تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك شبه‌كرگدن
عناوين مهم‌ترين خبرها:

۱- ديروز ساعت‌هاي آخر روز داخل واگن مترو ـ متروي شهر تهران، پايتخت مملكت خودمان ـ يك خانوم عرب سر تا پاي من را جوري برانداز كرد كه انگار مالك تمام ايران است. نه! جوري كه انگار من پناهنده‌ام، خارجي‌ام. انگار سوار كول ايشان شده‌ باشم. پررو! حيف كه نژادپرست نيستم وگرنه بلد بودم چه‌طور يك جمله‌ي داغ عربي بارش كنم. چيزي تو مايه‌هاي اينكه ... (ببخشيد من كنترلي روي سن ويزيتورهام ندارم و اين جمله كمي در مورد مسائل خاص است! نمي‌توانم بنويسمش)

۲- خيلي جالب است كساني كه بيشتر، حقوق‌شان ضايع مي‌شود و خوار و كوچك شده‌اند كمتر تمايل دارند كه اعلامیه‌ی اعتراضی کمپین را امضا كنند. مشكوكم. به واكنش‌هاي جماعت ايراني در هر شرايطي مشكوكم!

۳- وقتي صاف و ساده و صادق نيستي دست به قلمو نبر. به قلم و كاغذ براي نوشتن فكر نكن و پول‌هايت را بده كيك و انگور بخر به جاي نگاتيو. هيچ آب از آب عالم تكان نمي‌خورد.


ادامه مطلب
+  چهارشنبه 1387/02/25     | 

بلاگفا هم با ما سر سازش ندارد! پستم پريد. همينش را كه وقت دارم باز مي‌نويسم:

امروز نترسيديم ديگر از شعارهايي كه اولش پروا داشتيم از دم‌گرفتنشان. با هم بوديم. نترسيديم از آنها كه پيچيده در سياهي هشدارمان مي‌دادند و تهديد مي‌كردند. با هم بوديم و نترسيديم از آن برادري كه احساس وظيفه كرد و دستش را براي زدن كشيده بالا برد. بازوهايمان را توي هم حلقه كرديم و نگذاشتيم كه عقبمان بزنند. اين بار همه بوديم. و فرياد زديم فقط براي شنيدن پاسخ درباره‌ي آن چه به روزمان مي‌رود. براي دانشگاه ما كه تعداد تاسف‌انگيزي دانشجوي گزينش شده‌ي سر به تو پرش كرده‌‌اند روز بزرگي بود. براي ما كه صدايمان هميشه خفه مي‌شد بي‌اينكه آن بيرون پشت در اتاق‌هاي مثلا جلسه كسي بشنود چه مي‌گوييم. با بچه‌هاي دانشگاه خودمان بوديم و نترسيديم و گرنه بوده كه بارها و بارها با ديگراني از جنس خودمان فرياد زده‌ايم.
نگرانم و دل توي دلم نيست از اينكه فردا روزي اينجا بنويسم «محسن ايماني» را آزاد كنيد.

پ.ن: يك: اين عكس‌ها علي‌الحساب اين‌جا گذاشته شدند عكس‌هاي بهتر را فردا يا پس فردا آپ‌لود مي‌كنم.
دو: فردا رو به روي وزارت علوم هستيم. اگر برادرانمان در آن سنگر مثل اين برادرانمان در سنگر علم ناگهان وسط ماجرا فلنگ را نبندند و يا مثلا از دري عقبي اتومبيلشان را به سوي نقاط دل‌انگيز شهر به پرواز درنياورند.





عكس‌ها رو نتونستم با اندازه درست بذارم. فعالا همين يكي شد.

پ.ن 2: امروز نرفتيم جلوي وزارت‌خانه، يكي دو تا بچه‌‌ها جلوتر رفته بودند و خبر دادند كه استيشن‌هاي پليس حاضر به يراق منتظر ما هستند. نرفتيم. همه چيز حتي چلغوز مرغ توي اين مملكت به سياست مربوط مي‌شود. مرسي از برنا و توهم‌هايش.

+  یکشنبه 1387/01/25     | 

 

رفقا يكي‌ يكي وبلاگ‌ها را رو  مي‌كنند. اين جا را حتما ببينيد مال احمد عزيز است كه بالاخره از غار درآمده و به آفتاب سلامي تازه كرده. فقط اميدوارم آپ كردن‌اش به من بميرم تو بميري نكشد (بله آقاجان! فكر كردي يادم رفته؟! شبيه همان بلايي كه سر يادداشت‌هاي هفتگي درآورديد. تو و آن دايناسور برقي!)  اينجا هم مال يك كسي است كه نبايد بگويم چه كسي است اين را داشته باشيد كه هم خوب مي‌نويسد هم خوب مي‌كشد. و اين يكي كه شعرهاي خوبي توش يافت مي‌بشود.

 

پ.ن: دوستان خوره‌ي كتاب لطفا يكي به من بگويد كجاي ترجمه‌ي مهدي غبرايي از «زن در ریگ روان» خوب است؟! فكر نمي‌كنم ايراد از تثر كوبوآبه باشد. چون همان چند صفحه‌ي اول دو سه تا تركيب آب‌نكشيده بود كه الان يادم نيست چي بودند، ولي معلوم بود از ابداعات و تخيلات خام مترجم سردرآورده‌اند.

   

+  دوشنبه 1386/11/29     | 

 

لاغر بود و بلند قد. بلندي‌ش اندازه‌ي هماني بود كه آن سال‌‌ها زني را با آن قامت توي خواب مي‌ديدم، نه هر شب كه گاهي. خيلي لاغر بود هر چه مي‌پوشيد انگار نه به تن زني بالغ كه لباسي بود آويزان از چوبْ لباسي. راستي راستي همين‌قدر باريك بود. صورتش توي مقنعه‌ي مشكي ـ كه محض رضاي خدا يك بار درست و حسابي سرش نكرد ـ گم بود. روي تخته كه مي‌نوشت هر آن منتظر بودم بندهاي انگشتانش از هم وا برود و گچ تقي بيفتد پاي تخته و از وسط بشكند. گچ‌هاي دست‌نخورده و درسته را برمي‌‌داشت و شبيه مداد مي‌گرفت توي دستش، مثل وقتي مي‌خواهيم روي كاغذ بنويسيم. كِيف مي‌كردم از اين‌كه گچ گرفتنمان مثل هم بود. ـ اين را وقتي كشف كردم كه سر كلاس فيزيك مانده بودم پاي تخته و معلم و بچه‌‌ها منتظر بودند كه مسئله را حل كنم. پشت به كلاس، همين طور با گچ مي‌زدم به تخته كه ... يافتم! ـ

سر كلاس ادبيات جايم را عوض مي‌كردم با يكي از بچه‌ها كه كنار ديوار كمي دورتر مي‌نشست. فهميده بودم زياد حواسش به آن جا نيست. براي خودم بازي راه انداخته بودم، ـ وقتش نيست كه تعريف كنم چه بازي بود ـ هر چند زياد هم بازيِ بازي نبود. تنها مخاطب جدي‌ش من بودم. وقتي از كاغذهاي خاكستري و كاهي كتاب «زبان فارسي» حرف مي‌زد كه چرا اين طورند، واقعا كسي كه اهميت مي‌داد و نمي‌خنديد، مطمئنم كه من بودم و «فريناز» هم بود، ولي او بيش‌تر براي اين كه مرام و آئين دوستي را به جا بياورد اداي متاسف‌ها را درمي‌آورد.

يك بار يادم هست كه گفت: «مي‌دوني بچه جون واسه اينه كه ادبيات‌چيا خطرناكن.» گفتم: «وا خانوم واسه چي خطرناكن؟» ساره مثل دلقك‌ها گفت: «لابد به چش ملت، غولْ تَشَنَن.»

ـ خانوم خب واسه چي مي‌گين خطرناكن؟

ـ بخون ببينم از رو ... من چه مي‌دونم. من نمي‌دونم.

و يك سه سالي گذشت تا از لاي برگ‌هاي كتاب‌‌هاي كتاب‌خانه‌ي مدرسه كه دور از چشم باقي معلم‌ها خودم را باهاشان خفه مي‌كردم درآوردم كه چرا ادبيات‌چي‌ها نه به چشم ملت كه به چشم آن‌ها غول تشنن.

آن‌ها كه امروز كافه‌كتاب‌ها را مي‌بندند و كمين كرده‌اند براي مهر و لاك كردن در كتاب‌فروشي‌ها. آن‌ها كه همين چرخ‌هايي كه براي اختراع دوباره‌شان، ديگراني ـ گيرم بي‌هوده ـ زور زده‌اند را، مي‌زنند داغان مي‌كنند و مهلت نمي‌دهند ما هلشان بدهيم و تا يك جايي خودمان را برسانيم.

نمي شود. تاريخ ما هر چند وقت يك بار به روز رساني مي‌شود. به روز رساني شدني!

 

                                                        

                                                                                   طرح از مانا نیستانی

+  پنجشنبه 1386/08/03     | 

 

شرم‌آورترين خبر بعد از خبر دادن كتاب‌ مولانا از طرف همسر اردوغان به لورا بوش، براي من خبر زنداني شدن « يعقوب يادعلي» بود*. شرم‌آور و نه باور ناپذير. حكم يادعلي  در نفرت‌انگيز بودن، از احكام بيگاري در اردوگاه‌هاي كار اجباري چيزي كم ندارد.

مدت‌هاست فكر مي‌كنم به جاي نشستن و نكته گرفتن از فرهنگ ضاله‌ي غربي و فرياد يافتم يافتم سر دادن در پيدا كردن نشانه‌‌هاي انحطاط و بخت برگشتگي آمريكا، بايد يك كوچولو چشم باز كنيم ـ باز كنند ـ و نشانه‌هاي بارز افول اين ديكتاتوري ابلهانه را در ساختار غلط در غلط  مملكت خودمان ببينيم ـ ببينند ـ لطفا.

از شانس خوابْ رفته، ديكتاتوري‌مان هم ديكتاتوري ‌بي‌حساب كتاب و كج و كوله‌‌اي است. هر ورش را كه بگيري آن ورش گند بالا مي‌آورد، كه سياست ما پر است از ديكتاتورهاي بالقوه‌ي ريز و درشت و تازه نفس و جوياي نام.

 

*گيرم با اين حرف كه « تاريخ تمدن را هنرمندها و متفكران مي‌سازند و نه سياست‌مدارها » داغ دلمان را از بابت مولانا چاره كرديم، اين يكي را كجاي دلمان بگذاريم؟

 

+  یکشنبه 1386/07/22     | 

 

اين يك پست وبلاگي كامل است: شرق توقيف شد.

 

+  دوشنبه 1386/05/15     |