چون پرده برافتد نه تو ماني و نه من
آخ که چهقدر ميلم ميکشد اين پرده «برافتد».
باکيم هم نيست. چه دقيقهي کشدار غليظي بشود.
پ.ن: به مخاطب: مشتي به مغز فاسد خود بيحيا بزن!
* رفقا فرمودند «شب خسته» درست است، نه تن خسته.
اینجا کسی است پنهان دامان من گرفته. میشود همان جور که دامانم را گرفتهاي بیاوری بالا و دور گردنم محکم بپیچی و خلاصم کنی؟ جانا فروغ رویت ارکان ز من گرفته. نمیبینی؟ نمیفهمی؟ ولم کن. زير لب ميگويم اماها... نشنوي يک وقت، ول نکني؟! بی روی نکویت و زنجیر مویت حال نمیکنم. بيا و مکن آزار دل. مکن. این غم خود به کجا ببرم. من؟ کجا؟ بریز یکی دیگر يکي ديگر يکي دي گ ر این بیست سالهی لعنتی را ديگر از کجا آوردی؟ از کجا آوردمش؟! ببین... ببین، از کجا؟! از ته جانم مثلاً. ايناها نگاه، شعله جانی بزم افروزم. عیبی ندارد راه میدهم میگذارم خیالم گرم شود. اصلاً يک بحثي: در بند آني که بندهي آني يا... نهخير! به قول استاد بنايي مطلب داره: بندهي آني که در بند آني. فرقي ندارد که بابام وقتي بند و بنده جفتش تويي يعني خودمم. این همه آشفتهحالی از کجاست؟ چي؟ از تو دارم از تو دارم. حالا: خنده بر غوغاي هستي. جمع: از تو دارم از تو دارم. دیگر ای برگشته مژگان (رامم کن، آرامم کن) چشمت از خورشيد سنگين، از نگاهم رو مگردان، که نمیگردانی. نميگرداني که؟ نميگرداني، دمت گرم. مگردان. آها همين طوري خوب است. همین. هووووه.
پ.ن: پيمانه را گم کردهام.
حواسم
نبود. چند تا يادگاري كوچك دارم. حالاچيزهايي دارم. بله. سه تا عكس، دو تا كتاب، دو
تا...
صداي خندهي پسرك هندي، همان كه از داربستها كه مثلاً جنگل بودند آويزان شده بود؛
توي تئاتر «رؤياي نيمه شب تابستان» يادت هست؟ صداي خندهاش به سادهترين تارهاي گلويش
ميخورد و بيرون ميآمد. من آن خندهام اين روزها. لابه لاي تكههاي شورِ تر كه توي
تاريكي خالص به آسمان ميپاشم. توي هواي نمدار پاييز ليز ميخورم. همهاش از صدقهي
سر توست پاییز جان. قربان تو شوم.
جايي
ندارم كسي ندارم
حالم خراب است
گاهي كه خوشم
مي دانم به خاطر ملكولي است كه لابد نفس عميق توست
چرخيده و حالا توي ريهي من است.
به همين خوشم*
(*يك سال و نيم پيش فكر كنم دي ماه بود، روي ديوار نوشتمش)
پ.ن ۱: خدايا؛ بهم صبر بده.
پ.ن ۲: عنوان مطلب را با آهنگش بخوانيد، اگر بلديد.
باران ببارد يا نبارد / پاييز هميشگي و كمرنگ / پاييز سرخ من / من؟/ وقتي بخواهم / باران هميشه هست / شب / يا اينجا / يا ييلاق روستاييِ تابستان
فكر كنم براي كسي كه عميقاً دوستش داري ميتواني موقع رد شدن از چارچوب يك در بيظرافتترين شعر دنيا را بگويي و دلت تکان بخورد. گریه هم كه میگیرد.
پ.ن: اين پينوشت را مجبور شدم يك روز بعد اضافه كنم: تو چه میداني؟ يك چيزي به گوشَت خورده. آن قيافه نگير را كه ميفهمي، كه تو هم زخم شدي. رها كن بگذار من با همين شعرها براي خودم سوگواري كنم. تو هم غصهي آب و دانات را بخور و ربطش بده به... به هر جا كه راضيات ميكند.
اينكه آدم توي آخرين عصر بيست و دو سالگيش از دوستان قديمي و از ياد رفته و از ياد بردهش اساماس «تولدت مبارك» دريافت كند و بعد وقتي توي ماشين نشسته و از درد مچ پاش اشك توي چشمهاش جمع شده، عشق قديمي سالهاي دور را ببيند كه دستها توي جيب، با فرق سري كه حالا كمْ پشت شده، صاف از جلوي چشمهايش رد ميشود* فقط ميتواند صداي قلبش را بشنود كه توي مغزش ميتپد و بگذارد از درد و از هولِ اين هيجان عاشقانه اشكها بريزند.
*رد شود و برگردد و مكث كند تا بيند آن دختر با شال رنگيرنگيِ پشت رل همان دختر ماتپوش و بُغ كردهي شش هفت سال پيش است كه حالا اينقدر بزرگ شده...
پ.ن: قلبم دارد از جا در ميرود كاوه يغمايي ميخواند:
یک آسمان
اشاره . یک کوه استعاره
یک دست زخمی و ساز . رویای بی ستاره
از خاطرم گذر کرد . آغاز یک ترانه
فریاد بی حضوری . تا بی کران کرانه
از ابتدای جنگل . تا انتهای دریا
مرد غریب راهی . در انتظار فردا
او رفت او گذر کرد . از ماه و از ستاره
چیزی نمانده از او . جز چند چهارپاره
( ربطي ندارد. فقط براي همين يك بند: او رفت او گذر كرد!)
ميآيد
و همه چيز آدم را به هم ميريزد. نه ميگذارد بفهمي چه ميكني نه اينكه از كجا ميآيي
و به كجا ميروي. مثل گنگ خوابديده ميكند آدم را. صبح كه بلند ميشوي قبل از تو برخاسته
و شب هي دور وبرت ميپلكد تا بخوابي و بپرد لاي روياهايت. تا به خودت ميآيي از خودت
شرمنده ميشوي. خجالت ميكشي بگويي تو كه داد سخنانت گوش همه را سوراخ كردهبود، خودت
عقل و آبرو را پيچيدهاي لاي لباسهاي چرك و جايي ته كمدت قايم كردهاي. فكر ميكردي
ديگر از سر گذراندهاي. اما دوباره احساساتي ميشوي و كتابهاي خاك خورده بين انگشتهات
ورق ميخورند. خاكشان به عطسهات مياندازد و از عطسهات خندهات ميگيرد.
شبها بين صداي آرام جوي آب زير برگ درختهاي توت پيادهرو خسته و يله گيج ميخوري
بين بوي برنج دم كرده و خرخر پايين آمدن كركرهي مغازهها و فكرهاي بامزه ميكني، هي
ميخندي با خودت. حتي ملاحضهي چهار تا آدمي كه از كنارت رد ميشوند نميكني و يك تصنيف
قديمي را كه عجيب دوستش داري با سوت ناشيانه ميزني و از سوت زدن ناشيانهي خودت خندهات
ميگيرد. همين است ديگر. ميآيد و همه چيز آدم را ميريزد بههم. دوستانت تا ته ته
دلت را بههم نشان ميدهند و برايت ابرو بالا مياندازند. بدجنس ها! بيخيال! كلاف
از دستت افتاده و همه جاي شهر قل ميخورد و باز ميشود كمكم. بايد از دخمهات بيرون
بيايي و به رسوايي سلامي تازه كني!
يكي هست كه عطرش و غرورش و نگاهش و غرورش و لب گزيدنش و غرورش و تعجبش و غرورش گوشهي
كلهات پا روي پا انداخته و معذبات ميكند. و با اينكه دهانش هنوز بوي شير ميدهد
بدمصب فقط يك عصاي خاتم كم دارد تا دست بگيرد و مثل يك شازدهي قجري وراندازت كند.
ساعتها كه ميگذرند ميبيني تمام اينها مثل موج از روي سرت رد شدهاند، دو رشته موي
خيس چسبيده به دو طرف صورتت و مژههات هم بهم چسبيدهاند. همان قصهي قديمي كه بارها
از قصد ناديدهاش گرفتهاي حالا كلمههاش را پاشيده توي هوا. يا نفس بكش يا بمير.
دلت را گذاشتهاي بين دستهاي نامطمئن كسي و خودت هم ميداني، اما دوست داري فكر كني
كه خيلي هم مطمئن است، همين جوري، بر اساس ديدن كلاغي در يك صبح بهاري در پياهرو كه
وقتي از كنارش رد شدي نپريد. ديوانه شدهاي. كسي در فالت چيز غصهداري ميخوانَد اما
تو به روي خودت نميآوري.
پنجره را ميبندم و پردههاي ضخيم شيري را ميكشم. براي خودم توي آينه يك بار با چشم
راستم و يك بار با چشم چپم چشمك ميزنم. و همينطور كه خم شدهام زل ميزنم به تاسهاي
سياه بالاي آينه.
يكي از آن دور و بر ميگويد هِ...ي . و بين "ه" و "ي" آه كوچولويي
ميكشد.
پ.ن: هر كدام ما توي خودمان آدمهاي زيادي داريم. هرچند دوست داريم اين آدمها را به من تبديل كنيم و يگانه باشيم. شايد چون مجبوريم. بايد يك نفر باشيم و مسئوليت كارهاي همان يك نفر را قبول كنيم. به همين خاطر بيشتر آدمهاي درونمان را به سكوت و دست به سينه نشستن عادت ميدهيم. ششش...! من ولي نميتوانم. كاري به كارشان ندارم. گاهي كه مرا بين خودشان راه ميدهند پابهپايشان شلوغكاري هم ميكنم. اين روزها بينشان قدم ميزنم. با آنها چاي ميخورم و گوشههايي از زندگيشان را گاهي شايد اينجا بنويسم. (پس باز از اين فكرها به سر كسي نزند كه من عاشق شدهام