ساده بود. صميمي بود. و محترم و عزيز
هنوز نميتوانم باور كنم چيزي به اسم جسد محسن رسولاُف ميتواند وجود خارجي داشته باشد. او خوب بود. واقعا خيلي خوب بود، وگرنه چرا اشكهاي من، اشكهاي ما بند نميآيد؟ يك جريان از زندگي بود كه ايستاد. چيزي زنده كه قدر زنده بودنش را ميدانست از اين دنيا كم شد. برق دو جفت چشم باهوش و ناآرام تاريك شد. باورم نميشود كه روي لبخند او خاك بريزند. و روي دستهاي هنرمندانهاش.
راحت بخواب. خب، اين فقط يه شوخي بود.
صداي جيغ و گريهي بازيگرهاي سريال از لاي در حمام آمد تو و قاطي شرشر دوش همهمهاي توي آن زندان كوچك راه انداختند كه مي خورد به سراميكها، هزار بار پر زورتر ميشد و توي هوا پخش ميشد. چه اتفاقي افتاد؟ يك روز تخت و ساده و داغ بهاري بود كه حالا آن بيرون داشت تمام ميشد. نهايت ماجراي امروز خوردن يك برگهي سيب بود كه مزه كپك ميداد. فكر كرد مادرش ميميرد و بعد پدرش ميميرد. او سر خاك هر دو كمي گريه ميكند و گاهي زير چشمي ميم را كه دوستش دارد ميپايد كه آيا به چشمهاي خيس او و غمي كه از زير تمام لباسهاي سياهش بيرون ميزند توجه دارد يا نه. تازه وقتي ديوانه ميشد كه همه، لباسهاي مشكي را درميآورند و باز به آرايشگاه ميروند. اينكه يك روز دو روز سه ماه چهار سال چهل سال بدون مادر و بدون پدر زندگي كند مثل اين بود كه تمامِ يك روزِ سرد را مجبور باشد زير باران بايستد و از جايش تكان نخورد. همه جاهايي كه با آنها رفته بود و با آنها نشسته بود. هر تكهاي از اثاث خانه كه مال آنها بود. رد انگشتهايشان روي كليدها و دستگيرهها و صندليها و تمام حرفهاي هميشگي و خاص آنها، تذكرهايشان، تشرهايشان و سلام و عليكشان و دلخوريهايشان. اينها را نميشد مثل اثاث از جلوي چشم دور كرد و يا به آنها سر نزد و فراموششان كرد. تازه اول ماجرا آن جا بود. حافظه روي دُور ميافتد و هر چيزي را ميخواهي فراموش كني با بيشرمي جلوي چشمت ميآورد و هر قدر بيشتر فرار بكني آن را با شدت بيشتري پررنگ ميكند و توي صورتت ميكوبد. ياد تمام لحظههايي ميافتي كه از آنها فرار ميكردي و در تمام آن لحظهها ميدانستي پشت دري كه آن را بستهاي و آن سوي خطهاي تلفني كه قطع ميكني هر كدامشان ممكن است با دليل يا بيدليل دراز بكشند و چشمانشان را ببندند و ديگر هيچ وقت بازشان نكنند. حرف آخرت آن طورها كه بعدا ميگويند باشكوه نيست. يا گفتهاي خودم ميدانم. يا گفتهاي خيالتان راحت و هول و ولا داشتي كه ديگر بيشتر نگويند و بيشتر نشنوي. يا حتي با آنها حرف نزدهاي. وقتي داشتند كمكم ميمردند، تو گوشهاي براي خودت اعتراف ميكردي كه از دستشان خسته شدهاي و آنها تو را ديوانه ميكنند. هميشه منتظرش بودي. بي اينكه بترسي. اينكه در سراسر سالهايي كه ديگر نميخواستي آنها را ببيني، به خودت قوت قلب ميدادي كه مرگ آنها را تحمل خواهي كرد. ولي وقتي نيستند و ميداني كه ديگر نيستند تاريكتر و خاليتر از هر لحظهي زلزلهزدهي ديگري سر جايت ميخكوب ميشوي و ميگذاري دنيا دور سرت بچرخد بچرخد بچرخد و بچرخد.
دو تا نفس عميق كشيد و تمام. نيكول فريدني رفته است.
مبادا كه براي روزنامه تسليتي بفرستيم. شـ...ش، آنها كه مي شناختندش آهسته بهم تسليت ميگويند و تمام.
دريغ و درد.