تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك شبه‌كرگدن

كسي «خردنامه» را مي‌خواند؟ خب مسئله اينجاست كه مشي‌اش تا حد قابل تحملي محافظه‌‌كارانه است و گاهي با پرونده‌هايي مثل «اهميت احمدي‌نژاد بودن» فشار خون آدم را جابه‌جا مي‌كند، ولي واقعا كدام پديده است كه بي‌عيب و نقص باشد؟ تو اين اوضاع غم‌انگيز و افسرده‌كننده يك اميدواري كوچك است. مجله‌اي كه با خواندش احساس حماقت را، هم فراموش مي‌كني و هم به شدت به آن فكر مي‌كني!

شماره‌ي خرداد يك مقاله چاپ كرده بود به اسم «ايراني‌الاصل ـ تأملي در معناي ايراني بودن و فضيلت آن»* شهاب اسفندياري نامي مقاله را نوشته است كه من هيچ نمي‌شناسمش. ولي مقاله به‌دردبخور است. كوتاه و ساده هم هست. راستِ كار كساني كه هيچ رقم حوصله‌ي مقاله‌خواني ندارند. يك تكه‌ي كوچك از آن مقاله را اينجا مي‌گذارم به اين اميد كه يخش بگيرد و مقاله خوانده شود و اين وسط يكي پيدا شود و خردنامه را بگذارد تو ليست مجله‌هايي كه احيانا مي‌خرد. :)

... معناي «ايراني‌الاصل» بودن چيست و با چه معيار و ملاكي مي‌توان ايراني‌الاصل بودن را تشخيص داد و يا آن را سنجيد؟ بر اساس محل تولد؟ بر اساس زندگي در يك محدوده‌ي جغرافيايي؟ بر اساس قوم و نژاد؟ بر اساس زبان؟ بر اساس مذهب و دين؟ بر اساس شناسنامه و گذرنامه؟

اگر هر كدام از اين ملاك‌ها را مبناي ايراني‌الاصل بودن بدانيم، بسياري از ايرانيان را از دايره‌ي ايراني‌الاصل‌ها حذف كرده‌ايم و بسياري غير ايرانيان را در آن وارد كرده‌ايم. اين مسئله در مورد دعواها بر سر ميراث ادبي و فرهنگي هم مصداق دارد. ما سخت اصرار داريم كه مولوي را ايراني بدانيم، با اينكه او نه در مرزهاي كنوني ايران متولد شده و نه در آن دفن شده است و اساسا در مرز كنوني ايران زندگي نكرده است. اگر حجت ما اين باشد كه موطن او روزگاري بخشي از ايران بوده است پرسش اين است كه چرا ما افغان‌ها و اعرابي را كه آن‌ها نيز سرزمين‌شان تحت حاكميت ايران بوده است به عنوان ايراني به رسميت نمي‌شناسيم؟ چرا گاه بر سر شائبه‌ي افغاني‌الاصل بودن يا عراقي‌الاصل بودن برخي مقامات اين كشورها كار به نزاع‌هاي سنگين سياسي مي‌كشد؟ اگر حجت ما اين است كه مولوي به فارسي شعر گفته است پس بايد به اعراب هم حق بدهيم كه ابن‌سينا را عرب بدانند چون به عربي كتاب نوشته است. صرف نظر از اينكه اعراب هم چون مغول‌ها و يونانيان مي‌توانند مدعي شوند كه زماني سرزمين فعلي ايران بخشي از كشور پهناور آنها بوده است. به نظر مي‌رسد ريشه بسياري از اين مشكلات را بايد در تعاريف ذات‌گرايانه از مفهوم ايراني بودن جستجو كرد. ايراني بودن از يك سو يك مفهوم حقوقي سياسي دارد كه متر و معيار سنجش آن همان شناسنامه و گذرنامه است و از سوي ديگر ايراني بودن يك مفهوم فرهنگي دارد كه در واقع از جنس گفتمان است. اشكال بسياري از ملل اين است كه ماهيت گفتماني «مليت» را به ذاتي فيزيكي مثل خون ( خون ايراني در رگ‌هاي ماست ) يا متافيزيكي (ما داراي روح ايراني هستيم ) تقليل ترفيع مي‌دهند. نتيجه چنين تصوري اين است كه مليت هم‌چون خون و روح جنبه‌ي ذاتي براي انسان پيدا مي‌كند و لااقل به اين سادگي قابل تغيير و انتقال نيست. در حالي كه روشن است اگر ما به ايراني بودن خود افتخار مي‌كنيم اين مسئله هيچ ربطي به خون، ژن يا روح خاصي ندارد. ما به غناي فرهنگي انباشته ايرانيان در طول تاريخ افتخار مي‌كنيم به اخلاق، معرفت، علم، هنر، ادبيات، معماري، شهرسازي و آداب و رسومي كه همه از جنس فرهنگ و در نتيجه از جنس گفتمان است. البته شايسته و پذيرفتني نيست كه ما به هر چه در تاريخ ايران رخ داده است افتخار كنيم ولو اينكه از جنس كشورگشايي و خون‌ريزي يا ظلم و تبعيض باشد. همان اندازه كه به آتش كشيده شدن تخت‌جمشيد زشت و شرم آور است به آتش كشيده شدن آتن نيز مايه افتخار نيست ...

*خردنامه (خردنامه همشهري) ـ شماره ۲۶ ـ خرداد ۱۳۷۸ ـ نظريه‌ها، صفحه‌هاي ۴۰ ۳۹ ۳۸ .

+  یکشنبه 1387/04/16     | 

خسته و دلزده از خواندن يك متن نچسپ فلسفي آن هم به انگليسي در مورد افاضات ملاصدرا و ابن سينا و افلاطون در باب مراتب وجود به اضافه‌ي نقد جايگاه عقل در هستي‌شناسي سينوي در حاليكه* داريد كم‌‌كم به يك "وجود موازي" يا "واقعيت اين‌جهاني كه به واسطه‌ي عامل شناخت وجود خارجي متصف به وجود شده"؛ تغيير ماهيت مي‌دهيد شما باشيد به كجا پناه مي‌بريد؟ همين جوري مدايح بي‌صله‌ي شاملو را از كتابخانه كشيدم بيرون و الاه‌ بختكي بازش كردم. چه شعري جلوي روم سبز شده باشد خوب است؟

نمي‌توانم زيبا نباشم/ عشوه‌اي نباشم در تجلي جاودانه/ چنان زيبايم من/ كه گذرگاه‌ام را بهاري نابه‌خويشتن آذين مي‌كند/ در جهان پيرامن‌ام هرگز/ خون عرياني جان نيست ... ابلها مردا/ عدوي تو نيستم من/ انكار توام

باشه!

* الان شبيه يك "در حاليكه" هستم كه در كالبد انساني تجلي پيدا كرده‌ام.  

+  سه شنبه 1387/03/28     | 

                             

                            

هياهويي كه در پلكان است چيست؟

شيري است كه قطره قطره آب از آن مي‌ريزد

و شكوه‌ي نامرئي

كسي است كه در قمار باخته

در حالي كه صداي موسيقي

آهسته و آهسته‌تر مي‌شود

*كارلوس دروموند دو آندراده ـ شعر مهيج

+  دوشنبه 1387/03/13     | 

  ادبیات را واعظان رنجور و خرده گیر و ابتر و از توش و توان افتاده ای که در کلیساهای خلوت اورادی میخوانند اشاعه نمیدهند و نیز ادبیات بازیچه ی نخبگانی عزلت نشین و منزوی و سائلان لاف زن و مروجان کم مایه ی یاس و ناامیدی نیست.

آخ که چه کیفی دارد بروی دم در  چند تا از نویسنده های ایرانی (جز آن چند تا بقیه شان که فقط آکسسوار صحنه ادبیات ایرانند) و زیر پنجره شان این را تکه از خطابه ی نوبل اشتاین بک را بخوانی و به طر ف بگویی: «افتاد؟»

مُردیم از دست این نویسنده های غرغروی بیسواد سیاست زده ی ایرانی. توضیحات بیشتر را خودتان میدانید... دلم نمیخواهد از زنجموره ی نویسنده هامان برای نوبل نگرفتن حرفی بزنم. و همین طور از اداهای عجیب و غریبشان بابت مزخرفات بی ارزش یک بار مصرف تختی که مینویسند.

خدایا یک نویسنده ی رازدان و آرام و عمیق به ما ارزانی کن.

ب.ن: اینکه شکل این نوشته افتضاح است به خاطر مچ نشدن من با این ویندوز جدید و دستگاه جدید و بلد نبودنم برای انجام تنظیمات است.

۲- خطابه روی خط هست. اما من از اول کتاب تورتیا فلت (که بسیار بیشنهادش میکنم برای خواندن) این را درآوردم. 

۳- قسمتی از خطابه ی جان اشتاین بک به هنگام دریافت نوبل ادبیات در سال 1962 برای نوشته های واقع گرایانه و نیز تخیلی او که با طنزی همدلانه و ادراک ژرف اجتماعی برجسته و مشخص شده است.( عجب توضیح رسمی بی رنگ و بویی انگار برای برنده نوبل شیمی نوشته شده.)

+  چهارشنبه 1387/02/18     | 

 

و آزادي دري دارد كه با دستان آغشته به خون نواخته مي‌شود

 

و للحريه الحمراء باب بكل يد مضرجه يدق

احمد شوقي- شاعر آزادي خواه و وطن‌پرست مصري.

 

 

+  جمعه 1386/05/26     |