تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك شبه‌كرگدن
به اعصابت مسلط باش. مسلط، آرام، لبخند، آرام، با آرامش، بدون بغض، بدون عصبانیت، بی‌اخم و تخم، خیلی محکم، راحت، صریح، داد نزن نزن، آرام، تکه پراندن‌ها مهم نباشد برایت.
لازم دارم کسی این روزها این‌ها را به من بگوید، خودم به خودم می‌گویم. هر شب، هر صبح. ولی محکم نیستم. دیگر کم آوردم، به همین سادگی. کم شده‌ام. اعصابم مثل نوار باریک لاستیکی تا نهایت درجه کشیده است، لینننن
نگران خودم نیستم. دلم شور کارهایی را می‌زند که بدون تمرکز من به انجام نمی‌رسند و روی زمین مانده‌اند. فقط نگران کارهایم هستم. نه نگران پف چشم‌هایم کله‌ی صبح در کوچه و خیابان و نه نگران این بیرون ریختن کودکانه و بله از سر ناچاری.
چرا وقتی قرار است دیوانه‌ام کنید، همه‌تان با هم دندان تیز می‌کنید و دندان به هم می‌سابید؟
می‌خواهم نامرئی شوم و دیگر نبینیدم. آزارم می‌کنید. کودن شده‌اید. نمی‌گیرید منظورم را، پرت نگاه می‌کنید. پرت می‌گویید. پرت فکر می‌کنید راجع بهم. می‌رنجانیدم، درد دقیق، در جای دقیق، به میزان دقیق. بیمارم کرده‌اید. هول می‌دهیدم تا تلافی کنم و خط و نشان بکشم. اف.
شما بی‌خیالی و صمیمیت مرا به کثافت کشیدید، می‌کشید هم‌چنان. حتی با نفَستان هم می‌پلاسم، سینه‌ام می‌گیرد. با کدامتان چنین کردم؟ با کدامتان کج‌دار و مریز بوده‌ام و یا اطوار ریخته‌ام؟ غریبه‌ها، آشناها، دوست‌ها، نزدیک‌ترین‌ها... بی‌رحم‌اید.
جای دوری نمی‌‌خواهم، همین یکی دو سال پیش، چه قدر بهتر بود بعضی چیزها، خیلی بهتر بود. خیلی بهتر بود که خیلی‌ها نبودند. خلوت بود.
+  یکشنبه 1387/10/29     | 

قبل از هر چیز من خوابم. خواب نه، چُرتم. رنگ‌پریده‌ام، موهایم خیلی آراسته نیست، چشم‌هایم سلّانه سلّانه از یک چیز به سمت چیز دیگر می‌گردد و هر لحظه به نظر می‌رسد که انگار قرار است یک آبی از بینی‌ام سرازیر شود، اگر این طور پخش و پلا هستم؛ به این خاطر است که من یک چُرتم. یک چرتِ طولانی خیلی طولانی از این سرِ بیست سالگی‌ام تا اووو آن سرِ دیگر که برای خودم هم ناپیداست نه که خیلی دور باشد، چشمم تا همین نزدیکی‌ها را می‌بیند.
وسط چرت شاید بغل چشمت را بخاری، از لایِ باریکِ نیمه‌بازِ پلک‌‌ها نگاهی به بیرون پنجره بیاندازی و منظره‌ها را ببینی که می‌گذرند، گوش‌هایت صدای رادیو را خوب بشنوند، صدای گوینده را، صدای تصنیف‌های قدیمی و ترانه‌های تازه را. همین طور آرام آرام برای خودم نفس می‌کشم و صدای قلبم را گوش می‌کنم و صدا‌های بیرون را، بوق‌ها و ترمزها و نجواها و فحش‌ها، و نورها را از زیر پلک‌های بسته‌ام تشخیص می‌دهم که یکنواخت کم و زیاد می‌شوند و می‌فهمم کی رفت، کی آمد، کی بالای سرم ایستاد و نگاهم کرد. ولي مغزم گیر ندارد، تمامشان زود می‌افتند و گم و گور می‌شوند، همان فراموشی و این‌ها.
بعضی وقت‌ها همان طور که چشم‌هایم بسته است خنده‌ام می‌گیرد از شنیدن جک‌ها، از بگو مگوها. اگر این توده‌ی بی‌مصرف تکان می‌خورد نه که تکان دلش بخواهد، شاید دستم یا پهلویم خواب رفته و غریزه می‌گوید باید جابه‌جا شد تا کم‌کم خواب‌رفتگی‌اش برود و باز بشوم چُرتِ مچاله‌ای برای خودم. همین جور آرام راکد تَر در حال تبخیر نیمه‌باز نیمه‌هشیار نیمه‌نصفه خووووب خواب.

پ.ن: خاطرم هم حزين نيست.

+  چهارشنبه 1387/10/25     | 

و خدا به موسی گفت: آن چیست که دستت گرفته‌ای؟ موسی گفت: عصاست، مال خودم است. به آن تکیه می‌دهم، گوسفندانم را با آن می‌رانم، برایشان برگ می‌تکانم. یک «این چیست توی دستت» این همه توضیح می‌خواهد؟ موسی ترسید فقط بگوید عصاست و خدا هم بگوید آهان خیلی خب، پس فعلاً. موسی دلش خواسته بود حرفش را کش بدهد با خدا، کمی بیشتر.

+  پنجشنبه 1387/10/19     | 

اسم «ياسمينا رضا» را بار اول در «شهروند امروز» ديده بودم. نويسنده‌ى کتاب «سپيده‌دم، عصر يا شب» است ـ اسم کتابش هيچ يادم نبودها، براي همين يادداشت، در گوگل زدم «ياسمينا رضا + شهروند امروز» ديدم به خاطر سپيده‌دم، عصر يا شب اسمش به شهروند راه پيدا کرده بود.
ديشب تئاتر «خداي کشتار» را رفتم ديدم. نويسنده‌ي نمايش‌نامه‌اش همين ياسمينا رضا بود. دلم نمي‌خواست به تماشاي اين نمايش بروم، هم هنوز حالم از تماشاي «کرگدن» گرفته بود و هم اينکه اصلا قرار بود برويم «مانيفست چو» را ببينيم ولي چون بليتش گيرمان نيامد، چرخيديم سمت خداي کشتار و من از اين جايگزيني‌هاي اين نشد اون يکي، هيچ خوشم نمي‌آيد. مهم‌تر از دو تاي اول اينکه مي‌گفتند کمدي‌ست. روي خط کمدي‌جات نبودم و بدبين بودم به اينکه حظَي ببرم. اما الان راضي‌ام. خوب بود. براي اولين بار از اينکه روي زمين نشستم و تئاتر ديدم بهم بد نگذشت.
ياسمينا رضا اگر نمايش‌نامه‌نويس خوبي هم نباشد لااقل اين کارش که در و پيکر داشت و خوب بود. آناتومي ساختار درامش ( :) ) استخوان‌دار بود، شکل داشت. حوصله‌ي تحليل ندارم به جايش يک مثال مي‌زنم: جايي در نمايش بعد از افت و اوج‌ها‌ى جورواجور مردها شيشه‌ي مشروب را مي‌آورند وسط که لبي تر کنند. زن‌ها ليوان‌هايشان را دراز مي‌‌کنند که مردها براي آن‌ها هم مشروب بريزند، پشتشان را کرده‌اند به آن‌ها و نمي‌ريزند. خوارشان مي‌کنند. بعد به يک دليل‌هايي که در طول نمايش تا آن‌جا قوام آمده «ميشل» ليوان همسر «آلن» را پر مي‌کند اما دست زن خودش با ليوان خالي همين جور روي هوا مي‌ماند. (وضعيت خيلي بدي بود) آن تلاش‌هاي زن ميشل براي گرفتن شيشه‌ي مشروب از دست ميشل، اگر همان دو سه تا ديالوگ ظريف را نداشت مي‌توانست وسط يک کمدي تبديل به دلقک‌بازي تمام عيار بشود و دست کم خنده‌ي مردهاي توي سالن را روي هوا ببرد. اما اين صحنه مفهوم ديگري داشت، کليد مهمي بود و رقت‌انگيزي و اهميتش را طوري به ما قبولاند که دهان‌هايمان را بستيم و به تماشايش نشستيم. مشارکت مخاطب با نوشته.
«بهنام تشکر» را تا حالا نه اسمش را شنيده بودم نه ديده‌ بودمش. بازي‌اش در کسوت يک وکيل کاسب‌کار عالي بود، عالي. ممنون ازش. اول «پيام دهکردي» در «ملاقات بانوي سال‌خورده» بعد «سيامک صفري» در «مرغابي وحشي» و اين هم سومي: بهنام تشکر. يادم مي‌ماند.

پ.ن: کارگردانش گفته اين اجرا با اين متن «کالبد‌شکافي روحي روشنفکران پيشرو»ست. روشنفکران پيشرو          يک چاهارمش* بود، فکر کنم.                                                                                 
       آن خانم دستمال آبي به سرِ در عکس، همان روشنفکر پيشرويي‌ست که همسر ميشل است. تيتر هم          ديالوگ اوست.
    
* مرض داريم «چاهارم» را بنويسيم «چهارم» وقتي چه رسمي و باادب و چه غير رسمي و خودماني چاهارم مي‌خوانيمش؟

+  جمعه 1387/10/06     | 


http://www.khabaronline.ir/news-1101.aspx
لينک گفت‌وگوي من و رفيقم است با احمد پوري. تا حالا کارهايم را اين‌ جا نگذاشته‌ بودم. تازه اين مال چند روز قبل است. اما بياييد برويد اين را بخوانيد، برويد. به جاي اينکه هي براي پست قبلي «کامنت خصوصي» بگذاريد. اي‌ داد
+  دوشنبه 1387/10/02     | 

چون پرده برافتد نه تو ماني و نه من
آخ که چه‌قدر ميلم مي‌کشد اين پرده «برافتد». باکيم هم نيست. چه دقيقه‌ي کش‌دار غليظي بشود.

پ.ن: به مخاطب: مشتي به مغز فاسد خود بي‌حيا بزن!
* رفقا فرمودند «شب خسته» درست است، نه تن خسته.

+  یکشنبه 1387/10/01     |