مسئلهى
مهمي بود. تلفن کرده بودم حرفهاى مهم بزنم، حرفهاى مهم بشنوم. بعدش ميخواستم کمي
غرغر هم بکنم. نشد. وسط چاقسلامتيهايش و دلقکبازيهاى من يک «ملالي نيست» گفتنِ
بيهوا کشيد به خواندن؛ ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور/ که مردم به آن
شادمانیِ بیسبب میگويند/ با اين همه عمری
اگر باقی بود/ طوری از کنارِ زندگی میگذرم/ که نه زانوى آهوی بیجفت بلرزد/ و نه اين
دلِ ناماندگارِ بیدرمان!*
گمانم حرفهايمان را شروع کرديم، بافتيم، اما من ديگر نفهميدم. با زانوهاى لرزان
همان آهو از لبه پنجره پريدم از روي دو رديف نهالهاى بيجان گذشتم و رفتم. لابد
پرت هم گفتهام، ببخش واقعن.
*سيد علي صالحي
و خدا به موسی گفت: آن چیست که دستت گرفتهای؟
موسی گفت: عصاست، مال خودم است. به آن تکیه میدهم، گوسفندانم را با آن میرانم،
برایشان برگ میتکانم.
یک «این چیست توی دستت» این همه توضیح میخواهد؟
موسی ترسید فقط بگوید عصاست و خدا هم بگوید آهان خیلی خب، پس فعلاً.
موسی دلش خواسته بود حرفش را کش بدهد با خدا، کمی بیشتر.