تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك شبه‌كرگدن

يوديت هرمان. يک دوستي دارم کتاب‌خوان حرفه‌اي، اما گاهي براي انتخاب کتاب پرنسيب بامزه‌اي دارد: اگر اسم کتاب‌ها بهش گير بدهند، کتاب را مي‌خرد. با اين روش کتاب‌هاي «دوست داشتم کسي جايي منتظرم باشد» و «اتوبوس پير» را خريده و در مورد دومي مي‌دانم که حالش را برده‌ست. من کتاب «گذران روز» را خيلي وقت پيش خريدم چون هم مرا ياد بازمانده‌ي روز مي‌انداخت و هم اينکه اسم «يوديت هرمان» روي جلد بود که به طور هم‌زمان خاطره‌ي کم‌رنگي از هانريش بل و هرمان هسه را يادآوري مي‌کرد. قيافه‌‌ي يوديت هرمان در عکسي که در مقدمه‌ي کتاب وجود دارد، نشان نمي‌دهد زن است يا مرد. فهميدنش، هم اهميتي ندارد و هم کاري ندارد، ولي فکر کنم بهتر است هيچ کدام نباشد.

ديشب داستان بيست صفحه‌اي «سونيا» را ازش خواندم و لذت بردم. فضاي امروزي - از آن فضاها که مهدي يزداني‌خرم فکر مي‌کند نويسنده‌هاي ايراني آن را توي داستان‌هايشان زورچپان مي‌‌کنند -  و رد شدن آدم‌ها از کنار هم و از روي هم، آن طور که به هم ساییده می شوند و خالص مي‌شوند. شايد هم خالص نمي‌شوند. اين را دوست دارم. اين روي روابط انساني برايم حيرت‌آور است. دوست دارم درش فرو بروم. توضيح بيشتري نمي‌خواهد. لب کلام همين بود. داستان سونيا را دلتان خواست بخوانيد و کيف کنيد. از آن داستان‌هاست که چند صفحه‌ي اول خيال مي‌کنيد اين از آن نويسنده‌هاست که خوشش مي‌آيد خواننده را مسخره‌ي خودش کند. برعکس، داستانش را صادقانه‌تر از آن چيزي که بتوانيد تصور کنيد روايت مي‌کند.

«سونيا با لجاجت از پنجره بيرون را تماشا مي‌کرد. حالت بدنش اصلاً زيبا نبود، طوري بود که انگار آژير بمباران هوايي را شنيده باشد. در اولين برخورد، طوري که آن‌جا ايستاده بود، همه چي داشت جز زيبايي. شلوار جين تنش بود و يک پيراهن سفيد خيلي کوتاه. موهاي صاف بلوند داشت تا روي شانه‌ها و صورتش مثل يکي از اين نقاشي‌هاي حضرت مريم مال قرن پانزدهم، غيرمعمول و از مد افتاده. از بغل نگاهش کردم، خوشم نيامد و کمي هم حرصم گرفت، چون حالت شهواني وره‌نا را از يادم مي‌برد. سيگاري روشن کردم ... هوس کرده بودم سرم را به گوشش بگذارم و حرف نامربوطي به‌اش بگويم»

 

* گذران روز – يوديت هرمان، اينگو شولتسه، زيبيله برگ، يوليا فرانک – ترجمه‌ي محمود حسيني‌زاد – انتشارات ماهي – 20000 ريال  

** داستان چينيان و روميان، دفتر اول مثنوي مولوي.  

+  جمعه 1387/09/15     | 

                                  

نه! حوصله‌اش را ندارم كه يك پست را بابت فيلم مزخرف «هميشه‌ پاي يك زن در ميان است» حرام كنم. اگر حضور سركار خانوم‌ها مهر جان و ایثار عزیز و دايناسور عزيز و قديمي خودمان نبود، بعيد نبود كه الان دهان به آه و نفرين باز كنم و بر وقت از كف رفته بگريم. فكر مي‌كنم مثل باقي چيزها كه مي‌اندازيم زير پايمان و به هيچ جايمان هم بر نمي‌خورد، براي بعضي از سينماگرها ـ خب آن‌ها هم بخشي از ملت شريف ايرانند ديگر ـ كم‌كم مفهومي مثل آبرو و اعتبار دارد بي‌معني مي‌شود. انگار يك معناي قديمي است كه كاركرد و اهميتش را ديگر از دست داده. نگو اين ماييم كه اصالتمان روز به روز كم‌رنگ‌تر مي‌شود و بيشتر خودمان را گم مي‌كنيم و به همه چي پشت مي‌كنيم آن وقت امور اصيلي مثل اعتبار ـ كه اتفاقا هم‌چنان كاركرد و اهميت دارند ـ براي ما مي‌شوند وصله‌ي نچسب! در مورد هيچ كس دوست ندارم بگويم آن بهمان كار كه يخش گرفت و گل كرد، تصادفي بوده و طرف چندان چيزي در چنته ندارد اما متاسفم كه در مورد كمال تبريزي دارم به چنين عقيده‌اي نزديك مي‌شوم.

به هر حال

فيلم را رها كنيد و به «ترس و لرز» بچسبيد. چهار سال است كه اين كتابِ سورن كي‌يركگارد ـ يا كي‌ير كگور ـ توي كتاب‌خانه‌ي ما جا خوش كرده و من پيش خودم شرمنده‌ام از اينكه تازگي‌ها فرصت خواندنش را پيدا كرده‌ام. شرمنده‌ام چون چهار سال از وقتي كه دانشجوي فلسفه شدم مي‌گذرد و نمي‌دانم فرآيند فكركردنم در اين چند سال دقيقا چي بوده كه تا الان سراغ اين كتاب نرفته‌ام. فيلم «هامون» را كه همه ديده‌ايد، آن جا كه هامون مدام از اين صحبت مي‌كند كه چرا ابراهيم پدر ايمان است و قسمتي از آن همه سرگرداني‌ها و سرگيجه‌هايش به خاطر سطر به سطر «‌ترس و لزر» است. تعجب مي‌كنم چه‌طور اين كتاب را به مهشيد پيشنهاد مي‌دهد! (يك بار گفته بودم همه‌ي اين جور مردها عاشق زن‌هاي بي‌شعور مي‌شوند) و بيشتر تعجب مي‌كنم وقتي مهشيد كه به قول مادرش عاشق حقيقت و صداقت است اين كتاب را مي‌خواند و انگار نه انگار. اگر هامون بابت همين يك مورد هم ديوانه مي‌شد من يكي بهش حق مي‌دادم چون در آن صورت يقين مي‌كردم كه عاشق يك زن نيستم بلكه عاشق يك تكه چوب پنبه‌ام. ـ تو رو خدا ببين سال‌ها پيش چه فيلم‌هايي در سينماهاي درب و داغان مملكت اكران مي‌شد و حالا آفتابه لگن هفت دست شام و نهار هيچي ـ كوتاهش كنم: لازم نيست علامه‌ي دهر باشيد تا از خواندن ترس و لرز لذت ببريد. كافي است كمي اطلاعات معمولي راجع به معني متناهي، نامتناهي، ممكن، محال و زمان و ديالكتيك داشته باشيد تا از كتاب يك حداقلي از حظ را ببريد. اگر هم كسي دم دستتان بود كه مي‌توانستيد اين چيزها را از ازش بپرسيد چه بهتر. تنبلي نكنيد اگر يك كم حوصله‌ي درگير شدن با يك متن عميق را داشته باشيد من قول مي‌دهم كه تجربه‌ي مطالعه‌ي اين كتاب را دوباره تكرار كنيد. فقط بعد از اينكه كتاب را تمام كرديد سراغ خواندن مقدمه‌اش برويد، اگر مثل من اهل خواندن مقدمه‌ي كتاب‌ها هستيد. مقدمه‌ي بسيار خشك و حق به جانبي دارد. «ژان وال» فكركرده ته اين كتاب را درآورده و توي مقدمه انگار كه مي‌گويد:« ببين اين همه‌ي چيزيه كه تو اين كتاب تُو ميخوني و اين چيزي كه من مي‌گم فهمي‌يه كه باس از اين كتاب پيدا كني» حالا انصافا «وال» اينقدرها هم با خلق‌الله ندار نبوده كه با اين لحن بخواهد باهاشان صحبت كند. هر چي نباشد سري تو سرها داشته و متفكر حسابش مي‌كردند اما به هر حال آدم فكر مي‌كند با خودش اين جور حرف مي‌زده وقتي مشغول نوشتن مقدمه‌ي بهترين كتاب كي‌ير كگارد بوده!

اين هم يك تكه از متن كتاب:

... گويا فهميدن هگل دشوار است اما فهميدن ابراهيم چيز پيش پا افتاده‌اي است! فراتر رفتن از هگل معجزه است اما فراتر رفتن از ابراهيم از همه چيز ساده‌تر است! من به سهم خودم به قدر كفايت وقت صرف فهميدن فلسفه‌ي هگل كرده‌ام و گمان مي‌كنم آن را كمابيش خوب مي‌فهمم و وقتي كه علي‌رغم زحمتي كه كشيده‌ام بعضي سطور را نمي‌فهمم بي‌تامل گمان مي‌كنم كه خود او نيز در اين باب چندان روشن نبوده است. اين كار را به سادگي و به طور طبيعي انجام مي‌دهم و انديشه‌ام از آن به عذاب نمي‌افتد. اما برعكس آن گاه كه به ابراهيم مي‌انديشم گويي نابود مي‌شوم. هر لحظه‌ي آن پارادوكس عظيم را كه جوهر زندگي ابراهيم است در نظر مي‌آورم و در هر لحظه واپس رانده مي‌شوم و انديشه‌ام با همه شور و شوقش حتي به اندازه سرسوزني به اين پارادوكس نفوذ نمي‌كند همه‌ي عضلاتم را براي تجسم منظره‌اي از آن منقبض مي‌كنم اما در همان لحظه فلج مي‌شوم.

اصلا يادم رفت بگويم كي‌يركگارد در اين كتاب، صد و پنجاه صفحه در مورد چي حرف مي‌زند. دغدغه‌ي او داستان قرباني شدن اسماعيل به دست ابراهيم است. اينكه ابراهيم چه طور چنين عملي را انجام مي‌دهد و نسبت آدم‌ها با اين ماجراي به شدت پيچيده چه‌طور مي‌تواند باشد. داستان را از هر زاويه‌ي كه به عقلش مي‌رسيده نگاه كرده و تا جايي عقلش قد مي‌داده سعي كرده راهي براي فهمش پيدا كند.

*ترس و لرز - سورن کی‌يركگارد - عبدالكريم رشيديان - نشر ني - ۱۶۰۰ تومان (چاپ سوم ۱۳۸۳)

+  شنبه 1387/05/26     | 

                                                  

كتاب خوب خواندن يك طرف قضيه است، كتاب خوب را در وقت خودش خواندن آن طرف ديگر. كاري كه بارها و بارها تجربه‌اش كرده‌ام و لذتش بي‌نظير* است. مثال نازلش مي‌شود مثل سِت كردن لباس‌ها با هم. ولي اين يكي قدرتي در خودش دارد كه مي‌تواند حال خوشي را درست كند و اگر خيلي خوش سليقه باشيد حتي تا مدتي مي‌توانيد با رسوبات نرمش روزگار بگذارنيد. اين روزها «طاعون» را مي‌خوانم، آلبر كاموي معروف! و هر چند صفحه كه از شگفتي يا هر چيز ديگري سرم را از كتاب بلند مي‌كنم و آسمان ورم كرده و پر از ابر و داغ بيرون را مي‌بينم، ايمان مي‌آورم كه اين تابستان گرفته با گرماي وحشتناكش گاهي مي‌تواند بسيار دلپذير باشد. ـ اي بابا ناتانائيل پس كي مي‌خواهي بكوشي تا بزرگي در نگاه تو باشد؟! ـ  

داستان گفتن كامو را دوست دارم . انگار يك شلوار پليسه‌دار پوشيده با پيراهني كه آستين‌هايش را تا آرنج تا زده. به دستش كه روي ميز كوتاه گذاشته، تكيه داده و دارد ماجرايي را تعريف مي‌كند. ماجراي طاعون گرفتن آدم‌ها را. خيلي راحت گاهي پشه‌اي را از جلوي صورتش كنار مي‌زند، وسطش از درس و كار و بار آدم هم مي‌پرسد و قصه را ريز ريز تعريف مي‌كند. گمان مي‌كنم كامو در زندگي فعلي‌اش يك كابوي است!

خب، طاعون و روايتش به نظرم انگ همين روزهاست. صحبت كردن در مورد طاعون و كامو بماند براي گپ و گفتمان با رفقاي منتقد. بيشتر دوست دارم حرفم روي همين باشد كه بايد گشت و جا و وقت خواندن هر كتابي را پيدا كرد. كسي وسط زمستان از خوردن آب‌دوغ خيار نمي‌ميرد اما تا وقتي كه توي يك روز برشته‌ي تابستاني اين معجون را نچشيده باشد، اصلا صلاحيت صحبت كردن در مورد آن را ندارد! روشن‌تر از روز است كه احوال خود آدم براي درك كامل يك فيلم يا كتاب يا هر چيز ديگري خيلي مهم‌تر از جا و مكان و زمان ديدن يا خواندن است، اما به هر حال گاهي «ظرف» هم در لذت بردن از خوردن آن‌قدرها بي‌تاثير نيست. يكي دو ماه پيش «مرگ و پنگوئن» را مي‌خواندم و مدام به خودم مي‌گفتم اين كتاب را بايد زمستان خواند آن هم پيش از شروع امتحان‌‌هاي ترم دانشگاه و هنوز سر حرفم هستم. اگر كسي قصد خواندنش را دارد دست نگه دارد تا موقعش برسد. براي طاعون ولي بجنبيد، مرداد شد! و البته كه هيچ معلوم نيست چه روزهايي در انتظارمان باشد!

 

پ.ن: 1- هر روز شايد ششصد هفتصد كلمه‌اي براي پست كردن مي‌نويسم اما هميشه بي‌بو و بي‌خاصيت‌ترين‌هايشان شانس پابليش شدن را پيدا مي‌كنند. ماجراي دنيا و هستي هم كمي اين‌طوري‌ست. در قرآن گفته شده در هر چيز نشانه‌اي است براي اينكه فكر كنيم. واقعا در هر چيز نشانه‌اي هست!  

2- * بي‌نظير همان كلمه‌اي است كه ازش متنفرم . «هولدن» در «ناتوردشت» اين چنين مي‌گويد!

3- طاعون ـ آلبر كامو ـ ترجمه‌ي رضا سيدحسيني ـ انتشارات نيلوفر ـ 341 صفحه ـ 4400 تومان.
+  شنبه 1387/04/22     | 


حقيقتش مي‌خواستم توي پست جديدم ـ به خاطر اتفاق زردي كه امروز افتاد ـ در مورد آدم‌هاي به اصطلاح «جوادْ مخفي» افشاگري‌ها بكنم. اما به دعوت قلم بايد كه از كتاب‌‌هاي خوشمزه‌ي زندگي نازم بنويسم. خوشم مي‌آيد از اين ماهيت اگزيستانس بازي كه ملاك، خوشمزگي است و مشخصا معلوم نكرده خوشمزه يعني با چه طعمي.

1- روز گردش فكر كنم هيچ كجاي ايران نتوانيد اين كتاب را پيدا كنيد. من خيلي كوچك بودم كه اين كتاب را مي‌خواندم. متن دو زبانه‌ي عربي ـ فارسي داشت و ماجراي گردش رفتنِ پنج شش تا بچه خرگوش بود. اسم يكي از خرگوش‌ها اَرنوب بود ولي بقيه يادم نيست. واااااااي اين كتاب آن قدر شيرين بود و آن قدر لذت مي‌بردم از خواندنش... از توصيف ريز به ريز تمام آن خوراكي‌ها و لباس پوشيدن‌هاي بچه خرگوشها، از اينكه كلوچه‌هايشان مي‌افتاد توي آب، از اينكه راه گم مي‌كردند، از اينكه فكر مي‌كردند گاو پشت پرچين هيولاس. هر كدام هم يك خصلتي داشتند: يكي تنبل بود. يكي وسواسي بود. يكي خيلي لوس بود. يكي نترس بود. يكي همچين راستگو نبود. يكي هم كه عاقل بود؛ از دست اخلاق سگش هيچ كس آسايش نداشت! اگر چه الان كتاب خواندن گاهي لذت است و گاهي نيست ولي سراسر بچه‌گي‌م لذتي كه ديوانه‌اش بودم كتاب خواندن بود.

2- هاني كوتوله و آقا غوله در تعجبم چه‌طور بارها و بارها خواندنِ اين داستان، دل و روده‌ام را بهم نزد. اين يكي هم، از كتابهاي دوران فينگيلي بودن است. نمي‌دانم گير مي‌آيد الان يا نه اما بايد بخوانيد تا ببينيد در همان بچه‌گي با اين كتاب، منِ بيچاره با چه مفاهيم پيچيده‌اي از دنياي آدمْ بزرگ‌ها رو به رو شدم و با چه تئوري‌هايي در باب مدرنيسم و تكنولوژي دست و پنجه نرم كردم. كتاب رسما فلسفي است. سرگيجه تمام عيار بود آن سال‌ها براي من. مثلا يك تكه‌اش اين است: «غولي كه از يك جايي آمده و پشت دروازه‌هاي شهر نشسته و مردم را تهديد مي‌كند كه هر روز برايش چيز تازه‌اي درست كنند ـ و مثل چي هم فقط مي‌خورد ـ اين بار از مردم مي‌خواهد برايش يك ماشين قشنگ و يك هلي كوپتر قشنگ و يك ... (اين يكي يادم رفته) درست كنند. حالا مردم بي‌نوا، نهايت چيزي كه به عمرشان ديده‌اند ساعت ميدان شهر است كه بابابزرگ هاني كوتوله اختراع كرده و هر ساعتي يك بويي مي‌دهد مثلا صبح‌ها بوي بنفشه و ظهرها بوي كباب و از اين جور چيزها. خلاصه، مردم مي پرسند خب آقاي غول آخر ما تا حالا ماشين نديديم و هلي‌كوپتر هم نمي‌دانيم چيست چه طور براي شما درست كنيم؟ غول هم مي‌گويد ها ها ها ها شما چه قدر مردم كوتوله‌ي احمقي هستيد. ماشين يك قوطي است كه آدم‌ها توش مي‌نشينند و اين ور آن ور مي‌روند. هلي‌كو‌پتر هم يك قوطي است كه آدم‌ها توش مي‌نشينند و توي آسمان مي‌گردند (آن كي هم كه اسمش يادم رفته يك قوطي ديگر بود!) هاني كوتوله كه دارد از ترس و لرز غش مي‌كند يواشكي توي گوش دوست‌دخترش مي‌گويد اين كه همش شد قوطي معلوم نيست ديگر قشنگي‌شان  كجاست.»

3- كريسمس اوگي‌رن / پل استر اين يكي را باورتان نمي‌شود از كدام كتاب‌فروشي خريدم. جيحون! همين كتابفروشي‌اي كه پنج شنبه‌اي رفتم و با چه مصيبتي خودم را يك مشتري ببوي شكست‌خورده جا زدم بلكه بتوانم يك گزارش كوچك و كوتاه براي پرونده‌ي كتاب‌‌هاي روان شناسي عامه پسند همشهري جوان بنويسم. حالا اين مهم نيست كه اين كتاب چه طور سر از قفسه‌ي كتاب‌هاي لوسي كه جيحون مي‌فروشد درآورده، مهم اين است كه من متاسفم كه داستان كوتاه به اين فوق‌العاده‌گي را از هر صد نفر يك نفر هم نخوانده.

4- آدم اول / آلبر كامو

5- عقايد يك دلقك / هانريش بل

6- دميان / هرمان هسه

7- سنگ آفتاب / اكتاويو پاز

8- لذات فلسفه / ويل دورانت

9- شازده كوچولو هر بار يك زلزله بعد از خواندنش اتفاق مي‌افتد.

10- بارُون درخت نشين / ايتالو كالوينو

ديگر كتاب‌هاي داستايوفسكي و سلينجر و تالستوي و چخوف و چند تاي ديگر كه روي چشمم جا دارند، نياوردم چون ديگر هر كرم كتابي مي‌داند دانه دانه‌ي كتاب‌هاي اين‌ها چه خوشمزگي زهرماري نوشي دارند :)

و

از سعيد و مهر و كاسني و ماري و ايثار و حسين و احسان و مردي... و هاله خواهش مي‌كنم از كتاب‌‌هايي كه به مذاقشان خوش آمده بنويسند.

پ.ن: اسم آن يكي فرمايش آقاي غول يادم آمد، تلويزيون! تلويزيون هم يك قوطي است كه آدم‌ها توش همديگر را تماشا مي‌كنند.

+  سه شنبه 1387/02/10     | 

موقعيت / دانت ميلانو

تنها

با گاوهايم

گاوهايم كه مي‌‌ميرند و زمين را مي‌خورند،

گاوهاي ايستاده‌ام،

با چشمان بي‌حركت ،

گريان ،

تماشاگر ...

گاو انزوايم ،

گاو اندوهم ،

گاو خستگي‌ام ،

گاو تحقيرم ،

 

و اين آرامش ، اين يوغ ،‌ اين فرمان‌نابري

 

***

مديحه‌ي پرشور / اسوالد دوآندراده

عشقم به من آموخته است تا ساده باشم

هم چون ميدان كليسايي

كه در آن نه ناقوسي وجود دارد

نه مدادي

و نه شهوتي

 

بايد يك نگاه دوباره‌اي به تئوري‌هاي اراده و شعور و خودانگيختگي و چيزهاي ديگري شبيه همين‌ها، بيندازم. قضيه چيه؟ چند وقت است يك خط در ميان، بي اين‌كه خيلي دنبالش باشم، گذرم به آمريكاي لاتين مي‌افتد. جلد دوي داستان‌هاي كوتاه آمريكاي لاتين ترجمه‌ي عبدالله كوثري، تب تند آمريكاي لاتين ترجمه روشن وزيزي، يك سي‌دي كامل آهنگ‌هاي كولي‌هاي همان دور و بر، يك تگ با عكس چه‌‌‌گوارا (كه بهم هديه دادند) و حالا هم برگزيده‌ي شعر معاصر برزيل انتخاب و ترجمه‌ي قاسم صنعوي. مي‌توانم بگويم این کتاب آخری يكي از بهترين مجموعه شعرهايي است كه توي اين يكي دو سال دست گرفته‌‌م. حالا خيلي بعيد هم نيست يكي اين كتاب را بردارد بخواند و حالش بد بشود و خوشش نيايد. اين دو تا شعر از همين كتاب را كه گذاشته‌‌م اين‌ جا به خاطر اين است كه بعد از اولين خواندن خود به خود از حفظ شدم.  سراغ اين كتاب را بايد از كهنه فروش‌‌ها بگيريد، چون دومين و احتمالا آخرين چاپش  مال سال 54 است.

+  سه شنبه 1386/12/07     | 

 

هنگامي كه در سال 5000 موش كوري سرش را از خاك بيرون آورد، به سادگي پي برد كه:

در خت‌ها هنوز درخت‌اند.

كلاغ‌ها هنوز قار‌قار مي‌كنند.

سگ‌ها هنوز يك پاي‌شان را بالا مي گيرند.

ماهي‌ها و ستاره‌ها،

خزه‌ها و دريا

و پشه‌هاي كور

همه همان‌اند كه قبلا بودند

و گاهي ...

گاهي هم مي‌توان با انساني روبه رو شد.

 

چهره‌ي غمگين من، داستان‌‌هاي كوتاه آلماني ـ تورج رهنما ـ چشمه، 1377

  

+  یکشنبه 1386/06/25     | 

 

چند وقت پيش بين شلوغي و ترافيك خنده‌دار كارهاي آخر سال موقع تميز كردن كتابخانه‌ي برادر گرامي يك كتاب جلدْ قرمز نرم و تميز مجبورم كرد كه برش دارم و بين آت و آشغال‌هاي ريز و درشت و يك كوه گرد و خاك بنشينم به ورق زدنش. «عكس‌ها: انقلاب جنگ كارگر مجنون روسپي(1355)» صفحه‌هاي آخري كتاب بود. عكس‌هاي «كاوه گلستان». چند تا از عكس‌هاي مجموعه‌ي "جنگ" و "كارگر" و "روسپي"‌اش واقعا شاهكار بودند. حالا ولي نمي‌خواهم كه در مورد عكس‌هاي «كاوه گلستان» صحبت كنم. قبل از عكس‌ها يك بخش كتاب، يعني بخش اصلي كتاب يك گفت‌و‌گويي با «كاوه گلستان» است. يك گفت‌و گوي شفاهي كه «محسن مصحفي» نامي انجامش داده. اصلا اسم كتاب اين است: كاوه گلستان، عكس‌ها و يك گفت‌وگو". «ليلي گلستان» هم حرف‌هاي كاوه را براي اين كتاب تنظيم كرده... حالا اگر كتاب را بگيريد و بخوانيد شرح همه‌ي اين‌ چيزها توي مقدمه هست. كتاب معرفي نمي‌كنم و يا در مورد «كاوه گلستان» حرف نمي‌زنم. توي كتاب بين يك عالمه حرف‌هاي صريح و رك‌گويي‌هاي گلستان هفت هشت خط (بيش‌تر!) هست كه همين‌طور توي كله‌ام جا خوش كرده. اين است:

« ... همه سعي كردند مسائل ما را از نظر سياسي بررسي كنند... من فكر مي‌كنم اين كار اشتباه است... اين كار به چند دليل در مورد ما لااقل صدق نمي كند... در طول تاريخ دو هزار ساله، ما امكان اين را نداشتيم كه سياسي باشيم هيچ‌وقت در طول تاريخ ما نبوده كه آزادي دمكراتيك وجود داشته‌باشد كه من بتوانم بروم دنبال تحصيلات سياسي خودم. يا عقايد خودم را شكل بدهم. نداشتيم. كريم خان زند؟! تمام شد و رفت. نمي‌دانم همين! چيز ديگري به نظر آدم نمي‌آيد. ده سال، بين سال‌هاي 1325 تا 1332 يك مقداري آزادي بود، چيزي نبود كه به جايي برسد. بنابراين ما مملكتي نيستيم كه ساختار سياسي داشته باشيم. نمي‌توانيم سياسي تحليل كنيم... جامعه‌ي ايران يك چيز هچل هفت است از فئوداليسم و كاپيتاليسم بورژوازي كمپرادور ... كوچ‌نشيني عشايري دارد كه مثل دو هزار سال قبل زندگي مي‌كند، آدم‌هايي را هم داريم كه مثل قرن 21-22 دارند زندگي مي‌كنند. بنابراين تو حتي نمي‌تواني يك تحليل فراگير اجتماعي بدهي.

گروه‌هاي چريكي چپي... يا مثلا ماركسيسم ناب، نه بابا اين حرف‌ها نبود... حالا يكي موهايش را ژل مي‌زند يكي نمي‌دانم چفيه مي‌بندد ولي همه يكي هستيم. فرقي نمي‌كند... چپي‌هايمان جدي نبودند... يك خبرنگار درجه يك آمريكايي آمده بود ايران...كسي بود كه تمام انقلاب‌‌هاي دنيا را پوشانده‌بود . پيرمرد. كوبا بود. چين بود. نمي‌دانم در همه جا بوده. بعد آمده‌بود ايران و من داشتم باهاش كار مي‌كردم. بردمش دانشگاه كه مقر تمام اين چريك‌هاي فدايي و چپي‌هاي آن موقع بود. كه نمي‌دانم سنگر درست كرده بودند و از اين حرف‌ها. براي من خيلي عالي بود... مي‌گفتم اَ ببين چه مبارزاتي چريك‌بازي و فلان و اين‌ها. با يارو كه رفتم، گفتم اين خوبه؟ اين ها را ببين!! گفت بابا اين‌ها كه همش بازي پيشاهنگيه...

...خودت را مقايسه نكن با چريك نيكاراگوئه. نيكاراگوئه يارو  بيست سال داشته در جنگل مبارزه مي‌كرده. ما كجا بيست سال سابقه‌ي مبارزه در  مثلا جنگل داشتيم؟ نداشتيم كه. بنابراين يارو گفت نه اين‌ها چيزي نيست. همه‌اش سطحي است. و سطحي هم بود كه همه‌اش از بين رفت.»

 

+  یکشنبه 1386/01/12     | 

كتاب كوچك شماره‌ي سي‌و‌يك، دقيقا همان چيزي است كه در روزهايي كه يك هزاري مچاله دارد توي جيبمان خر و پف مي كند مي شود خريدش و با باقيمانده‌ي پول با تاكسي به خانه برگشت و دچار عذاب وجدان چرخيدن توي كتابفروشي و نخريدن كتاب نشد و حسرت كتاب تازه و اين‌ها را هم فراموش كرد. زنده‌باد كتاب‌هاي كوچك انتشارات «نيلا».*

پل آستر، نويسنده، شاعر، فيلم‌نامه‌نويس، مترجم، كارگردان، محقق، تهيه‌كننده و البته يك آدم دوست داشتني پست‌مدرن. يك آمريكايي. متولد سوم فوريه‌ي 1947. فارغ‌‌التحصيل دانشگاه كلمبيا . اولين چيزي كه از او چاپ شده مجموعه‌‌اي شعر بوده شامل «حفاري» و «ديوارنوشته». بعد از آن مجموعه مقالاتي با نام «فضاهاي سفيد» به چاپ رسانده و تازه بعدش اولين رمانش با نام «نمايش فشرده» را نوشته است يعني در سال 1982.

سه‌گانه را كه در پست‌هاي قبلي معرفي كرده‌ام -و البته استر با همين كار به شهرت رسيده است- بين سال‌هاي 1985 تا 1986 نوشته شده كه من باز هم توصيه مي‌كنم خواندن اين روايت‌هاي فراواقعي پرتنش را از دست ندهيد بهتر است!

 آستر دستي در زندگي‌نامه‌نويسي هم دارد و تا به‌حال پنج زندگي‌نامه هم نوشته است: «هنر گرسنگي» در مورد كافكا، بكت و چند تا از شخصيت‌‌هاي برجسته‌ي قرن بيستم. «دفترچه‌ي قرمز» كه توضيحش كمي ساده نيست و بعدا شايد خود كتاب را مستقلا معرفي كردم. «اختراع تنهايي» در مورد خاطرات مرگ پدرش. «دست به‌دهان: گاه شمار شكست‌هاي اوليه» خاطرات آستر از اوايل كارش به عنوان نويسنده و «فكر مي‌كردم پدرم خداست» كه در سال 2002 نوشته شده و شامل 180 شرح كوتاه در مورد زندگي‌هاي شخصي مردان و زناني با سنين و پس‌زمينه‌هاي متفاوت است.

آستر داستان هم زياد نوشته كه خودتان با يك زحمت كوچولو مي‌توانيد پيدايشان كنيد و از فيلم‌نامه‌هايش هم «موسيقي بخت» را به همراه «بليندا هاس» براي فيلمي به كارگرداني «فيليپ هاس» اقتباس كرد . «لو‌لو روي پل» را خودش كارگرداني كرد. «كبودي» را به همراه «وين ونگ» نوشت و ساخت و «دود» را فقط نوشت.

كتاب كوچك شماره‌ي سي يك انتشارات نيلا، داستان «كريسمس اوگي رن» است كه فيلم نامه‌ي «دود» بر اساس همين داستان كوتاه نوشته شده است. فكر نمي‌كنم نوشتن خلاصه از يك داستان كوتاه 24 صفحه‌اي كار چندان خوشايندي باشد. فقط يك تكه از صفحه‌ي پانزده را مي‌نويسم و قبل از آن اضافه مي‌كنم اين «اوگي رن» از آن معدود پيرمردهايي است مي‌توانند باحال باشند و خب كمي هم پيچيده.

... «اگر براي نگاه كردن وقت نگذاريد، هرگز موفق نمي شويد چيزي ببينيد. آلبوم ديگري برداشتم و خودم را مجبور كردم كه آرام‌تر و دقيق‌تر پيش بروم. به جزييات توجه بيش‌تري كردم، تغييرات جوي را در هر عكس به خاطر سپردم، و تغيير زواياي نور را بنا به پيش روي فصول مشاهده كردم.».... «همان آدم‌ها در همان نقاط درهر بامداد، كه لحظه‌اي از زندگي‌شان را در قاب دوربين اوگي زيسته بودند.»

 

* قيمت كتاب‌هاي كوچك ازجمله‌ همين كتاب، 200 تومان. حتي 2000 ريال هم نه و 200 تومان.

+  شنبه 1385/03/06     | 

فصل امتحانات نزديك است و جام جهاني هم. ترك‌ها دارند مملكت را شلوغ مي كنند و مجلس خبرگان يا چه مي دانم شوراي نگهبان يا هر كوفت ديگري، نمي‌دانم، معلوم نيست دارند چه غلطي مي كنند. روزها گاهي حسابي كش مي‌آيند و گاهي توي دستهايم جان مي دهند و به خاك سپرده مي شوند به همان سختي و كوتاهي. مهم نيست هيچ‌كدام مهم نيست.

كتاب «بزرگان فلسفه» را كه بخواني هيچ كدام اينها مهم كه نيست هيچ، از استخوان خوكي در دستهاي يك فرد جذامي هم بي‌ارزش‌تر است*. من نمي فهمم از اين مغز يك كيلو و خرده‌اي چه طور مي شود جهاني ... نه ... نه ... چيزي بزرگتر از جهان، جهان به توان ميليون. چه‌طور مي شود چه‌طور مي شود كه اين مغز كار كند و كار كند و كار كند و حاصلش بشود چيزي كه ما اسمش را گذاشته‌ايم فلسفه. دارم بي جنبه مي‌شوم. دارم ديوانه مي شوم. زده به سرم. دارم بي ظرفيت مي‌شوم. دارم خالي مي‌شوم...

كتاب بزرگان فلسفه چيزي است كه به معده‌ي مختصر و مفيد‌پسند اين روزهاي همه‌ي ما مي‌سازد. اگر شما هم  از آن‌هايي باشيد كه قسمتي از اعتبار كتاب را از روي اسم ناشر تشخيص مي‌دهند، فكر كنم كافي باشد كه عرض كنم اين كتاب را «انتشارات علمي و فرهنگي» به چاپ رسانده است. نويسنده‌اش جناب «هنري توماس» و ترجمه‌ي خوبش كار «فريدون بدره‌اي» است كه مترجم نام‌آشنا و كار كشته‌اي است. ( متاسفانه حال ندارم كتابخانه‌ام را زير و رو كنم ببينم كدام كتاب‌ها را ترجمه كرده‌است.)

فهرست مطالب كتاب به ترتيب حروف الفباي فارسي نوشته شده و شما راحت مي‌تونيد نام فاميل فيلسوف مورد نظرتان را پيدا كنيد، به شماره‌صفحه‌ي نوشته شده برويد و ... حالش را ببريد. (بله بله تكنولوژي خيلي وقت است كه پيشرفت‌هاي هيجان‌انگيزي در زمينه‌ي سرچ داشته و احتمالا نوشتن سطور قبل، در عصري كه با فشار چند دكمه مي توانيد دل و روده‌ي زمين و زمان را سير كنيد، حركت مسخره‌اي بايد باشد.)

به هر حال چكيده‌ي مغز حدود 400 تن از فيلسوفان بزرگ تاريخ + كمي چاشني زندگي‌نامه‌ چيزي است كه اگر علاقمند باشيد مي تواند انتخاب مناسبي براي خرداد‌ماه باشد. چرا خرداد ماه؟ خب حس است و به من مي‌گويد كه اين طور است.

يك توصيه‌ي مهم: قسمت «شوپنهاور» را با دقت، كامل بخوانيد. هر چند براي دوستداران «هگل»، «شوپنهاور» آدم جالبي نمي‌تواند باشد. (براي من يكي كه بود!)   

 

*برگرفته از مقدمه‌ي كتاب استخوان خوك و دستهاي جذامي نوشته‌ي مصطفي مستور (عزيز و دوست‌داشتني) كه ايشان هم از نهج البلاغه و سخن اميرالمؤمنين علي گرفته‌اندش.

+  جمعه 1385/03/05     | 

وبلاگ من به‌شدت با مشكل به روزرساني در حال دست و پنجه نرم كردن است. مسئله نداشتن وقت نيست. معضل كمبود انرژي من دارد كم‌كم روي كيفيت همه‌ي كارهايي كه مي كنم، تاثيري به شدت منفي مي گذارد. سعي مي‌كنم حلش كنم. سعي مي كنم.

با معرفي دو كتاب :

دوست دارم كتاب «سه گانه‌ي نيويورك» نوشته‌ي رمان نويس پست مدرن امريكايي پل استر را بخوانيد. اين كتاب 455 صفحه‌اي را كه نشر افق با ترجمه‌ي شهرزاد لولاچي و خجسته كيهان چاپ كرده، شامل سه رمان شهر شيشه‌اي، ارواح و اتاق دربسته است.

كتاب با مغزت شمع گل پروانه بازي مي كند. آدمهاي چند‌ لايه، داستان‌هاي پيچيده و معماگونه كه با چرخشي ظريف و به لطف اعجاب قلم پل استر از روايت‌هاي پليسي به نوعي نگاه فلسفي تغيير مي‌كنند.

خواندن اين كتاب آنقدر لذت‌بخش و به تعبير من نشئه‌كننده است كه با خيال راحت دارم نزديك فصل امتحانات به شما معرفي‌اش مي كنم.

كتاب را كه تمام مي‌كني مي تواني با خيال راحت دراز بكشي و اجازه بدهي ذهنت تمام اتفاقات را يك‌بار نه، دوبار نه، سه‌بار نه، هزار بار دوره كند و كور شوم اگر دروغ بگويم كه در هر بار پنجره‌ي جديدي از ظرايف داستان و مفهومي كه سعي در انتقالش داشت به رويت باز نشود.

« كلمات عوض نمي شوند؛ اما كتابها هميشه در حال تغييرند. عوالم مختلف پيوسته تغيير مي‌كنند،‌افراد عوض مي‌شوند، كتابي را در وقت مناسبي پيدا مي‌كنند و آن كتاب جوابگوي چيزي است،‌ نيازي،‌ آرزويي.»*

و من فكر مي كنم نياز داشتم كه اين روزها عاشق شخصيتي مثل كوئين در داستان شهر شيشه‌اي بشوم.

خواندن اين كتاب فوق‌العاده را از دست ندهيد، بهتر است.

قيمت كتاب را البته فراموش كردم، پنجاه هزار ريال وجه رايج مملكتي.

 

*پل استر- از مقدمه‌ي كتاب

 

كتاب بعدي كتاب واقعا خارق العاده اي از ميچ آلبوم است. پنج نفر در بهشت منتظر شما هستند و من همين‌جوري از گفتن و نوشتن اسم كتاب به انگليسي خيلي بيشتر لذت مي‌برم. The five people you meet in Heaven- - شايد به خاطر آهنگ زيباي كلمه‌ي «Heaven» . يك جورهايي انگار موقع گفتن داري آه مي‌كشي، فوت مي كني. برعكس همتاي فارسي‌اش «بهشت» كه من حس مي‌كنم موقع تلفظ انگار دندان‌ها را براي دريدن چيزي تيز كرده‌اي. به هر حال حس است و اصلا هم مهم نيست.

كتاب را در 172 صفحه پاملا يوخانيان ترجمه كرده است. و بسيار خوب از عهده‌ي انتقال لحن نويسنده به خواننده‌ي فارسي زبان برآمده‌است. شايد به خاطر اينكه يك مسيحي است. نشر كاروان - كه احتمالا و تا آن‌جايي‌كه من خبر دارم، مورد لعن و نفرين بسياري از كتاب خوان‌هاست!- زحمت نشر اين كتاب را كشيده است.

پنج نفر در بهشت... داستان پيرمردي است كه در يك شهربازي كار مي‌كند. روزي بر اثر سانحه‌اي جان خودش را در شهربازي از دست مي دهد. ( يا درست‌تر اينكه، روزي در شهربازي بر اثر سانحه‌اي جان خودش را ازدست مي دهد.) اين مرد تنها و غرق شده در زندگي يكنواخت و مملو از پشيماني بعد از مردن مي‌فهمد... اي بابا آخه من در مورد كتاب چي بنويسم با اين چرنديات شما رغبت نمي كنيد كتاب را دست بگيريد چه برسد به خواندن. پس بيشتر از اين گند نمي زنم. فقط يك چيز نثر كتاب آنقدر آرام و ملايم است كه انگار پيرزني خوش صحبت دارد با تو از قديم‌ها حرف مي زند. بعد پلك‌هايش را مي‌گذارد روي هم و تمام.

و چندتا جمله از كتاب كه احتمالا بهترين‌ها نيستند ولي به شدت براي من به ياد ماندني شده‌اند:

- بزرگترين هديه اي كه خداوند مي‌تواند به تو بدهد اين است: درك آن چه در زندگي ات گذشته. تا زندگي برايت توجيه شود. اين همان آرامشي است كه دنبال بودي.

- هر پاياني آغاز هم هست فقط در آن لحظه اين را نمي‌دانيم.

- آرزويم اين بود كه ببينم دنيا بدون جنگ، پيش از آن كه شروع به كشتن هم بكنيم چه شكلي بوده؟   

قيمت كتاب : هژده هزار ريال كه مي افتد صفحه‌اي 344827/10 تومان.   

+  جمعه 1385/02/29     |