تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك شبه‌كرگدن

مسئله‌ى مهمي بود. تلفن کرده بودم حرف‌هاى مهم بزنم، حرف‌هاى مهم بشنوم. بعدش مي‌خواستم کمي غرغر هم بکنم. نشد. وسط چاق‌سلامتي‌هايش و دلقک‌بازي‌هاى من يک «ملالي نيست» گفتنِ بي‌هوا کشيد به خواندن؛ ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور/ که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند/  با اين همه عمری اگر باقی بود/ طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم/ که نه زانوى آهوی بی‌جفت بلرزد/ و نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!*
گمانم حرف‌هايمان را شروع کرديم، بافتيم، اما من ديگر نفهميدم. با زانوهاى لرزان همان آهو از لبه‌ پنجره پريدم از روي دو رديف نهال‌هاى بي‌جان گذشتم و رفتم. لابد پرت هم گفته‌ام، ببخش واقعن.  

*سيد علي صالحي

+  یکشنبه 1387/12/25     | 

و خدا به موسی گفت: آن چیست که دستت گرفته‌ای؟ موسی گفت: عصاست، مال خودم است. به آن تکیه می‌دهم، گوسفندانم را با آن می‌رانم، برایشان برگ می‌تکانم. یک «این چیست توی دستت» این همه توضیح می‌خواهد؟ موسی ترسید فقط بگوید عصاست و خدا هم بگوید آهان خیلی خب، پس فعلاً. موسی دلش خواسته بود حرفش را کش بدهد با خدا، کمی بیشتر.

+  پنجشنبه 1387/10/19     |