اگر حال و حوصلهي لوسبازيهاي به ظاهر روشنفكرانهي جماعت تازه از تخم درآمده و عشاق حالْ بههمزن را نداريد و از طرفي دلتان ميخواهد ساعتي را توي كافهاي بگذرانيد كه خوب باشد، يعني دلنشين باشد، يعني موسيقياش حسابي باشد و دنج باشد و آرام باشد و صندلياش راحت باشد و چهار تا كتاب دم دستتان باشد و كافهچي شخصيت داشته باشد، سري بزنيد به خيابان بهار شيراز، ميدان بهار شيراز. سر نبش «كافه ما» همان جا خودش صدايتان ميزند!
بالاخره رفتم براي ديدن نقاشيهاي «ايران درودي» و بسيار بعيد است كه دوباره و سه باره براي ديدنشان سري به موزه نزنم. كاملا تحت تاثير بودم. آن قدر كه وقتي مجبور شدم به خاطر كارم تماشاي تابلوها را نيمه تمام بگذارم كم مانده بود بزنم زير گريه.
آخرين نمايشگاه مجسمهاي كه در موزهي هنرهاي معاصر بود، مال كِي بود؟ شايد پاييز گذشته يا اوايل زمستان... همان «دوسالانه» بود فكر كنم. يك كاري را ديدم كه طرف مدل دست هنرمندهاي مختلف را با يك روش خاص درست كرده بود و روي يك صفحهي بزرگ چيده بود روي زمين، انگار كه دستها از مچ از دل زمين سبز شده بودند و كنار هر كدام اسم صاحب دست را نوشته بود. آن كار را هيچ وقت فراموش نميكنم و به خصوص فرم دست «ايران درودي» را كه شبيه يك غنچهي گل بود. دست آغداشلو هم بود و بسيار تجربهي لذتبخشي بود تماشاي آن كار. فكر كنم طراح و سازندهي كار يك مايع بهخصوصي درست كرده بود و آدمهاي مختلف دستشان را توي آن فرو برده و نگه داشته بودند تا ببندد و باقي ماجرا... آن چروكهاي نرم و خم و پيچ انگشتهاي ايران درودي را قشنگ توي ذهنم دارم.
ديدن اين نمايشگاه (گنجينه) واقعا تجربهي متفاوتي است. كم به نمايشگاههاي نقاشي سرنزدهام و با اينكه هيچ از هنرهاي تجسمي سردرنميآورم، فكر ميكنم اين نظر درستي باشد كه خيلي كم پيش ميآيد كه تو دلت بخواهد تا يك زمان نامعلوم جلوي يك تابلوي نقاشي بايستي. ولي تا آنجا كه من فرصت كردم و ديدم، پاي بيشتر از 80 درصد اين تابلوها بايد درنگ كرد و... نميدانم يك اتفاقي ميافتد. موسيقي رنگها را ميشد شنيد و نور و سكوت مبهمي را كه منعكس ميكردند ميشد درك كرد. آن نور و آن سكوت، همه چيز را مات و در خودشان حل ميكردند.
تابلوهاي سرخ و سياه، سلطهي بودن، صداقت لحظه، دلداده، اين منم ايرانم، شانديز و بنفشِ بنفش بسيار باقدرت بودند. نه از نظر تكنيك يا چيزهايي مثل آن ـ كه همهي آثار درودي در نهايت درجهي هنرمندي بودند ـ بلكه به خاطر آن پلي كه به سرعت ميتوانستي بين خودت و اثر درست كني و البته به سختي از روي آن پل عبور كني!
اين برش باريكي از ذهن پاكيزهي اوست:
ـ تولد، نور و عشق است، و مرگ پيوستن به آن. من با نقاشي به زدودن تباهيها ميروم، نه به خاطر دقيقهاي دانا، نه به خاطر عشق، بلكه به خاطر ايماني كه به جهان هستي و نيروي كهكشان دارم و مومنانه كوشيدهام تا به درك مفهوم آفرينش برسم.
ـ امروز از خود ميپرسم آيا اين نقشهاي رنگين، خاكستر منِ سوخته است؟ يا عبور جرقهاي گداخته كه خلاقيتي را بشارت ميدهد؟ اين پرسشي است كه زندگيام در آن خلاصه شده است بيآنكه پاسخي برايش بيايم. هميشه در پي كشف جرقهي خلاقيتي بودهام كه با آن تمامي هستي خود را شعلهور كنم. براي درك مفهوم و حس نقاشي؛ راز سايه روشنها، طرحها، و رنگها را تجربه كردهام. اما نقاشي آنچنان مفهوم گستردهاي است كه نقاش بودن كافي نيست.
با اين رفيقمان خيلي قاطي شدهايم... از آن قاطيها كه به تيپ و تاپ همديگر هم ميزنيم، ولي باز هم با هم دوستيم. امروز بعد از يك پيادهروي غمانگيزِ گروتسكوارِ نوآرِ ابزورد و خيلي چيزهاي ديگر! يك جايي را كشف كرديم كه خيلي خيلي خيلي خوب بود. از آن كافهها كه شكر خدا سر گذر نيست و خلوت است و فضاش چه عجب كه دخترْ پسري نيست كه تا آدم چشمش به ميزهاي كناري ميافتد مدام دل و رودهاش به هم بخورد. سيگار كشيدن هم توش آزاد است. موسيقي هم نداريم. از پنجرههاش هم يك كوچه و يك پارك نقلي پيداست كه شاخهي درختها تا كنار پنجرههاي طبقهي بالاش آمده. فكرش را كن باهار چه كيفي دارد آنجا نشستن و با همين رفيقْ جان و ... حالا شايد يكي دو نفر ديگر! گپ زدن. تازه پايت را هم ميتواني دراز كني توي هرهي كوتاه پشت پنجره و آقاي كافي من كه شبيه جاني دپ است، به خاطر اين كارها چپ چپ به آدم نگاه نميكند. معماري و دكور و آبميوهاش نيز* ـ بر خلاف شير قهوهاش كه مزه استفراغ ميداد ـ فوقالعاده است و اصلا آخر كافه است.
2. تازگي پي بردم اين نيزززز يك قدرتهايي در پس اين چهرهي بيتفاوتش دارد!