دلایل کمی وجود داشت که اینجا مینوشتم و دوستش داشتم. به هر حال درش تخته شد.
حالا رفتهام به آدرس جدید. اینجا، هم دلایل نوشتنم کمتر است و هم کمتر دوستش دارم، البته فعلاً.
حالا که دارم میروم خیلی چیزها را همینجا میگذارم و نمیبرمشان، بیشتر این «چیزها» را دوست دارم یا داشتم، یکی را از همه بیشتر؛ حسی که آن قدر تغییر کرد که دیگر نمیشناسمش. این طوریها.
پیراهن
من مظهری و نشانهای است
تا اینکه پوششی در برابر آفتاب و باران
پیراهن من نشانهای است
و قصهگوی روحیست
میتوانم پیراهنم را درآورم و پاره کنم
و صدای جرواجر شدنش را دربیاورم
و مردم خواهند گفت
«نگاه، دارد پیراهنش را پاره میکند»
میتوانم پیراهنم را درنیاورم
همین دور و برها بپلکم و مثل پرندهای کوچک
آواز بخوانم
و توی چشمهایشان نگاه کنم و هرگز
نگران نمانم
میتوانم پیراهنم را درنیاورم
کارل سندبرگ (Carl Sandburg)، ترجمهی م.آزاد، مجلهی آرش - ویژهی ادبیات آمریکا – شمارهی 4- مرداد 1341
قبلاً
میدانستم و جایی در یکی از کتابها یا فصلنامههای همین چند سال گذشته خوانده
بودم که «کارل سندبرگ» فرزند خلف و آبرونگهدارِ والت ویتمن، شاعر آمریکاییست.
در «آرش» هم نوشته بود «وارث بلامنازع ویتمن». والت ویتمن... والت ویتمن... والت
ویتمن... چرا آشناست؟ کِی بود که اسمش به گوشم رسید؟ پنجم دبستان بودم. سر صف صبحگاه.
«ماریا عنایت» از جیب روپوش توسیاش کاغذی درآورد و شعری خواند. آخرش گفت از والت
ویتمن. والت ویتمن را یک جور قشنگِ اصیلی گفت. روال این بود که صبحگاههای لبریز
از شعار هفته و تلاوت قرآن و دعای فرج امام زمان و پنج مرتبه امّن یجیب (ویژهی
پنجشنبهها) را با خواندن شعر یا خواندن خبرهای جالب روح ببخشیم. من نمیگویم صبحگاه
بدون شعر، بی روح بود یا نبودها، آنها که خودشان از ما اجرای شعار هفته و باقی
خرت و پرتها را میخواستند معتقد بودند این مراسم بی روح است و به سوگواری برای
نعش یکی از بچههای پیشدبستانی مجتمع بیشتر شبیه است.
واقعا هم صبحگاه چه کوفتی بود دیگر؟
والت ویتمن را میگفتم و ماریا عنایت را؟ ماریا عنایت برایم خیلی عزیز بود. سوم
دبستان بود. موهای کدر صاف با مدل مصری و تنها دختر با دندانهای سیمکشی و همیشه
در حال پریدن از روی نردههای راهپله و همیشه ایستاده در گوشهای از راهروی دراز
و سر به زیر انداخته و عذرخواه از ناظم. این جور وقتها دستهایش را پشت کمرش قلّاب
میکرد و روی پنجههایش بلند میشد، میخواست از خنده منفجر شود، اما جلوی خودش را
میگرفت. دوست بودیم.
یک همکلاسی داشتم فامیلیاش «لاچین» بود. این ماریا عنایت گاهی قبل از آمدن معلمها
میدوید دم در کلاس ما و لاچین را صدا میزد که «لاچین لاچین پاککن داری؟ الان
امتحان ریاضی داریم. تو رو خدا بدو، الان خانوممون مییاد» و لاچین و خدا را تشدید
میداد روی چ و دالشان. یا مثلاً خطکش قرض میگرفت یا برای خواندن سرود روسری
سفید میخواست. بعضی وقتها زنگهای تفریح نمیدیدمش، از دوستانش میپرسیدم ماریا
کجاست؟ اغلب میگفتند «حالش بد شد باباش اومد دنبالش بردش کلینیک» پدرش از آن
ماشینهای قدیمی داشت، از آنها که توی فیلمهای قدیمی فرانسوی زیاد است، شبیه
اسباب بازیاند. حالا یا هیلمن بود یا دُج یا از این تویوتاها یا پژوهای قدیمی. بوی
تندِ تلخِ مرموزی هم داشت داخل ماشینشان. بوی داروخانه یا لوازمِ آرایشفروشی.
ماریا دبستان را در مجتمع ما تمام کرد و رفت که رفت. رفت جایی پیش «ثمر گلشن» و
«زهرا ایمانی» و «آیدا امیریراد» که هر کدام برای من ماریا عنایتی بودند.
چند روز پیش رو به روی پارک ساعی توی ترافیک وحشتناک، در تاکسی از دست آقای بینزاکت
و بیشعور بغلدستی مچاله شده بودم توی در، که دیدمش. ماریا عنایتِ نازنین، خندان
از آن طرف خیابان آمد. بازوی پدرش را گرفته بود و یک پلاستیک خرید دستش بود. پدرش
پیر شده بود، خیلی پیرتر از آن چیزی که من فکر میکردم باید باشد. کوتاهتر از
ماریا، سرش را خم کرده بود سمت آن دختر زیبای رها و نمیدانم به چی میخندید. از
بین ماشینها آمدند صاف تا کنار من. بین ما یک در فکسنی فاصله بود. سِر شدم. آن
بوی تند و تلخ مرموز را نه که تصور کنم قشنگ حس کردم. بینیام پر شد از آن بو. بعد؛
عبور کردند و رفتند. رفتند. دلم میخواست همان آقای بغلدستی باشعورتر و بانزاکتتر
بود تا بغلش کنم و های های گریه کنم که یکی دو ماه پیش آن شعر بالا را خواندم و
والت ویتمن لایک خورد و آمد جلوتر از باقی داشتههایم و هی یاد تو بودم ماریا جان و
حالا که دیدمت، این جور.
توي اتاق ساكتِ بالا، روبهروي پنجرهي بزرگ دراز كشيدهايم. هنوز آفتاب نزده و روزِ داغِ تابستان، تازه دارد انگشتهايش را يكي يكي ميشكند و خميازه ميكشد و خودش را كش و قوس ميدهد تا بيايد و لخت بيفتد روي شهر. باد كولر بوي پوشالهاي خيس و برگهاي كتاني درخت انجير را فوت ميكند توي اتاق و زير پيراهنم كركهاي روي دلم مورْ مور ميشود. سرم را گذاشتهام روي بازوي نرم و سفيد دختر عمهام. دراز كشيدهايم روي قالي. پاهايش را برده زير پردهي توري و چسبانده به پنجره. فكر ميكنم اگر يك جوراب توري مثل اين پرده، پاش كند وقت پايين رفتن از پلهها چهقدر ناز ميشود راه رفتنش. پرده تاب ميخورد و گلها كه بيوزناند تاب ميخورند. پلكهام روي هم ميرود. صداي دور اذانگو توي خيابان از روي پل ميگذرد، دور كاجهاي پير و رنگپريدهي خانه بغلي ميچرخد و ميآيد بالاي سر ما و همان جا آرام ميگيرد و از حال ميرود. وول ميخورم و خودم را شبيه يك جنين توي بغلش جا ميكنم و دستم كه خنك است روي گونهام خوابش ميبرد. همه خوابند. ديوار زير كاغذْ ديواري دارد آرام با فاصلههاي زياد نفس ميكشد.
دختر كوچك خوابالو كه نقشهي ياد گرفتن دوچرخه سواري تمام خوابهايش را پر كرده بود از كجا بايد ميدانست
كه جاي دوچرخه و دوچرخه سواري فقط بايد خوب ديدن و بو كشيدن را ياد ميگرفت.
پ.ن: چه هولناك بود درهي من (اسم اين دو تا پست تصادفي چنين تناسبي با هم پيدا كرده!)
نهخير! آن مدرسهی نکبت هيچ رقمه دست از سر من برنمیدارد. آن مجتمع آموزشی فلان و بهمان. با در بزرگ سبز رنگ آهنیش که وقتی بسته میشد ـ وقتی میکوبیدند که بسته شود ـ انگار با هزار تا میلهی فلزی توخالی میزدند توی سرم. آن مدرسه با راهروهای مرمریاش و سالن ورزشاش که سه طبقه زیر زمین بود. وسط زمین ورزش که میایستادی بیشتر دلت میخواست پاهایت را از هم باز کنی و صورتت را بگیری سمت هفت طبقهای که روی سرت بودند و فریاد بکشی. آن مدرسه روانیها، از مدیر و مستخدمش و تا راننده سرویسهای پیر پاتیلش همه، گير عقدههاي فرويديشان بودند. ده سال تمام آن جا بازداشت بودم تا آدم بشوم. مثل یک جزیرهی کمونیستی بود، ( با اين تفاوت كه ساكنانش يك مشت بورژواي حال به هم زن بودند) غیر از یونیفورم ـ که سنت ابلهانهی مدرسههای ماست ـ کفشات هم باید شبیه بقیه میبود. حق نداشتی کتانی بپوشی. کفش فقط قهوهای یا مشکی ساده و حتی سورمهای هم نه، چون سورمهاي دست كم يك ذره شيك بود. خودکار «یونی بال» توی آن مدرسه جرم بود ـ جرم هم كه ميدانيد محاكمه دارد محكوميت دارد مجازات دارد تحقير دارد ـ و همهی تن و بدنمان میلرزید برای یک پاک کن لیمویی رنگ توی جامدادی، وقتی کیفها را میریختند روی میز و میگشتند. هیچ وقت یادم نمیرود آن شبی را که توی خواب این صحنه را یک میلیون بار دیدم. پشت سر هم. هر بار آن جا که خانوم موسوي کولهام را خالی میکنند روی میز و چند تا از وسایلم میافتند روی زمین؛ قطع میشد و دوباره از نو: من از دم در کلاس فرار میکردم پشت میزم و منتظر مینشستم تا اسمم را بخوانند و کیفم را ببرم.... موها بايد يا بلند بود كه با كش ببندي يا آنقدري كوتاه كه شبيه هيچ چيز نباشد. توي خصوصيترين حريمهايت كشيك ميكشيدند. گاهي فكر ميكنم آمار تارهاي آن سبيلهاي دخترانهي بدتركيب و تعداد موهاي روي دست و پاي هر كس را داشتند، چون به محض كم و زياد شدنشان بايد جواب پس ميداديم ـ و لابد شانس ميآورديم كه بابتشان ماليات ازمان نميگرفتند ـ دوست صميميات را حق نداشتي به اسم كوچك صدا كني.
چه طوری زنده ماندهام! چه طوری؟!
زنگ تفریح داشتیم مثلا. شبیه مرغهای مریض و سرماخورده باید آرام و بدون جنجال توی آفتاب طول و عرض حیاط را راه میرفتیم. ـ «اگه اینطوری میدوید بخورید بهمو خون از بینی یکيتون بیاد کی باید پاسخ اولیای دانش آموزو بده؟» ديگر از زيارت عاشورا خواندنهاي اجباري و حفظ كردن كليهي متون ديني اسلامي هيچي نميگويم. و از اينكه چند بار به خاطر خنديدن ( بله خنديدن و نه مثلا منفجر كردن توالتهاي مدرسه) كارم به دفتر مديرهي عليا مخدره كشيد چيزي نمينويسم... ده سال آن جا بازداشت بودم تا آدم بشوم.
حالا چه اتفاقی میافتد؟ داری آخرین قسمت سیـ ... (حالا هر چي، داري يك كاري ميكني) كه گوشيات زنگ ميخورد.
بفرماييد خودمم
سلام
اِ آهان بله شمایید
بله شناختم
بله
نخیر امرتون رو بفرمایید مسئلهای نیست
بله
بله
اِ جالبه
خیلی جالبه...
و لاطائلات دیگهای کمابیش شبیه همین.
باید خیلی بیهمه چیز باشم که پام را از در آن قلعه تو بگذارم آن هم در کسوت یک معلم. من پیشنهاد همکاری دارم! يكي از خرابکارترین بچههای مدرسه به آغوش آن سالنهای تو در تو باید برگردد، بنشیند با کسانی چای بخورد که ده سال تمام با تجهیزات کامل زیر ذرهبین روحش را گشتند و گشتند و آش و لاشاش کردند.
پ.ن: 1- من بدون هيچ شكي «نه» گفتم. همان پشت گوشي. اگر يك ماه پيش براي ديدن دبير ادبياتم به آن جا نرفته بودم شايد يك كم فكر ميكردم، اما آنها هيچ عوض نشدهاند. همان قدر ديكتاتور. همان قدر بيمار و سرد و پوك و همان قدر رياكار و كاسبكارند كه بودند.
2- به رسالت تاريخي و اين چيزها فكر كردهام. شايد يك وقت ديگر و صد البته يك جاي ديگر. فعلا دنبال دلاي دليهاي خودمم. نميدانم.
3- يكي دو سال پيش نميدانم چي باعث شد كه ياد ايام خوش مدرسهم افتادم و يك چيزهايي براي خودم نوشته بودم كه ميخواستم لينكش را بگذارم اين جا. يعني گذاشتم اما بعد برداشتم. خودم حالم بد شد. چيزي تو مايههاي اليور تويست غليظ شده بود.
خيلي نميگذرد از آن روزي كه حواسم نبود صبح زود بود يا دم غروب يا وسطِ ظهر؛ نشستهبوديم لب حوض مستطيل آبي رنگ و پاچههاي شلوارهايمان را دادهبوديم بالا و پاهايمان را گذاشتهبوديم توي آب و با انگشتهاي پاهايمان آب را خيلي يواش بههم ميزديم. من آن شلوار سفيد نخيم كه گوسفندهاي كوچولوي آبي و طوسي دارد تنم بود. يادم نيست روسري هم پوشيده بودم يا نه. نميدانم چهطور اين موهاي كوتاهْبلند تكهتكهي بههمريختهام را آنطور دمموشي بستهبودم. او ولي شلوار جين خاكي رنگ پوشيدهبود و يك پيراهن شيري با يقهي گل گشاد و وِل و دستهاش را طوري روي بازوهاش گذاشتهبود كه انگار دارد يخ ميزند. ولي هوا خوب بود. لااقل سبزي تند برگهاي انجير را خوب يادم هست. باد نميآمد و آسمان ابر بود. كسي از پشت پنجره نگاهمان نميكرد. كسي توي خانه نبود. چسبيده بوديم به هم بي اينكه يكي بخواهد آن ديگري را يك جوري بچسبد كه انگار مواظبش است كه انگار دارد حمايتش ميكند. اصلا تو اين باغها نبوديم. دور هر كداممان چيزي مثل يك ستون نامرئي پنبهاي بود كه از هم جدايمان نگه ميداشت. من روان و راحت با صداي قشنگي، مثل قشنگي صداي زنهاي بالغ ميخواندم:
There`s a light on in
the attic
hough the house is dark and shuttered
I can see a flicker in`
flutter
And I know what`s about
There is a light on in
the attic
I can see it from the outside
And I know you`re on the inside… lookin`out(1)
دستهايت را مثل عكس پشت
كتابهايت قلاب كردي و صورتت را تكيه دادي به دستهات و همانطور نگاهم كردي.
خواب بود(2)؛
تو سالها قبل از آنشب –نيمه شب... يا
دم صبح- مردهبودي. دستهايت را گذاشتهبودند روي سينهات، دستهايت را كه
نه ميتوانستند توپ بيسبال را بگيرند و نه توپ بزنند(3). ولي عوضش تا دلت بخواهد
كشيدهبودي و نوشتهبودي. بعد گُل ريخته بودند روت.
تو مرده بودي.
ميتوانم پاي تختم زانو بزنم و آرزو كنم(4)، نتواني تو خواب هيچ كس ديگري بروي. حتي به خواب من هم ديگر
نيا. بگذار خيال كنم كه فقط يكبار اتفاق افتاده. دليل نميخواهد كه. محض خنده و
هيجان. عمو شلبي كچل و كرگدنم.
1- در اتاق زيرشيرواني نوري هست
با آنكه خانه خود تاريك و پنجرههايش بستهست
مي توانم سوسويي لرزان را ببينم
و ميدانم براي چيست ميدانم
در اتاق زير شيرواني نوري هست
ميتوانم از بيرون ببينمش؛ آري
و ميدانم تو درون آني و به بيرون نگاه ميكني
2- و دقيقا و واقعا اتفاق افتاده
3- شل سيلورستاين قيافهي خوبي نداشت (بيسليقهها) كسي دوست نداشت باهاش معاشرت كند. و بيسبال بازي كردنش افتضاح بود. به نوشتن و آهنگ ساختن پناه برد. واقعا پناه برد. و بعدها وقتي كه بقيه براي ديدنش تب و تاب داشتند حال و حوصلهي هيچكس را نداشت.
4- يكي از شعرهاي شل سيلورستاين: قبل از اينكه بخوابم/ دعا ميكنم/ اگه يهوخ تو خواب مُردم/ خدايا همهي اسباببازيهامو بشكن/ تا بعد من هيچ بچهي ديگهاي نتونه باهاشون بازي كنه. و تصوير شعر يك بچهي زانو زده جلوي تختش هست كه دستهاش را قلاب كرده و گذاشته روي پيشاني.
بچهتر
كه بودم توي خانهاي زندگي ميكرديم كه يك حوض بزرگ مستطيل آبيرنگ داشت و درخت انجير
پر شاخ و برگي كه البته سالها بعد، بعد از اين كه صاحبِ آن خانه و زنش كه شوهرْعمه
و عمهي من باشند، مردند، و ما هم از خانه رفتيم، ديگر هر سال شاخههاش را ميبريدند.
چون برگهاش ميريخت و ساكنان آن موقعِ خانه كه دختر عمه و پسرعمهي من باشند، حال
و حوصلهي جاروكردن حياط را نداشتند.
و بوتههاي بزرگ گل خرزَهره و درخت مو و ديوارهاي كوتاهي كه وقتي توي حياطش فوتبال
بازي ميكرديم با شوتهاي بلند عمو امير توپ ميافتاد توي كوچه و من چقدر دلم ميخواست
ميتوانستم براي يك بار هم كه شده، بدوم توي كوچه و توپ را بياورم. ( بچه كه بودم فوتبال
بازي نميكردم. جوجه بودم براي اين كارها. بزرگتر كه شدم و بعضي وقتها كه مرا هم
بازي ميدادند همش دروازهبان بودم. غير از آن بود همش به من تنه ميزدند و من هم جيغ
و داد ميكردم و احمد سرم داد مي زد:« اِنقد جيغ نزن خب بازيه ديگه. اه نفس بازي رو
ميگيري...»)
خانه در بزرگ آبي رنگ داشت و زنگي كه آن موقعها دست من نميرسيد. البته بزرگتر كه
شدم باز هم دستم بهش نميرسيد.
سمت راست حياط توي دو تا اتاق انباري مانند پيرزني زندگي ميكرد كه همهي ما بهش حاجخانوم
ميگفتيم. هيچكس نميدانست حاجخانوم كي بوده و چهطور سر از آن حياط درآورده. شوهرْعمهي نازنينم او را در آن خانه پناه
دادهبود.
آنوقتها من سه سالم بودم.
حاجخانوم مرا "شَشَل" صدا ميزد. من عاشق حاجخانوم بودم. عاشق چشمهاي
طوسياش كه بعد فهميدم طوسي نبود و آن رنگ، اسمش خاكستري است. عاشق موهاي سفيدِ سفيدش
كه برعكس مامان بزرگ خودم هيچ وقت بهشان حنا نميبست و عاشق چادر سرمهاياش كه گلهاي
ريز سفيد داشت يا شايد هم ستاره بودند و يا نقطه. ولي من فكر ميكنم گل بودند.
عصرها كه ميرفتيم توي حياط، وقتيهايي كه همسايهها ميآمدند و جمع ميشديم (البته
فكر نكنم يك بچهي سه ساله را زنها با خودشان جمع بدانند)، حاجخانوم هم ميآمد، لب
باغچه مينشستيم دو تايي، و او هي با انگشتهاش رد مورچهها را ميگرفت و ميگفت:«
ششل بيا نگاه كن، مورچهها رو...»
حاج خانوم عاشق مورچهها بود و درختها و گربههاي طفلكي.
بعضي وقتها مينشست دم در اتاقش و همان جا غذا ميخورد. چه كار داشت مثل ما يك جاي
هميشگي و معين بنشيند و غذا بخورد. بعد به يكي دو تا گربهاي كه توي باغچه لاي بوتههاي
كمپشت و كوتاه شمشاد و درختها براي خودشان ميپلكيدند غذا ميداد. ناني، برنجي،
كبابي، سيبزمينياي، هر چه كه بود. و گربهها هم ميخوردند هر چه كه بود.
آن روزها جنگ ايران و عراق بود و شبها تلويزيون از جبههها تصويرهايي را نشان ميداد
از سربازها كه پشت سرِ هم مثلا داشتند ميرفتند خط مقدم يا هر جاي ديگر.
اينطور وقتها مامانم ميگفت:« بدو برو حاجخانومو صدا كن بگو داره سربازا رو نشون
ميده.» حاجخانوم تلويزيون نداشت و عاشق سربازها بود. دمپاييهاي جلوبستهام را كه
عكس «پسرِشجاع» داشت، لنگه به لنگه ميپوشيدم و مثل فشنگ مي دويدم. از ترس. شب، بايد
از توي تاريكي و خشخش برگهاي انجير ميدويدم تا آن سر حياط. ميزدم به در شيشهاي
اتاقش و ميگفتم:«حاج خانوم بدو دارن سربازا رو نشون ميدن.» و بعضي وقتها تا برسد
جلوي تلويزيون ما، سربازها تمام شده بودند. بس كه يواش يواش راه ميرفت و من دلم نميآمد
بگويم:« بدو حاج خانوم بدو ديگه.» و بعضي وقتها هم خوابيدهبود و هر چي ميزدم به
در نميشنيد و من بايد آن راه ترسناك را تنها برميگشتم. حالا كه حالاست، اگر بميرم
هم حاضر نيستم شب از آن حياط رد بشوم.
سالها بعد وقتي من توي يك شهر ديگر دور از حاجخانوم عزيزم و دور از درختانجير محبوبم
داشتم ميرفتم مدرسه، گفتند كه اتاق حاجخانوم آتش گرفتهبوده و پيرزن سوختهبوده.
برده بودنش بيمارستان و هيچكس سراغش نرفته و همانجا مرده و شهرداري يك جايي توي
بهشتزهرا دفنش كردهبود.
حالا كه سه سال است به خاطر دانشگاهم مجبورم تا قبرستان بروم، گاهي صبحها دلم ميخواهد
همهجاي بهشت زهرا را برگردم تا ببينم كجا دفنش كردهاند.
وقتي برگشتيم من هشت سالم بود و اتاقهاي سياه حاجخانوم ماندهبود و درخت انجير غمگين
كه انگار ميدانست شاخههاش را خواهند بريد و نوههاي تازه از راه رسيده و قد و نيمقدي
كه حياط را كردهبودند پيست دوچرخهسواري.
و من آن اوايل هر وقت ميرفتيم آنجا آنقدر بغض گلوم را ميگرفت... آنقدر لبهام
ميلرزيد. و ميرفتم پشت بام و دولا ميشدم توي خرابهي پشت خانه و گريه ميكردم.
(آخ خرابه... چه جايي بود... گندكاريهايمان را پرت ميكرديم آن تو و فراموششان ميكرديم
و چه داستانها كه برايش نساختهبودم.)
گاهي خوابش را ميبينم صِدام ميزند:«ششل بيا بيا» و دستم را ميگيرد و با انگشت چروك
و نرم و سفيدش كف دستم دايرههاي كوچكِ درهم ميكشد و ميخواند:« ليليليلي حوضك...»
آن خانه را دوست داشتم و حالا هم دوستش را دارم و فكر ميكنم هوايي كه توي حياطش جريان
دارد همان هواي 10-12 سال پيش است... اما نه نيست. نيست ديگر.
خانه را فروختند. به كي، من نميدانم. چون اصلا مال ما نبود كه بخواهيم پرس و جو كنيم.
مالك جديدش رنگ ديوارها را سفيد كرده و در را عوض كرده (شنيدهام) و نميدانم درخت
انجير را قطع كرده يا نه و شده موسسهي نميدانم چي.
از سالها قبل كه فروختهاندش جرات نكردهام بروم توي كوچه. حتي وقتي بچههاي شيرازي
توي شهادت امام حسن به رسم پدر مادرشان قيمه نذري ميدهند.
فقط هر وقت از روي پل چوبي رد ميشوم و ديوارهاي سفيدش را كه ميبينم، يك چيزي مثل
خنده يا نميدانم؛ شايد هم خنده نيست، توي دلم وول ميخورد و قلبم يك لحظه مثل وقتي
ميشود كه آدم عاشق است و دستهام گرم ميشود و قلبم گرم ميشود. ياد آقا يدالله بقال
سر كوچه ميافتم و آقا نظر كه دمپاييهايي كه ميفروخت همش فقط عكس پسر شجاع داشت و
حاج خانوم و ...
و بعضي وقتها دختر كوچولوي ريزه ميزهاي را ميبينم كه دست مادرش را گرفته، دارد
از پيادهرو رد ميشود و دمپايي قرمزش از پاش درميآيد و از لاي شبكههاي درپوش، ميافتد
توي جوب. و دختري كه سارافون سفيدي پوشيده كه عكس يك خانه دارد و از دودكشش دود بيرون
ميزند و دارد گُلِ سر شكستهاش را توي باغچه چال ميكند.
گاهي صداي خندههاش را ميشنوم و صداي گريهها و جيغ و دادهاش را و حسي مثل خنده توي
دلم وول ميخورد و قلبم يك لحظه مثل وقتي ميشود كه آدم عاشق است.