تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك شبه‌كرگدن

نمي‌دانم. همين که برف باريدنش شروع مي‌شود مي‌گويم «يکي مرد».
در برف يخ نمي‌کنم، سردم نمي‌شود، نمي‌لرزم. شايد به اين خاطر است که اين «يکي مرد» بي‌هوا، درونم را سرد مي‌کند. نمي‌دانم، شايد يکي در زمستان مرده‌ست.
بايد بپرسم.
ديروز هم گفتم: «يکي مرد»
- خاک بر سرت. اين ديگه چه حرفيه؟ عروسيه‌ها مثلا
راست مي‌گفت ديروز که عروسي بود برف مي‌باريد.

+  چهارشنبه 1387/09/27     | 

- اين مملکت خشن، دروغ‌گو، بي‌رحم که همه رو معتاد بدبخت مي‌کنه.*

يکي را معتاد دارو؛ يکي را معتاد ايدئولوژي. تا با يک معتاد زير يک سقف زندگي نکني نمي‌فهمي چه استخواني خرد مي‌شود. نمي‌داني چه چيزها که صاف‌صاف جلوي چشمت به باد نمي‌رود. نمي‌فهمي چه زندگي گه دل‌به‌هم‌زني‌ست. به کجا پناه ببرد آدمي‌زاد عاصي؟ به کجا ببرد غمش را؟  

 

*سنتوري

+  پنجشنبه 1387/09/21     | 

يوديت هرمان. يک دوستي دارم کتاب‌خوان حرفه‌اي، اما گاهي براي انتخاب کتاب پرنسيب بامزه‌اي دارد: اگر اسم کتاب‌ها بهش گير بدهند، کتاب را مي‌خرد. با اين روش کتاب‌هاي «دوست داشتم کسي جايي منتظرم باشد» و «اتوبوس پير» را خريده و در مورد دومي مي‌دانم که حالش را برده‌ست. من کتاب «گذران روز» را خيلي وقت پيش خريدم چون هم مرا ياد بازمانده‌ي روز مي‌انداخت و هم اينکه اسم «يوديت هرمان» روي جلد بود که به طور هم‌زمان خاطره‌ي کم‌رنگي از هانريش بل و هرمان هسه را يادآوري مي‌کرد. قيافه‌‌ي يوديت هرمان در عکسي که در مقدمه‌ي کتاب وجود دارد، نشان نمي‌دهد زن است يا مرد. فهميدنش، هم اهميتي ندارد و هم کاري ندارد، ولي فکر کنم بهتر است هيچ کدام نباشد.

ديشب داستان بيست صفحه‌اي «سونيا» را ازش خواندم و لذت بردم. فضاي امروزي - از آن فضاها که مهدي يزداني‌خرم فکر مي‌کند نويسنده‌هاي ايراني آن را توي داستان‌هايشان زورچپان مي‌‌کنند -  و رد شدن آدم‌ها از کنار هم و از روي هم، آن طور که به هم ساییده می شوند و خالص مي‌شوند. شايد هم خالص نمي‌شوند. اين را دوست دارم. اين روي روابط انساني برايم حيرت‌آور است. دوست دارم درش فرو بروم. توضيح بيشتري نمي‌خواهد. لب کلام همين بود. داستان سونيا را دلتان خواست بخوانيد و کيف کنيد. از آن داستان‌هاست که چند صفحه‌ي اول خيال مي‌کنيد اين از آن نويسنده‌هاست که خوشش مي‌آيد خواننده را مسخره‌ي خودش کند. برعکس، داستانش را صادقانه‌تر از آن چيزي که بتوانيد تصور کنيد روايت مي‌کند.

«سونيا با لجاجت از پنجره بيرون را تماشا مي‌کرد. حالت بدنش اصلاً زيبا نبود، طوري بود که انگار آژير بمباران هوايي را شنيده باشد. در اولين برخورد، طوري که آن‌جا ايستاده بود، همه چي داشت جز زيبايي. شلوار جين تنش بود و يک پيراهن سفيد خيلي کوتاه. موهاي صاف بلوند داشت تا روي شانه‌ها و صورتش مثل يکي از اين نقاشي‌هاي حضرت مريم مال قرن پانزدهم، غيرمعمول و از مد افتاده. از بغل نگاهش کردم، خوشم نيامد و کمي هم حرصم گرفت، چون حالت شهواني وره‌نا را از يادم مي‌برد. سيگاري روشن کردم ... هوس کرده بودم سرم را به گوشش بگذارم و حرف نامربوطي به‌اش بگويم»

 

* گذران روز – يوديت هرمان، اينگو شولتسه، زيبيله برگ، يوليا فرانک – ترجمه‌ي محمود حسيني‌زاد – انتشارات ماهي – 20000 ريال  

** داستان چينيان و روميان، دفتر اول مثنوي مولوي.  

+  جمعه 1387/09/15     | 

زمانی دوست داشتم پوستر «دل پیرو» را به دیوار اتاقم بزنم. «تراویس» فیلم راننده‌ي تاکسی را هم می‌پرستیدم و دوست داشتم پوستر او را هم در پزهای مختلف به در دیوار بچسبانم. و «چخوف» و «سیاوش قمیشی» و «صالح علاء» و «کیانو ریوز». اجازه نداشتم. نه که بگویند اجازه نداري، اما خط قرمز (!) مبهمي بود که نمي‌شد. نگاه‌هاي چپ‌چپ را نمي‌خواستم تحمل کنم . حوصله‌ي حرف زدن و دفاع از کارم را هم نداشتم. اگر حوصله‌اش را هم داشتم، کارم هيچ «دليل منطقي»‌اي نداشت. «ضرورتي» را هم «ايجاب» نمي‌کرد. حالا می‌توانم اما دیگر جذابیتی برایم ندارد. هيچي! حتی بهش فکر هم نمی‌کردم تا امشب: دخترک هم‌سن و سال آن وقت‌های من بود. توی مغازه ورزشی فروشی دست باباش را گرفته بود و مغازه‌دار داشت چند تا پوستر را برایش لوله می‌کرد. خریدند و بیرون آمدند. نمی‌دانم، شاید او هم براي خودش نخريد.

آرزوي کوچکي بود که آرزو ماند. بعد هم رنگ و رويش رفت.

+  پنجشنبه 1387/09/14     | 

این هم از امروز.

اجرای خوبی بود، فکر کنم باز هم از پسش برآمديم. ديدم يکي دو نفر کف زدند. بي‌خيال پس. پس نگو که غير قابل تحمل است و اين‌ها.

پ.ن:  زندگی اجرای متوسطی است از یک نمایش دست‌سوم و آبکی. ترومن کاپوتي آمريکايي.

+  یکشنبه 1387/09/10     | 

  اینجا کسی است پنهان دامان من گرفته. می‌شود همان جور که دامانم را گرفته‌اي بیاوری بالا و دور گردنم محکم بپیچی و خلاصم کنی؟ جانا فروغ رویت ارکان ز من گرفته. نمی‌بینی؟ نمی‌فهمی؟ ولم کن. زير لب مي‌‌گويم اما‌ها... نشنوي يک وقت، ول نکني؟! بی روی نکویت و زنجیر مویت حال نمی‌کنم. بيا و مکن آزار دل. مکن. این غم خود به کجا ببرم. من؟ کجا؟ بریز یکی دیگر يکي ديگر يکي دي گ ر این بیست ساله‌ی لعنتی را ديگر از کجا آوردی؟ از کجا آوردمش؟! ببین... ببین، از کجا؟! از ته جانم مثلاً. ايناها نگاه، شع‌له جانی بزم افروزم. عیبی ندارد راه می‌دهم می‌گذارم خیالم گرم شود. اصلاً يک بحثي: در بند آني که بنده‌ي آني يا... نه‌خير! به قول استاد بنايي مطلب داره: بنده‌ي آني که در بند آني. فرقي ندارد که بابام وقتي بند و بنده جفتش تويي يعني خودمم. این همه آشفته‌حالی از کجاست؟ چي؟ از تو دارم از تو دارم. حالا: خنده بر غوغاي هستي. جمع: از تو دارم از تو دارم. دیگر ای برگشته مژگان (رامم کن، آرامم کن) چشمت از خورشيد سنگين، از نگاهم رو مگردان، که نمی‌گردانی. نمي‌گرداني که؟ نمي‌گرداني، دمت گرم. مگردان. آها همين طوري خوب است. همین. هووووه.

پ.ن: پيمانه را گم کرده‌ام.

+  جمعه 1387/09/01     | 

 

بالاخره سراغشان رفتم. چندين هزار فايلي که ديوانه‌وار از سر و کول هارد آويزان بودند. يک کپه اين‌جا يک کپه آن‌جا. بعضي‌هايشان زباله‌ي خالص. يک فولدر داشتم به نام "ماي کمرا پيکچرز" عکس‌هاي يک سال و ۶ ماه پيش آن تو بود. مرتبشان کردم و دل‌نخواستني‌ها را شيفت‌ديليت. من از يک سال پيش تا الان آب رفته‌ام، زشت شده‌ام، پير شده‌ام، و اخمو و وارفته. رنگم رفته. غصه‌ام گرفت. ششششششششششششششششششششش

+  جمعه 1387/09/01     |