تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك شبه‌كرگدن

لجم گرفته بود که اين سبزه‌ها و جوانه‌ها اين طور با پررويي در باد اطوار مي‌ريختند و دل مي‌بردند و ترد و نخودي زُل‌زُل تو صورت آدم مي‌خنديدند. زهرمار، هنوز زمستان تمام نشده که، کور ايد؟ تقويم چندُم را نشان مي‌دهد؟
دو هفته جلوتر بساطشان را پهن کرده بودند.
اما خوشم آمد. امروز جنم نشان داد و باد سرد وزيد. نوک بيني‌‌ها قرمز بود. کافه‌چي هيترهاي بالکن را روشن کرد و پشيمان شد از جمع کردن حفاظ نايلوني بالکن. آره، خوشم آمد. خودي نشان دادي اين آخري. دست خوش.
دل‌خوش‌کنک است ولي. ديگر تمام شد. کو تا باز «بعد از ظهر کوتاه زمستاني‌«اي و چپيدن در کنج گرمي و چاي و ... هي.

+  چهارشنبه 1387/12/28     | 

مسئله‌ى مهمي بود. تلفن کرده بودم حرف‌هاى مهم بزنم، حرف‌هاى مهم بشنوم. بعدش مي‌خواستم کمي غرغر هم بکنم. نشد. وسط چاق‌سلامتي‌هايش و دلقک‌بازي‌هاى من يک «ملالي نيست» گفتنِ بي‌هوا کشيد به خواندن؛ ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور/ که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند/  با اين همه عمری اگر باقی بود/ طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم/ که نه زانوى آهوی بی‌جفت بلرزد/ و نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!*
گمانم حرف‌هايمان را شروع کرديم، بافتيم، اما من ديگر نفهميدم. با زانوهاى لرزان همان آهو از لبه‌ پنجره پريدم از روي دو رديف نهال‌هاى بي‌جان گذشتم و رفتم. لابد پرت هم گفته‌ام، ببخش واقعن.  

*سيد علي صالحي

+  یکشنبه 1387/12/25     | 


از ملالشان که لیست خرید می‌دهد به دستشان
یک‌بند
به من می‌آویزند

از ملال به من... از ملال به من... به گوشم!
به کفشم به هر چه نه بدترم

با یکی از آهنگ‌های نامجو بخوانید و ملالش مال من، شما حالش را ببرید رفقا

+  چهارشنبه 1387/12/14     | 

گنجشک‌ها هم صدایشان درنمی‌آمد. دسته‌جمعی یک‌باره پایین می‌آمدند و روی خاک‌ها می‌نشستند. بعد انگار خاک داغ باشد و پاهایشان بسوزد، جست می‌زدند و باز می‌پریدند. بدون این‌که به هم بخورند، سینه‌های کوچک‌شان را می‌دادند به باد، پر می‌زدند و توی هوا سر می‌خوردند. جیک نمی‌زدند. صدای قدم‌های من بود فقط. راه خاکی بود. بس که روش راه رفته بودند خاکش سفت شده بود؛ پر از سنگ‌ریزه. کوره‌راه پرتی بود. پهن بود. شیب داشت؛ سربالا، سرپایین. یک سرش به یک پارکینگ روباز ماشین می‌رسید و یک طرفش به تپه‌‌ای که پایینش اتوبان بود. از کنار یک کارگاه ساختمانی خیلی بزرگ می‌گذشت. گاهی هم باریک می‌شد، از بین توری‌های سیمی رد می‌شد، می‌پیچید توی کارگاه. معلوم بود راه را برای رفت و آمد کارگرها ساخته‌اند. سرتاسر طرف راستش یک دیوار خیلی بلند از  بلوک‌های سیمانی بود؛ پلکانی باغچه ساخته بودند و چند تا کاج و زیتون فرو کرده بودند تو خاک بی‌رمقش. به نظرم یک تپّه بود که به این ریخت افتاده بود. این جاها همین جوری است؛ همش تپّه‌های بلند و کوتاه. یکی پشتش اتوبان است و آن یکی وزرات فلان. یکی را دارند خرد می‌کنند راه بکشند، آن یکی را سوراخْ سوراخ می‌کنند کاج بکارند. آسمان مثل تکه نایلون ضخیم هیچ راه نفسی نمی‌گذاشت. آفتاب محو و گرم از پشتش می‌تابید. کارگاه نیمه‌تعطیل بود. یکی دو تا کارگر از پشت یک ماشین بزرگ ورق‌های آهن را پرت می‌کردند پایین. صدای تیز و زیر ورق‌ها همه چیز را می‌لرزاند حتی نور آفتاب را هم... به نظرم. وانت‌ها را کج و کوله پارک کرده بودند، یعنی رها کرده بودند و رفته بودند. رشته‌های بلند میل‌گردها همه جا بود؛ سفت و سنگین. تماشایشان بازوهام را منقیض می‌کرد. پلاستیک‌های پاره‌ی سیمان و تکه‌های شکسته‌ی بتون و سنگ و آجر، چاله‌های کوچک پر از گل نم‌دار و چاک خورده، بیل و غربیل‌ها که پای کپه‌های ماسه افتاده بودند، تیرک‌های چوبی روغنی و کانتینرهای زنگ‌زده، پاکت‌های خالی سیگار که کارگرها تمامش را بین انگشت‌های کبره بسته‌شان دود کرده بودند. بشکه‌های چربِ قرمز و زرد؛ اخمو و جدی و به درد بخور، رد لاستیک کامیون. غیر از  سکوت و رکود و تسلیم هیچ چیز زیبایی آن جا نبود. باد؛ گاهی ولرم، گاهی خنک پاکت‌های پاره و بطری‌های خالی را هر جا که می‌خواست می‌برد.
خسته بودم، فرسوده بودم، از ته دلم. نمی‌دانم چرا اما یک آن به زندگی برگشتم. از دل این روزهای گند آخر سال که همه دقایقشان را قاطیِ خاک‌روبه‌ها می‌ریزند توی آشغال‌دانی که عوضش  آراستگی و رونق ساختگی زندگی‌شان را غلیظ‌تر کنند، که تمیز باشند و برق بزنند، که زور بزنند بی‌نقص و چشم‌گیر باشند. آرام گرفتم. قدم‌هایم سبک شد. مغزم کم‌کم شد یک توده‌ی ژله‌ای. قلب و مغزم کوک شدند از نو. راه طولانی بود. فکر کنم در مسیر کم‌کم هم‌رنگ تمام چیزهایی شده بودم که آن جا پخش و پلا بود؛ خاک آلود، مطلقن بی‌اعتنا و بی‌خیال. حال خوشی داشتم.
به ردیف بلند ماشین‌ها که رسیدم هنوز منگ بودم. خیلی دلم می‌خواست کمی بیش‌تر طول بکشد. زن‌ها که با کیسه‌های بزرگ خرید (توی همشان چیز میزهای پلاستیکی بود) و بسته‌های نان فانتزی از کنارم گذشتند منگی‌ام پرید. داد می‌زدند و می‌خندید؛ نانجیب، کمی وحشی و زیادی سرخوش؛ یک کم شبیه شکم‌باره‌ها.
می‌خواستم برگردم. می‌دانستم اگر برگردم لذتش را ضایع کرده‌ام. برگشتم پشتم را نگاه کردم. انگار آن راه را در خواب سپرده باشم، در شیبی ملایم فرو رفت و ناپدید شد.    

*وقتی رمان‌نویس هستی یعنی به سفر روان‌شناختی خطرناکی پا گذاشته‌ای و همه چیز می‌تواند در صورتت منفجر شود.
نورمن میلر، پاریس ریویو، شماره‌ی تابستان 2007


+  پنجشنبه 1387/12/08     |