.jpg)
هر وقت مقام معظم رهبري يا يكي از اين آدمهايي كه صاحب ميكروفونها هستند، شروع ميكنند به صحبت كردن در مورد كرامت مقام انساني زن در جمهوري اسلامي ايران و دين اسلام خيلي دلم ميخواهد آنجا باشم و يك كشيدهي آبدار بخوابانم زير گوششان. مغزهاي كوچكشان ناتوانتر از آن است كه بتوانند تصور كنند زن بودن در اين سرزمين يعني چي! كه سوار بودن روي دوچرخهاي كه زنجير ندارد و لقلق خوردن روي آن بدون آنكه ركابي به جلو و عقب بتواني بزني يعني چي. كه با همين وضعيت رها شده باشي توي يك مسابقهي ناعادلانهي بيانصافانه يعني چي.
چند وقت پيش حرف برابري ديهي زن و مرد سر زبانها افتاد. خيلي خوشحال شدم. براي اينكه اعتراضها و بدو بدوهاي عدهاي از زنان كه لاي جيك تو جيك حرف زدنهاي باقي همجنسهاي خودشان و تكه پراندن بلند بلند مردها برچسب معتاد و روسپي و ايدزي و دوجنسي خوردهاند، نتيجه داد. خيلي خوب است، ولي من سوال دارم. ميخواهم بدانم كسي هست كه بپرسد تمام اين سالهاي زندگي در سايهي حكومت الله، چه كساني روي محال بودن اين ماجرا پافشاري كردهاند؟ حضرات شجاع!* كسي هست كه شهامت كند و جواب پس بدهد؟
مرسي از همهي مامانها و دخترهايي كه اعتراضيهي كمپين را امضا نميكنند. كف مرتب! اين يكي براي بچههاي كمپين كه بيخيال نميشوند. يعني نميشويم.
چون مادري پرطاقت/ با شور و با شهامت/ پي افكني زيباترين دنياي فردا را/ رو در كوي و برزن/ آزادي پراكن/ گو از حق انسانها/ اي زن به پا خيز از نو/ آزادي آيد از تو/ از همت و همبستگي آيد جهاني نو/ رو در كوي و برزن/ آزادي پراكن/ گو از حق انسانها/ گو از حق انسانها.
پ.ن: این لينك پادكست سايت برابري براي تغيير است كه به خاطر 22 خرداد درست شده. اصلا چيز شاهكاري نيست. ولي گوش دادنش ضرري هم ندارد. بيشتر به اين خاطر گذاشتم كه شعري كه بالا نوشتهام ته اين پادكست هست، بشنويد. خيلي قشنگ است.
سال نو همان اندازه برايم بيمعني است كه آسفالت خيابان كه موزائيكهاي پيادهرو. ولي يك آرزوي خيلي بزرگ دارم ـ خيلي بزرگ ـ كه دلم ميخواهد ربطش بدهم به سال نو. چون اين بيمعنايي حسابي مغز را دارد پوك ميكند و فكر ميكنم بايد يك جورهايي تمرينش بدهم كه رسما تعطيل نشود. ماجرا اين است كه بعد از هزار جور بالا و پايين رفتن، بعد از خواندن كتابهاي دوبوار و انگلس و چي و چي و چي بعد از نوشتن يك ميليون مقاله در باب زن و زنانگي و شكوه علفزار و غيره و ذلك ... نتيجه اين شده: نميشود آدم سر خودش را شيره بمالد. بزرگترين بدبختي من اين است كه يك زنم. بزرگترين چالشم اين است كه يك زنم. توي دههي دوم زندگييَم. ولي هنوز از جنسيت خودم ميترسم. چه وقتي توي چهار ديواري امن خانهم هستم و چه وقتي توي خيابانهاي قي گرفتهي شهر. و حتي چه وقتي كه بين آدمهاي ظاهرا متمدن قرار گرفتهام و با آنها نشست و برخاست ميكنم. هميشه و هميشه تهديدها پشت تهديدها از پس جنسيتم سرك ميكشند و فرسودهم ميكنند. نكند زن همسايه رو به رويي دربيايد كه چرا پردهي اتاقم را ميكشم. نكند نبايد به نگهبان جوان ساختمان سلام كنم. نكند نبايد بخندم. نكند كه دارم لوندي ميكنم. نكند از پنجره ـ هر پنجرهاي ـ به جايي خيره شدهام كه نبايد. نكند بايستي از پيادهروي آن طرفي رد بشوم. نكند نبايد براي بار چندم زنگ بزنم. نكند بايد لم ندهم. نكند من هم بايد يك حلقهي دروغي بيندازم توي انگشت دست چپم تا خيال هر پسر و مردي كه تا فرسنگها در اطرافم هستند راحت باشد كه پدرجان! من با تويي كه زن نيستي و جنس ديگري هستي كاري ندارم! با خودت دارم حرف ميزنم با خودت كه آدمي. از خودت دارم ميپرسم از خودت كه آدمي و از كنار تويي رد ميشوم، بهت لبخند ميزنم، نگرانت ميشوم و دوستت دارم كه آدمي. كه يك انساني. چه آن فضايي كه توش رشد كردم و هيچ وقت بهش تن ندادم و فراموشش كردم و چه دنيايي كه الان دارم توش رفت و آمد ميكنم، هر كدام يك جور بيمارند. آن اولي بيمار است و خودش هم يك قرباني مثل من و اين دومي وقتي اندوهگين است، وقتي عصبي است و حتي وقتي زيادي شاد است آن درون پوك و بيمارش را رو ميكند. به طبيعت نافرمش برميگردد و روي روحت ناخن ميكشد. چرا؟ چون يا حوصلهاش را ندارد يا يادش رفته كه بايد ريا كند. مگر كي گفته كه ريا فقط براي شيخهايي است كه چون به خلوت ميروند...!
اين بار، بر خلاف هميشه كه به خودم شك دارم، مطمئنم كه اشكال كار از من نيست. استثنا اين بار من گناهي ندارم. از اين بار ولي خسته شدهام. از جذابيت زن بودن. وقتي زنانگي نه خود به خود كه به زور، با خودش هزار ترس، هزار بار دلهره و هزار جور اما و اگر و ناديده شدن را روي دوشم ميگذارد. اين بار از دست خودم نه، كه از دست باقي موجودات جان به سر شدهام. خسته شدم از آدمهاي روشن كه وقتي به درونشان دعوتت ميكنند وارد يك تاريكيِ تا بينهايت ميشوي و مثل يك خرده سنگ توي آن معلق فرو ميروي و فرو ميروي و فرو ميروي و سياهي تمام شيارهاي بين مغزت، سفيدي چشمهايت و لاي انگشتهايت را پر ميكند.
دنيايي بدون ذرهاي نشان از يك مرد! اما از من گذشته ديگر كه بخواهم به اين آرزوهاي تحقيرآميزِ بدوي حتي فكر كنم. ولي آرزوم اين است كه هر كس به اندازهي خودش به اندازه وجدان تا حدودي بيدارش بيايد و از اين بازي كثيف كه با خودش و با زنان اطرافش راه انداخته دست بردارد. يعني اين فقط يك بخش از آن آرزوي بزرگ است.
هر چند هيچ وقت هيچ بناي از هم پاشيدهاي مثل اولش سر هم نميشود. و حافظهي من هيچ وقت جاي آن زخمهاي كاري كه بعضي وقتها بعد از خوب شدن بي رد و نشان ميشوند را، فراموش نميكند. نه ميم؟
گفت: «نيچه ميگه وظيفهي مردها جنگجويي است و زنان بايد مايهي آرامش اين مردان جنگجو باشند، فقط همين»
من مخاطب اين جمله بودم وقتي ثانيههايي قبل به عمد گفتم نيچه را نميشناسم.
به خاطر اينكه قبلترش چند سوال كه جوابشان را نميدانستم پرسيده بودم. همهاش همين. يا نه... به اضافهي اينكه من هنوز يك «بچه«ي لعنتيام.
بايد خودت را بين اينها اثبات كني چون اين را خواهند گذاشت به پاي قدرتت.
اما من خودم را اثبات نميكنم. براي هيچكس. زندگيام را ميكنم و گريهام را وقتي دلم ميشكند.
بايد مقاله مينوشتم؟! باشد براي وقتي كه يادم رفت چهقدر دلم گرقته بود.
شبها خوابم نميبرد.
پردهي گوشش پاره شده. بايد دو ماه و نيم صبر ميكرد تا خوب شود و بعد بيفتد توي دل دادگاههاي تار عنكبوت بسته و ...
شبها خوابم نميبرد.
وقتي ميخوابم همش ميبينم كه توي يك سرازيري دارم ميدوم. باد ميزند زير چادر مشكي كه سرم است و كسي فرياد ميكشد:« چادرتو جمع كن» ميبينم كه توي يك پاساژ دارم ميدوم و به مغازهاي، بوتيكي پناه ميبرم (از كي؟) و در به رويم بسته ميشود و ميبينم كه ... و ميبينم كه هزار تا النگو از مچهاي چوبكبريتيام آويزان است و كسي فرياد ميزند:« آستين مانتو تو بده پايين»
پردهي گوشش پاره شده و مجبور است گه و كثافات شوهرش را از توي كاسهي توالت و كاشيهاي حمام و گوشه كنار خانه بشورد و بشورد و بشورد و فحش بشنود به روح مادر مرحومش و پدرش و همهي كس و كارش و ...
دو تا از دندههاش شكسته و من نميدانم پردهي گوشش خوب شده يا نه. دادگاه را فراموش كرده. گه و كثافات شوهرش را از توي كاسهي توالت و روشويي و كاشيهاي حمام و گوشه كنار خانه مي شورد و ميشورد و ميشورد و النگوهاش را توي وايتكس مياندازد و براي دخترش كه باردار است سيسموني درست ميكند و ختم انعام ميگيرد...
و لقد كذبت رسل من قبلك فصبروا علي ما كذبوا و اذوا حتي اتئهم و نصرنا و لا مبدل* ...
خوابم ميگيرد.
: «براي حاجت روا شدن باني مجلس صلوات.»
خرما برميدارم و فكر ميكنم بايد بپرسم ببينم كتابي براي راحت خوابيدن هست يا نه.
*قرآن - آيهي 34 سورهي انعام.