشه؟

ـ بله ايستگاه آخره آبجي بفرما زودتر.

هوا گرم باشد كسي كاري ندارد كجا ولو شده‌اي. لابد از گرما كله‌ات داغ كرده. سرد كه باشد همه فقط راه مي‌روند. نشسته كه باشي روي پله‌اي، يك كپه ماسه‌اي، چيزي و دستهايت را از بين زانوهايت آويزان كرده باشي؛ فكرشان مي‌رود به اينكه يكي دو دقيقه قبل اتفاقي افتاده كه تو ضايع و بدبخت شدي. چه مي‌دانم مثلا يكي قالت گذاشته. بعد حواسشان را جمع مي‌كنند كه خودشان چه خوشبختند.

ـ كسي نيفته سكته كنه خوبه.

ـ وا! ديوونه. مگه چي شده حالا باز؟

ـ الان كه هيچي. تو پاييزو مي‌گم. كلا. سكته نكنن، بهتر از سكته كردنشونه ديگه.

ـ حالا تو كي داري مي‌ري؟

ـ امروز چندمه ؟ ... آره ديگه، منم چهار روز ديگه.

+  پنجشنبه 1387/06/28     | 

چي مي‌تواند بدتر از اين باشد كه نداني و نتواني مطمئن باشي كه واقعا هستي يا نيستي. يعني آيا مي‌شود اسمت را آورد به اضافه‌ي يك خصلت انساني، و دو تا فعل "هست" يا "نيست" را با خيال راحت گذاشت آخرش و بعد هم يك نقطه. هستي؟ چي؟ چه براي خودت و چه براي ديگراني كه ... واقعا برايت مهم هستند يا نيستند و واقعا برايشان مهم هستم يا نيستم؟ چي بدتر از اين و گيج‌كننده‌تر از اين؟ چه چيزي بدتر از اين كه اين روزها همه جا اپيدمي دردهاي روحي است و صحبت از سبكي تحمل‌ناپذير هستي و اينكه همه بدون استثنا مثلا سعي دارند كه آدم افسرده‌تر ... نه! سعي دارند آدم فرهيخته‌ي افسرده‌تري به نظر بيايند؟ رد خور هم ندارد. پس كجا مي‌تواني يك گوش مطمئن گير بياوري كه وسط حرف‌هايت توي دلش نگويد «هي بابا اينم كه صد سالش شد و هنوز مثل بچه دبيرستاني‌ها فقط غر مي‌زنه» و آن وقت برايش بگويي كه فقط مدت‌هاست نمي‌داني كه واقعا هستي يا نيستي. شايد منطق ساده يا دليل پيش‌پا افتاده‌اي وجود داشته باشد. لازم نيست تمام چيزهايي كه به آن طرفِ ديگرِ وجود آدم مربوط است حتما خيلي پيچيده و غيرقابل درك باشند. بعضي وقت ولي حس‌هاي ساده و سطحي آن‌قدر عمق پيدا مي‌كنند و آن‌قدر وسيع مي‌شوند كه يك‌دفعه حس مي‌كني جايي دارد باد مي‌‌كند. اول آرام آرام و بعد سرعتش بيشتر مي‌شود و به جايي مي‌رسد كه نمي‌تواني بگويي «گور باباش!» چون مي‌خواهد بتركد. هيچ وقت هم نمي‌تركد البته! چون آدم  هر بلايي را مي‌تواند سر خودش و سر هر  بي‌جان و جان‌دار ديگري بياورد.

بعد، اينكه مي‌فهمي تمام روزها كه دارد مي‌گذرد فقط تو را به مرگت نزديك‌تر مي‌‌كند دلت مي‌خواهد لااقل چيزي از خودت فهميده‌ باشي، اگر نتوانسته‌اي گوشه‌ي ديگري از اين هستي را عين آدم، دور از نفهمي‌هايي كه مغزت را پوك كرده‌اند، بفهمي و بپذيري.

پ.ن: آدم وقتي به روزهايي مي‌رسد كه دوستشان دارد، دوست دارد تمام كند. دوست دارد با همان برقي كه توي چشم‌هايش هست و بلاهت و سرگرداني‌اش را از ديد بقيه محو كرده، دراز بكشد و ديگر نفس نكشد. همه چيز همين‌طور نيمه تمام و حتي شروع نشده و حتي در آستانه‌ي يك شروع؛ همين‌طور خيلي خوب است و كافي است.

+  جمعه 1387/05/18     | 

اين روزها روزهاي "موقعيت"‌ است. یکیش همان كه مي‌فهمم چه سخنران دوزاري‌اي هستم. يكيش وقتي مي‌فهمم چه‌قدر ناتوان و ضعيفم ـ مثل وقتي كه طرف جلوي تالار مولوي قشنگ خواباند زير گوشم و تا يك دقيقه  گوشم سوت مي‌كشيد. جاي گرفتن هر شماره‌اي و هر كمكي صورتم خيسِ‌خيس شد كم‌كم. آفرين! ـ  يكيش وقتي سر امتحان‌هاي رسانه نمي‌روم و دستگيرم مي‌شود كه چه بي‌خيالِ سازگار با هر شرايط و اقليمي هستم. روزهاي موقعيت است براي من. روزهاي پر از افتادن از بلندي، گير كردن به شاخه‌اي و شكستن شاخه و باز پرت شدن. رفته‌ام تو نخ وضعيت خودم، خودم با خودم و خودم با ديگران. خيلي كسان هستند كه خط زده‌اند مرا و وقتش رسيده كه من هم جايي‌هايي در دفتر شماره‌ها را ديگر نديده بگيرم  يا حسي را رد كنم برود قاطي خرت و پرت‌هاي زهوار دررفته‌ي يك كهنه‌فروش. مثل مادرها كه لباس‌هاي كهنه را دور مي‌ريزند با اينكه روزي با عزت و احترام شسته مي‌شدند و با مناسك و آداب مي‌رفتند توي كمد و بيرون مي‌آمدند و با لذت به تن كشيده مي‌شدند.

آدمِ هياهو‌ها شلوغ كاري‌ها و دويدن‌ نيستم. نمي‌توانم. غار خودم را مي‌خواهم و خزيدن‌هاي آرام و كشدار. آدم چشم تو چشم شدن هم نيستم. جايي زير و بين سنگ‌هاي تاريك بايد بمانم و گاهي كه عشقم كشيد از درز بين سنگ‌ها يك نگاهي هم بيندازم ببينم چه خبر! تا صبح و تا بلكه تا ابد مي‌توانم در مورد اين موقعيت‌هاي تازه كه عجيب پيام‌هاي اخلاقي براي  من رو مي‌كنند صحبت كنم ولي كي حوصله‌‌‌اش را دارد؟ بگذار ببينم؟ آخرينش همين است: كشك بودن در معناي واقعي كشك بودن هيچ ربطي به اينكه عاشق هستي يا نيستي ندارد. به موفقيت‌ها و گند زدن‌‌هاي كاري‌ات هم همين طور و به اندازه‌ي جيبت هم. وقتي در زندگي آدم به كشك بودن مي‌رسد يعني جايي كه و دقيقه‌اي كه بدون كار و روابط انساني و اجتماعي‌اش، يك شكل ديگر و يك معناي ديگر دارد، آن‌جاست كه بايد نشست و ديد آن خودِ ژله‌اي بي‌رنگِ آنتيك چه مرگش است واقعا، و يا حتي چه مرگش نيست... فكر مي‌كنم اين درست‌تر است اينكه «چه مرگش نيست!»

 

پ.ن: كسي چه مي‌داند، اگر چند سالي زودتر دنيا آمده بودم شايد با "كي‌ير‌ كه‌گور" يك رفاقتي به هم مي‌زدم. ( مسئله اينجاست كه همه‌ي اين جور آدم‌ها هم خل و چل‌اند! هميشه عاشق زن‌هايي مي‌شوند كه يك  جو مغز و شعور ندارند.)

+  جمعه 1387/04/07     | 

                                  

شايد يكي از موقعيت‌هايي كه آدم معني واقعي حماقت و درماندگي را در مورد خودش درك مي‌كند، وقتي است كه با يك دايناسور كوچك و معصوم كه گوشه‌ي تاريكِ يك پلكان كز كرده، رو به رو مي‌شود. حماقت‌بارتر  آنكه همه‌ي زورت را بزني كه بي‌اينكه مغزش را توي هاون بكوبي و بغضش را غليظ‌تر كني، بخواهي برايش از بي‌اهميت بودن پزشكي و داروسازي و ميكروبيولوژي و چي و چي حرف بزني و پايت را از گليمت درازتر هم بكني و اين را بخواهي توضيح بدهي كه تنها چيزي كه اهميت دارد اين است: تمام تلاشش را بكند تا زندگي‌اش مثل وزوز  پشه نباشد، يكنواخت و خالي از هر اوج و فرودي ... سر حرف‌هايي كه زدم هستم. همين طوري روي هوا چيزي نپرانده‌ام اما؛ احساس شارلاتان بودن مي‌كنم و احساس دروغگو بودن، احساس ناظم بودن و احساس توخالي بودنِ يك آدمْ بزرگ گَنده‌دماغِ حراف. هـِــي!

+  سه شنبه 1387/04/04     | 

                           

                              

حالا صندلی خودم را می‌خواهم که کناری بکشم و با تأنّی بر رویش بنشینمـ

نه؟

نه. هنوز چند تا پالتوي دست‌نخورده توي كمد ديواري آويزان هستند كه دوست دارم چند باري توي زمستان‌هاي پر‌برف و يخ‌زده تنم كنم و پياده‌روهايي را كه تجربه نكرده‌ام در سكوت قدم بزنيم.

+  جمعه 1387/03/10    

                               

                                  

آدم‌هايي هستند كه بودنشان وجود اين دنيا را توجيه مي‌كند. كه به صرف وجودشان به زندگي كمك مي‌كنند.** هستند ولي تك و توك.

من هم هستم. هر جا كه پا مي‌گذارم از توي پوستم مي‌جوشم و همه جا پخش مي‌شوم. درست مثل يك لكه روغن، تكه تكه، جا به جا، بي‌اينكه به هيچ سطحي نفوذ كنم. مثل ابرهاي خاكستري و آبستنِ اين روزها كه در آسمان پرسه مي‌زنند؛ منم نه بار دارم و نه هيچ، تنها «هستم» و گاهي جلوي آفتاب را مي‌‌گيرم. بوي تنم را مي‌شنوم و رگ‌هاي آبي درشتي كه دست‌هايم را از ريخت انداخته وارسي مي‌كنم مثل مادربزرگي كه دارد كند كند تجزيه مي‌شود.

هميشه بايد تا يك ساعت ديگر جايي باشم. اين، يعني زندگي به شدت رئال شده. يعني پرونده‌ي اي‌كاش‌هاي بزرگ و كوچك را ديگر بايد بست و گذاشت براي بعدها. براي وقتي كه بشود كمي از آن‌ها حرف زد ... تا شايد اين روزهاي بي‌اندازه بي‌معني كه مي‌تركند و تمام مي‌شوند ديگر جايي بايستند و بگذارند تا زندگي شبيه آن چيز معمولي و ساده‌اي باشد كه مي‌شود توش چرخيد و نفس كشيد.

نه! آدم غمگيني نيستم؛ شادم، با كلي دوست خوب، اما گاهي اوقات دلم مي‌‌خواهد لحظاتي باشد كه فرو بروم. كه بتوانم رها باشم.

جهان با سرعت نفس عميق مي‌كشد. پسرْ كوچولوي دوست زيبا و كم‌رنگم يك دندان ريز درآورده و ... بگذار براي وقتي ديگر دير است/ بيا از باد شمال سخن بگو/ نم‌نم باراني كه بيايد/ ختمي و ارغوان از خودمان است/ هواي تازه‌ي سرودن و رفتن از خودمان است/ بگذار همسايه خواب انار نوشكفته ببيند/ چه عيبي دارد؟/ما كه راه پرچين آسمان را بهتر از كبوتر كوهي بلديم/ من از خورجين ماه مشتي گندم برمي‌دارم/ تو هم براي پيراهنت تكمه‌‌ي كوچكي از خواب هفت خواهران بچين/ حيف است اين همه حرف باشد و از تو نباشد/ مگر باد شمال هم از سمت شمال نمي‌وزد؟/ بگذار براي وقتي ديگر، حالا*

پ.ن: ۱- كسي در آغوشم مرده. مرده به دنيا آمده. به من يك جور بيهوشي دست داده كه فكر مي‌كنم بازگشتي ندارد.

۲-دوست دارد برود. دستش را روي دهانش بگذارد و برود.

*نامه‌‌ها ـ سيد علي صالحي

** آدم اول ـ آلبر كامو

+  پنجشنبه 1387/03/02     | 


در برنامه‌ي عادي من هيچ چيز نمي‌گنجد. نه كتاب خواندن، نه مهماني رفتن، نه خوابيدن، نه لم دادن روي يك نيمكت و گپ زدن با رفقا در مورد رازهاي ناچيز زندگي. از درس به خاطر همه چيز مي‌زنم و تمام درس‌خواندن‌ها براي آخر ترم است. گفتم آخر ترم؟ دروغ گفتم. تمام درس خواندن‌ها براي چند ساعتِ قبل از هر امتحان است، وقتي از زور دلشوره فكم آن‌قدر منقبض شده كه مي‌خواهم خفه بشوم. جايي براي درس خواندن نيست و بدبختي وقتي براي نوشتن هم. وقتي توي كتابخانه‌ام بايد در ه.ج باشم يا اينكه سري به نگارستان بزنم. وقتي يكي از اين دو تا جا هستم بايد در حمام باشم و وقتي در حمامم بايد سر كلاس نشسته باشم ـ و خدايا چقدر آرزو دارم يك بار در تمام عمرم سر يك كلاس از اول تا آخر درس را گوش كنم و نت بردارم ـ وقتي سر كلاسم... دست آخر هيچ جا نيستم.
هيچ جور برنامه‌ريزي به كتم نمي رود كه نمي‌رود. ديگر از هر جمله‌اي كه گذر روزها و از دست رفتن عمر و فرصت را گوشزد مي‌كند، فراري‌ام.
جمعه‌ها صبح انگار يك ناقوس بزرگ را مي‌گذارند روي كله‌ي من و محكم صدايش را در‌مي‌آورند. ولي چه فايده؟ من واقعا آبلوموف‌‌تر از آنم كه به صداي ناقوس كه هيچ، به صداي سروش آسماني هم كمترين اهميتي بدهم. يك دفترچه سيمي دويست برگي در كشوي ميزم خاك مي‌خورد و فقط خودش مي‌داند كه چقدر ازش نفرت دارم. به تعداد صفحه‌هاش من برنامه‌ريزي كرده‌ام و جدول كشيده‌‌ام. قسم مي‌خورم حتي يك دقيقه مطابق يك كدام از آن برنامه‌ها پيش نرفته‌ام. و ... مسئله همين جاست كه، پيش نرفته‌ام.
جايي توي اين بُعد چهارم لعنتي هست كه من بهش چسبيده‌ام و تكان نمي‌خورم. مدت‌هاست در وضعيتي كه كلا هيچ تغييري نمي‌كند سر جايم نشسته‌ام و فقط فيگورم عوض مي‌شود. اين آدم‌ها و جا‌ها هستند كه مي‌آيند، دور و برم را پر مي‌كنند و به موقعش جاي خودشان را به آدم‌ها و جاهاي ديگر مي‌دهند. درست مثل سِنِ گردانِ يك نمايش، كه مي‌گردد و بازيگر بي‌هيچ دخالتي توي صحنه، معلق و وامانده مانده.

پ.ن: 1- اين اعتراف، تقصير اين رفيقمان است با آن نوتيس‌هاي فلشْ شكلي كه خريد و مرا ياد الله‌بختكي بودنم انداخت.
2- هيچ ربطي به خوابيدن ندارد ـ آن جورها كه من فكر مي‌كردم ـ نوزده ساعت در شبانه روز بيدارم و هيچي به هيچي. يك عبارتي كه هيچ اعتقادي هم بهش ندارم دارد كم‌كم راه ورود به كله‌م را پيدا مي‌كند:« وقت‌هام بركت ندارد!»
3- دوست دارم سارا.ع و محسن.ا و محمد.ر و فريناز.ش و بابا و مامانم اين‌ پست را بخوانند تا كمتر پيش خودشان فكر كنند كه آدم بي‌خيالِ پشت هم اندازِ بدقولي هستم!

+  یکشنبه 1387/02/15     | 


همين جور كه مي‌بينيد اينجا سفيد شده. دوغاب زده‌‌م ( اين دوغاب زدن را هم به اين خاطر نوشتم كه تازگي «آدم اول» را تمام كرده‌م و كامو توي اين كتاب هر جا دستش رسيده ديوارها را «دوغاب زده» از خانه‌ي كورمري تا ديوارهاي مدرسه) و اما دليلش: امروز با اينكه خيلي معمولي و ساده شروع شد و رفته رفته كش مي‌آمد، وسط خيابان داشتم مي‌دويدم سمت همشهري كه احساس كردم فقط مي‌خواهم عق بزنم و گريه كنم. هم فلج شدم، هم گرسنه شدم و هم سرطان سر تا پام را گرفت و زرد و مبتذل شدم. هم فقير فقير فقير شدم. گم شدم. لبه‌ي يك بلندي ايستاده بودم و داشتم پرت مي شدم و تمام بدم از زير كتك در آمده بود! و داشتم خفه مي‌شدم. اولش شَكم به اين رفت كه يكي از ما رفته مسافرت (هركي از اين خانواده‌ي كوچك كه مسافرت برود من حالم يك نانو ذره بد مي‌شود اما نه اينقدر) بعد ياد رنگ وبلاگم افتادم! باقي ماجرا مهم نيست ديگر. حالا اينجا سياه فام نيست.

+  پنجشنبه 1387/01/29     | 


يك ژله‌ي بزرگ سنگين، لخت افتاده روي من. آن زير من يك كرم ژله‌اي هستم، يك آغازيان ناچيز. دارم مي‌لولم. از هيجان اين زندگيِ ناز هر شب مي‌ميرم يك چند ساعت.

پ.ن : ـ يك تعريف از آدم‌هاي سطحي؟
ـ همه‌ي آدم‌ها عمق خودشان را دارند

+  سه شنبه 1387/01/20     | 


دوست ندارم سالَم اين طوري تمام بشود. خرافاتي شده‌ام؟ باشد. دوست دارم از توي خود الكي‌ام در بيايم و دستم را بگذارم تو دست خود خودم. شايد هم برعكس. فرقي ندارد. فقط دوست ندارم اين سال اين طوري تمام بشود. با يك پست سرد، با اس‌ام اس‌هايي كه از نگراني سرخ‌اند و با آسمان آبي‌اي كه توي يك گوشه‌اش آفتاب‌‌گير ژنده‌ي بالكن همسايه توي باد تاب مي‌خورد.

همش آژير ماشين پليس، داد و فرياد، آه كشيدن، صداي كركره‌‌ها كه پايين مي‌آيند و بوي حلواي خيراتي مرده ...

مي‌گويم بياييد تخم‌مرغ‌ها را رنگ كنيم و «بياييد» «تخم‌‌مرغ‌‌ها» و «رنگ» و باقي قضايا با شادي دروغكي صورتم هيچ تناسبي ندارند. برج زهرمار بودنم از جفت چشم‌هام مي‌زنند بيرون. لو مي‌روم.

تلفن‌ها را با روحيه جواب مي‌دهم. خبرهاي خوشحال كننده براي دوستانم تعريف مي‌كنم . هي براي بابا تعريف مي‌كنم كه امسال چنين كردم و چنان شد. ساعت ولي همين‌طور مي‌دود. صفحه‌هاي خبرگزاري‌ها پر از فاجعه بالا مي‌آيند و ... پس چرا يك نفر از سر خوشي يك لبخند نمي‌زند؟ سالَم دارد همين طور تمام مي‌‌شود. ترس‌ها و روزهاي خالي را دارم مي‌‌كشم با خودم. بهار كاري با من ندارد. نه تخم‌‌مرغ‌هاي رنگي و نه نسيم نرمي كه زير آفتاب توي پيراهنم مي‌پيچد؛ با قلقلك هيچ كدام خنده‌ام نمي‌گيرد.

بيست و نه اسفند هشتاد و شيش، چيزي نزديك به آغاز. دوست نداشتم اين طوري تمام بشود.

 

پ.ن:

1- «ليلي گلستان» كه خيلي دوستش دارم توي «اعتماد ملي» ـ ويژه نوروزـ يك يادداشت كامل دارد. من هم دلم مي‌خواست همان يادداشت را بنويسم. نه با آن جزئيات كه هنوز براي من زود است، با آن حال و هوا.

 2- كاش آن‌‌هايي كه مي‌شناسمشان اين پست را نخوانند

3- توي فيلم «پاريس دوستت دارم» توي يكي از اپيزودها دلقك غمگين هر وقت مي‌خواهد بي‌خيال غصه‌ش بشود كف دستش را مي‌كشد روي صورتش ـ از چانه‌ش تا بالاي سرش ـ بعد، از آن زير يك صورتك خندان بيرون مي‌آيد. هميشه فكر مي‌كنم يعني مي‌‌شود؟ به‌ همين سادگي؟

+  پنجشنبه 1387/01/01     | 


جادوگرها حافظه ندارند. درست مثل من كه مثل ماهي حافظه‌م سي ثانيه بيشتر دوام ندارد. مال جادوگرها بخش بلند مدتش خراب است و مال من بخش كوتاه مدتش. ـ حالا... ـ

نمي‌دانم چند هزار سال طول مي‌كشد تا ما بزرگ بشويم و بر اساس سرنوشت محتوم بشر بشيم پدر و مادر. ولي وقتي آن سرنوشت يقه‌مان را بچسبد، شك نكنيد غير از پدر و مادري يك جادوگر رشد يا‌فته هم شديم. امروز بايد براي جلسه اوليا ـ بله دقيقا جلسه اوليا و نه جلسه‌ي بچه‌مچه‌ها ... اِهم اِهم ـ  مي‌رفتم مدرسه‌ي خواهرم و بعد مي‌رفتم دانشگاه و بعد انقلاب جهت مراجعه به دارالترجمه و بعد رفتن به كتابخانه براي انجام پاره‌اي تحقيقات و بعد رفتن پيش دكتر نمك‌دوست نازنين براي مصاحبه و همين طور رفتن به ... براي درست كردن ... براي اين كه ... نفهمد كه چي شده. اين آخري از آن كارهاي غير مترقبه بود كه به سر آدم نازل مي‌‌‌شود. نتيجه اينكه به دو تا و يك سوم از اين كارها رسيدم! با تمام خشونت و سرعتي كه توي خودم سراغ داشتم مي‌راندم و راه مي‌رفتم ولي واقعا انجام تمام اين كارها با هم فقط از عهده‌ي يك جادگر برمي‌آيد. تازه مثلا من يك ليست خريد ـ از آن مدلش كه خودم با پررويي تمام دست مامان و بابام مي‌دهم. مي‌دهم؟ مي‌دادم. بله مي‌دادم ـ نداشتم كه بايد يك قلمش را از غرب شهر بخري و آن يكي را از جنوب شرقي. حالا كه فكرش را مي‌كنم مي‌بينم چه‌قدر بي‌انصاف بودم آن روزها كه دست به كمر مي‌گفتم بابا آقا ( يا حالا مامان خانوم) يعني چي يادم رفت؟ يعني چي وقت نشد؟ از صب تا حالا پنج ديقه وقت نداشتين كه به كار منم برسين؟!! اين جمله‌ي قبلي پيام اخلاقي روشن اين ماجرا بود برو و برگرد هم نداريم. ربطش به جادوگري و حافظه و سرنوشت محتوم هم از كله‌م پريد. اساسا مي‌خواستم يك روايت پيچيده از اين زندگي در چنبره‌ي روزمره‌گي و اينا بنويسم و پيام اخلاقي آخرش را هم كه منشوري از پوچي و احساس ازلي و ابدي گناه و وجدانْ آگاهي بود خيلي ظريف به خورد مخاطب بدهم كه... هيچي. كه بماند براي فرصتي فراغ‌تر. خيلي ادبي شد. اين پست و كلا اين وبلاگ هم ديگر خيلي لوس شده.


+  یکشنبه 1386/12/19     | 

 

خيلي ببخشيد كه من نمي‌توانم بشينم ماتم بگيرم و دو تا درياچه گريه كنم كه چرا از 6 تا امتحاني كه داشتم و از سه تا درسي كه نمره‌هاش را زده‌اند روي برد* هر سه را افتاده‌ام. بايد از كتاب‌هايي كه توي امتحان‌‌ها دستم مي‌گرفتم حالم بهم بخورد و به تئاترهايي كه رفتم و ديدم و آدم‌هايي كه كلي باهاشان خوش گذراندم بد و بيراه بگويم. اما اين كار نهايت حماقت بدبخت‌‌مآبانه است. (شايدم بدبختي احمق‌مآبانه) يكي از دوستان جينگيلي درس‌خوان ـ از آن‌ها كه استادها براي صحيح كردن برگه‌شان غش و ضعف مي‌كنند ـ مي‌گفت بابا اقل‌كم بگو خودم كردم كه لعنت بر خودم باد. (اين نهايت ذوق ادبي و نكته‌سنجي و درفشاني يكي از دوستان لعنتي من است!) لعنت؟؟ ابدا و اصلا (بدون تنوين!)

زوركي كه نيست. خانم‌ها آقايان من اين ترم درسم تَ مام نِ مي‌ ش ود. حالا هي همه بپرسند ارشد شركت مي‌‌كني؟ ارشد شركت كردي؟ ارشد شركت خواهي‌كرد؟ دوس داشتي ارشد شركت كني؟

كلا قيافه‌ها‌شان را دوست دارم كساني وقتي بو مي برند ماجرا از چه قرار است، دلشان مي‌خواهد كلماتي تسلي‌بخش براي قلب هزار پارچه‌شده‌ي من پيدا كنند. باحال‌تر از همه مامانم بود كه وقتي فهميد ـ تازه فقط يكي‌ش را ـ توي آن نور كم رنگ ساعت یک نصفه‌شبي خانه‌ي ‌ما اين ديالوگ درخشان را خلق كرد:« اگه بخوان به ديوونه‌‌ها مدال بدن مطمئن باش كه به تو‌ام حتما مي‌دن اما متاسفانه به ديوونه‌‌ها هيچ وقت مدال نمي‌دن» WOW! بعدش هم با آن صورت كيت بلنچتي‌اش از در نيمه‌باز اتاقش توي تاريكي فرو رفت. پايان غم‌انگيز و استعاري‌اي بود. ‌

 

* شاه‌كار ماجرا اين قسمت‌اش بود كه يكي از درس‌ها را استاد محترم نازنينش زحمت كشيد و با زدن  يك زنگ  كوچك اين خبر خوش‌حال‌كننده را بهم داد. البته حرف اصلي‌‌‌‌ش هر يك خط درميان اين بود كه من 2و 3 مي‌شدم و او رحم كرده و بهم 9 داده. خدايش پاداش دهاد!

 

                                          

 

+  جمعه 1386/11/26     | 

 

با اين‌كه اين چهل و چند روز گذشته بيشتر از باقي روزهاي از دست رفته‌ي امسال، وقتم را بيرون از خانه گذرانده‌ام اما به شدت احساس خانه نشيني مي‌كنم. اين هم از آن حس‌هاي من درآوردي است. مثل همان لذت و  دلتنگي كه هميشه با هم يقه‌ام مي‌كنند. خسته شدم از اين زمستان سرد و روزهاي ابري و كم‌رنگ. خسته شدم از خيابان‌هاي خيس و پنجره‌‌ها و ماشين‌‌هاي كثيف. دلم آفتاب داغ مي‌خواهد و روزهاي پررنگ كه برق بزنند. و لباس‌هاي نازك بي‌وزن. اين پالتوها دارند له‌ام مي‌كنند و شال‌گردن‌ها كه حرفش را هم نبايد زد! دارم مي‌زنند!! با سرعت يك كارمند وظيفه شناس حلال خور فقط دارم تند تند كتاب مي‌خوانم بلكه اين روزها زودتر بگذرند.

(خدايا بخشيد ميشه زودتر سر و تهشو هم بياري. باور كن ما اصلا نمي‌فهميم اگه يه 10 12 روز اين وسطا گم و گور شه. قيچي‌ش كن وگرنه من مي پلاسم.)

 

 

                                                   

                                          

 

+  پنجشنبه 1386/11/18     | 

 

دستت را بگذار بيخ گلوم، و فشار بده. فشار بده. فشار بده. بهت لبخند مي‌زنم و حالم ازت بهم مي‌خورد.

اما اشكال ندارد. هيچ اشكالي ندارد. مي‌دانم كه فرو‌مي‌ريزي با چهارتا حرف كه رديف كنم و بهت بگم كه كي هستي. كه درباره‌ات واقعا چي فكر مي‌كنم.

مطمئن باش كه به تلافي فكر مي‌كنم. حساب خوبي باهات تسويه مي‌كنم. مطمئن باش.

روزي كه مي‌روم و پشت سرم را حتي نگاه هم نمي‌كنم و تنهات مي‌گذارم، برات توضيح مي‌دهم كه چه آدم نفرت‌آوري برايم بودي و هستي. قشنگ، جزء به جزء، برايت توضيح مي‌دهم و همين برايت بس است . براي پوسيدنت.

شخصيت آدم‌‌ها را به لجن بكش. دهانشان را به بند.

روزگار خوب و خوشي در پيش داري...

ديدي كه هيچ‌چيز آن‌طور كه تو حكم كرده‌بودي اتفاق نيافتاد و اتفاق نمي‌افتد...

قرار نبود تو مثل بقيه باشي ولي خُب. ولي خُب.

حالا مجبورم كه به موقعش به حسابت برسم. چه رسيدني! مثل بقيه.

دنيا دار مكافات است. مي‌خواهي باور كن . مي‌خواهي نكن. اصلا اهميتي ندارد.

 دارم لبخند مي‌زنم. مي‌بيني كه؟ ولي به وقتش فقط عمل مي‌كنم.

در من طفل حرام‌زاده‌ي خطرناكي خوابيده و كارد كه به استخوان برسد مي تواند بزند و هرچيزي را نابود كند. همه‌چيز را.

همه چيز را آقاي بسيار! محترم.

 

 

+  یکشنبه 1385/10/10     | 

 

براي لحظه‌هاي كوچك ناقابل وقت مي‌گذارم. برايشان پايكوبي مي‌كنم. دست مي‌زنم و مي‌خندم و جدي‌شان مي‌گيرم. همين جوري. براي اينكه از دست نروند. بي‌خيال شده‌ام. آن قسمتي كه بايد نقشه بكشد از كار افتاده انگار. يك روزِ اول هفته، تمام موجودي كيفم را كه براي يك هفته‌ي تمام است با كسي كه دوستش دارم توي كتابفروشي‌ها و پاي ميز كافه‌اي گرم خرج مي‌كنم و حتي سه هزار و سيصد تومان هم بدهكار مي‌شوم و با سرما، از سي تير تا خانه‌ را بي‌‌هيچ پولي گز مي‌كنم.(الان كه فكرش را مي‌كنم استخوان‌هايم تيك تيك صدا مي‌كنند.) يك روز ديگر ساعت هشت از سرويس دانشگاه كه پياده مي‌شوم يادم مي‌افتد كه امروز حالم به جا نيست. برمي گردم . جاهايي مي‌روم كه هيچ نمي‌دانم كجايند. قرمزند و پله دارند يا راه‌راه‌اند و تاريك. يا دود‌گرفته و نم‌كشيده و آبي و سرد و شب توي ايستگاه مصلي يادم مي‌افتد كه از صبح كه نه... از ديشب هيچ‌ نخورده‌ام. و حالم جا مي‌آيد. و همين‌طور هر چند روز كارهاي مسخره و كوچكند كه برنامه‌ريزي مي‌شوند  و به انجام مي‌رسند و حال مرا خوب مي‌كنند. نمي دانم چرا غصه نمي‌خورم كه بي‌پول مي‌شوم يا دوستم فكر مي‌كند كه آدم علافي هستم يا چه مي‌دانم...

هيجان‌هاي آرام و ساكتي هستند كه اتفاق مي‌افتند و هر باشد بهتر ازاين است كه حس كنم مثل يك بسته ماكاروني محكوم پخته شدنم.

زير آسمان خدا هستم. گرفتار بين زشتي ساختمان‌هاي تهران. پر از تنفرهاي هميشگي، دوست‌داشتن‌هاي قديمي و حس‌هاي تازه. سر و كله‌زدن با سايه روشن‌هاي زندگي و زمانه و بيهودگي‌هاي گس. و مي‌خواهم بميرم. موازي‌ِ ميرايي اين لحظه‌‌هاي خوشِ سياه و سفيد خالص، پيش از اينكه دوباره عشقي و مرگي و طوفاني و رخوتي، ديوانه‌ام كند.

+  دوشنبه 1385/09/13     | 

 

سه- نمي‌توانم ديگر زندگي كنم. بخندم. گريه كنم. داد بزنم. برقصم. قدم بزنم. بخوانم. .... نمي‌توانم.

 

دو- آدم‌ها را كه توي خيابان مي‌بينم غصه‌ام مي‌گيرد. دخترهاي ساده‌ي كم‌هوشي كه رو موهاي كم‌رنگ صورت‌شان پن‌كيك زده‌اند و زيرِ ابروهاي برنداشته‌شان سايه‌ي سفيد. زن‌هايي كه مانتوهاي بور سه سال پيش را اتو كرده‌اند و پوشيده‌اند و توي مترو انگشت‌هاي بيرون‌زده از نوك صندل پلاستيكي‌شان را جمع مي‌كنند و باز مي‌كنند. با بند كيف‌هاي مُشمايي بازي مي‌كنند. و مهم‌ترين و نه شايد بزرگ‌ترين، دغدغه‌ي مغز و روح و پاها و دست‌هاشان اين باشد كه مرغ كيلويي چند... و روغن كيلويي... چند و خرما كيلويي... چند و زنده‌بودن كيلويي چند و ... و دخترهايي كه، زن‌هايي كه آن‌وقتِ صبح با آن‌همه رنگ و روغن و خنزر پنزرهاي آويزان از كفش‌ها و كيف‌هاشان و پولك‌هاي روي روسري‌ها و شال‌هاشان، با آن آرايش زشت و عجيب و چشم‌هاي خسته‌ي سياه و قهوه‌اي و ناخن‌هاي بلند كج و معوج روي صندلي‌هاي مترو و خط‌هاي اتوبوس شهرك غرب خوابشان برده .

دلم مي‌گيرد.

كوله‌هاي رنگارنگ و قلابيِ ديزل ليوايز جيوردانو. تي شرت‌هايي كه البته هيچ وقت روح آرماني و هنگ‌‌تن از توليد آن‌ها خبردار نشده. موبايل‌هاي اعتباري بي‌مصرف. بوي عطرهاي ارزان و نعناع و نم . همه، توي اين راهروهاي تنگ و بدبو از كنار هم رد مي شويم. من براي همين چيزها هم دلم مي‌گيرد.

براي پسرهايي كه فكر مي‌كنند، دخترهايي كه بلندبلند مي خندند و يا تنها توي هفت‌تير قدم مي‌زنند يا از پاساژ آفريقا خريد مي‌كنند دنبال مشتري‌اند. چه فرقي مي‌كند دوست يا هم‌خواب براي دخترها كه معلوم نيست توي فال‌ها و سايت‌ها و لباس‌ها و خيابان‌ها براي چي گيج مي‌زنند. و سالي هشصد ميليون نفرشان توي دانشگاه قبول مي‌شوند. براي بچه‌هايي كه صبح‌ها توي سرويس اداره نيمه خوابند. براي آسفالت آش و لاش خيابانمان.

 

يك- من دلم مي گيرد.

از ورودي‌هاي جديد دانشگاه، از دم اذان‌هاي رمضان، از نگاه مسئول فروش شهروند، از صداي تير آهن‌ها، از رنگ بليت اتوبوس، از گوگل، از صداي جيرجيركي كه نمي دانم چه‌طور پشت پنجره‌ي اتاقم زندگي مي‌كند، ازابن سينا، از امامزاده حسن، از چرخ زدن‌هاي ماهي كوچك طلايي‌ام، از رنگ سبز باجه‌هاي تلفن‌هاي عمومي، از احمد كه شب‌ها ساعت سه برمي گردد، از مرجان‌جان، از آهنگ موبايل، از دنده عوض كردن، از علف، از كفش‌هاي جديد سپه سالار، از شانه‌هاي بالارفته‌ي مدير گروهِ [...]، از اداره‌ي برق، از تراويس، از مك‌اُوليف، از چادر ايراني، از سارا، از صداي هورت كشيدنِ[...] موقع سوپ خوردن، از شعر، از فونت ميترا، از چهارراه وليعصر، از رپ، از جامدادي ديكسون، از بوي فرش‌هاي مسجدها، از عروسي باران، از مداد طراحي، از پارسه، از ترجمه، از دكمه‌ي اينتر، از سيم‌هاي دفترچه‌هاي مهسا، از كفش‌هام، از غذا، از بوق آزاد تلفن، از حرم مطهر، از بيست، از آهنگ پت و مت، از پله، از حفره‌هاي كوچك توي صورت استاد، از استخوان‌هاي دوست‌داشتني، از مانتوهاي كرم روشن، از مورفولوژي، از گردن فنري جورج مته متيكس، از پنج‌شنبه 6/7/ 85، از نشر چشمه، از سي دي‌‌هاي آويزان از آينه‌ي جلوي ماشين‌ها، از خرده نان‌هاي زير نهار خوري، از وينستون لايت، از هموروئيد، از فشار، از پاپيونِ روي كيف‌ْ پول زرد چرمي، از پيغام لطفا كارت غير مجاز خود را برداريد، از نه و چهل و پنج دقيقه، از آب‌سردكن كنار توالت طبقه‌ي اول دانشكده‌ي انساني، از سفيد، از آب‌دماغ‌هاي بي‌پايان، از اچ‌تي‌ام ال، ازكاريكاتور فيل و مار سرگئي تونين، از تعميرگاه ماشين سر چهارراه، از فحش پدر سوخته‌ي مادرسگ كه سرهنگ با خنده به دختر كوچك مربي رانندگي، مي‌دهد، از طعم چيپس، از سوغاتي‌هايي كه فائزه از انگليس آورده، از موهاي لخت، از جايگاه مخصوص سالمندان، از كافي‌شاپ گالا، از كلاس‌هاي ساعت هشت، از دوهزار و پانصد تومن، از قرص كاربامازپين، از دويدن، از سوراخ وسط چانه‌ام، از تيراژ كتاب، از يوونتوس، از خواب، از الاغ، از ساتن سرمه اي، از ارابه‌ي خدايان، از ...

دلم مي‌گيرد.

دلم مي‌گيرد.

من

دِ

لَمْ

مي

گي

رَدْ

دارم خفه مي‌شوم.

 

 

+  دوشنبه 1385/07/03     | 

 

سلام

 

۱- حس مي‌كنم حرفي براي گفتن ندارم. حواس، قطعا شناسنده‌هاي ضعيف و پرخطايي هستند و معلوم هم نيست كه چرا دارم به حرف اين عناصر گمراه‌كننده گوش مي‌كنم.

 

نمي‌توانم بدون سانسور آن‌چه را كه مي‌خواهم توي وبلاگم بنويسم. منظورم اين نيست كه اگر خودم را سانسور نكنم چه اتفاق خارق‌العاده‌اي مي‌افتد. نه. و البته فقط هم خود سانسوري نيست. ولي خب فكر مي‌كنم كه موقعش شده كه اين تجربه را فعلا متوقف كنم چون تا اين‌جا برايم خوشايند و پيش‌برنده نبوده. يك جورهايي دارم خودم مي‌برم زير سؤال.

 

به چيزي هم كه توي زير عنوان وبلاگ نوشتم وفادار نبوده ام و ... خيلي عوامل ديگر هم باعث شده‌اند فكر كنم توي اين كار يعني وبلاگ‌نويسي موفق نبودم.

 

2- زمان البته براي من چيزي زياد مهمي نيست، از نظر طلا و نقره‌گي و اين حرف‌ها ولي حس مي كنم تلف كردنش براي خودم كه وبلاگ بنويسم و براي معدود كساني كه وقت مي‌گذارند و سر مي‌زنند، كار زياد درستي نباشد.

 

3- معذرت مي‌خوام، ممنونم ... و تا بعد.

 

...

 

...

+  یکشنبه 1385/05/15     | 

- ته ته‌اش كه چي؟ مي‌پرسد مگه ته‌اش مهمه؟ به راه فكر كن به اينكه ... محكم مي‌زنم توي گوشش و خاكستر سيگار را خالي مي‌كنم توي ليوان يك‌بار مصرف.

حالت صورتم شده مثل كسي كه يك كپه گه گرفته باشند زير دماغش.

- دلم مي‌خواد فقط يه بار ديگه چرت و پرت‌هايي كه شوهرت كرده تو مختو، تحويل من بدي.

حالت صورتم شده مثل كسي كه يبوست دردناكي دارد.

روسري‌اش حالا سر خورده رفته تا روي قلمبه‌اي كه پشت سرش بنا كرده. مانده‌ام چه طور آن موهاي صاف و كم‌پشت را آن‌طور جذاب پيچيده. ته ته‌اش هيچ‌چي نيست مي‌فهمي؟ ته‌ته‌اش تو يه موش مزاحمي كه بايد گورتو از زندگي گم كني. چون فهميدن كه هستي ... يعني اونجايي يا... اينجايي... مي‌فهمي برا همين دكت مي‌كنن.

لب پايينم را گاز مي‌گيرم. حالت صورتم شده شبيه مردي كه مي‌فهممد زنش نازاست.    

+  جمعه 1385/04/16     | 

نمي‌دانم چقدر اجازه دارم كه زنده بمانم. همين قدر مي‌دانم بي‌اينكه بخواهم دارم مي دوم. دارم دوانده مي‌شوم.  كتابها تند و تند توي دستهايم ورق مي خورند. غذاها تند تند كود مي‌شوند. يكي دارد دلم را با سرعت چاقوچاقو مي‌كند. مثل قصابها. ديده‌اي‌شان كه؟ تند تند.

انگار هميشه از دوي ماراتن برگشته‌ام. خسته و كوفته و نيمه جان و تازه خبري هم نيست! و اين همه به من چه كه دارم توي بي‌خيالي غلت مي‌زنم؟ خيابانها زير پاهايم مي دوند. سر بزنگاه بايد كاري كنم. مثلا به مغازه‌اي كه الان جلوي رويم ايستاده بروم و مثلا يك چيزي را بغل بزنم و بزنم بيرون. يا مثلا سر بخورم توي مترو و از آن ور تف شوم بيرون و مثلا دانشگاه دور و برم را بگيرد يا سينما يا فرهنگسرا يا هر جهنم دره‌ي ديگري. و هميشه سؤال بنيادين من، اين جور وقتها اين است كه، من اينجا چه غلطي مي كنم؟

پشه‌ها هم از اين حق برخوردارند كه روزها بروند و يك گورستاني خودشان را گم و گور كنند. مي‌توانم بپرسم كه چه وقتي از سال به لحاظ قانوني اجازه دارم كه بميرم؟

- بايد بررسي شود متاسفانه در اين زمينه خلاء قانوني وجود دارد.   
+  پنجشنبه 1385/03/04     | 

 باد چنان توي صورتم مي خورد كه واقعا زدم زير گريه. داشتم تحليل مي‌رفتم. با انگشت‌هايم حساب كردم چند بار با اتوبوس از اين خيابان رد شده ام و چند بار وقتي اتوبوس ايستاده توي ايستگاه ميرزاي شيرازي دلم خواسته ازش پياده شوم و از آن مغازه‌هه كه اسم ندارد و روي سردرش نوشته هپي نيوير و ولنتاين و مري كريسمس خريد كنم و هيچ‌وقت اين كار را نكرده‌ام. اتوبوس آنقدر خلوت بود كه هي دلم مي‌خواست از طالقاني سوار اتوبوس آرژانتين شوم . از آرژانتين پياده بياييم تا طالقاني و سوار اتوبوس آرژانتين شوم و اتوبوس توي ايستگاه ميرزاي شيرازي بايستد درست روبه‌روي آن مغازه‌هه كه ...

باران به طرز غمناكي تند مي‌بارد. چادرم چسبيده به تنم و آبي كه در سراشيبي تند پياده رو دارد مي‌دود، راه افتاده توي كفش‌هاي تابستاني‌ام كه چلپ‌چلپ مي كوبمشان به سردي پياده رو. هيچ كس توي خيابان نيست. آب از سر و صورتم آويزان شده و كوله‌ام خيس و سنگين. باد كه مي آيد يخ مي كنم. هيچ كس توي پياده‌رو نيست. نه با چتر و بي چتر كه محال است. داشتم كه مي آمدم روي پل هوايي غوغا بود همه چپيده بودند كنار هم تا باران بند بيايد. شلوارم تا زانو خيس شده و دارم ويران مي شوم زير اين باران كه جنون‌زده مي‌بارد. دارم غرق مي شوم توي آسمان. ابرهاي خاكستري به سرفه ام مي‌اندازند. تنم مي‌لرزد و صدام كه دارد رد مي اندازد به گلويم. كسي حواسش نيست. كسي نيست كه حواسش باشد. مي‌ريزم روي نيمكت سيماني كه سبزش كرده‌اند باد چنان توي صورتم مي‌خورد كه ... 

+  پنجشنبه 1385/03/04     | 

  1. الان باید شروع کنم ولی نمی دانم از کجا. در می زنم کسی نیست. در  میافتد روی زمین خاک بلند می شود. سیم ها اتصالی می کنند. مودم جیغ می کشد. باد نمی وزد و فریاد دیوانه ی معلولی که اذیتش کرده اند. هوا را می درد و پرده ی گوش مرا هم. برق ها رفته اند مرخصی بدون حقوق.
  2.  دفترها را دسته بندی می کنم. خودکارها را دسته می کنم و دورشان را با کش ماست سفت می بندم. دوات ها را محض خنده توی پیاده رو خالی می کنم. صدای دیدو را تا آخر کم می کنم. در توالت فرنگی را باز می کنم. دفترها و کاغذها و خودکارها و قلمها -و یکی دو تا چیز دیگر که رویم نمی شود بگویم- می تپانم آن تو. هواکش را روشن می کنم. می روم دو کیلو پرتقال بخرم. تا برگردم سوخته اند.
  3. پل عابر بسیار زشتی روی اتوبان ساخته اند بسیار زشت. میوه فروش می گوید «خوب کاری کردند بچه مدرسه ای یا و پیر پاتالا اینجا خیلی تصادف می کردن و کارشون یه سره می شد.» می روم روی پل. اتوبان خمیازه اش را نصفه می گذارد. بهش چشمک می زنم. ماشینی تن آسفالت را تفی می کند.
  4. کلید می اندازم. کلیدم دیروز افتاد توی چاه توالت. از توی بالکن می روم توی اتاق. بوی لاستیک سوخته می آید. در توالت فرنگی آب شده. سیفون را می کشم.
  5. مامان کلید را می اندازد روی میز و «من اومدم» اش توی حلقش می ماسد. اه .
  6. مامان داد می زند هوار میکشد. بد بیراه می گوید. تلفن زنگ می خورد. من پاچه هام را دادم بالا و با کثافت های توی دستم بازی بازی می کنم. شیرازه ی دفتر سال ۱۳۸۴را توی دستم پاره می کنم. تلفن می رود روی پیغامگیر. مامان داد می زند. وسط مسط ها گریه اش می گیرد. اشکهایش را پاک می کنم. مامان به جای پای کثیف و نمناکم روی قالی نگاه می کند و محکم می زند توی گوشم.
  7. پرده را کنار می زنم. هوا سرد است و احتمال باران می رود. مهتابی آشپزخانه بیب بیب می کند. برقها بر می گردند. خانه از صدای ماچ و بوسه و خوش آمد گویی پر می شود.     
+  یکشنبه 1385/01/27     |