حواسم
نبود. چند تا يادگاري كوچك دارم. حالاچيزهايي دارم. بله. سه تا عكس، دو تا كتاب، دو
تا...
صداي خندهي پسرك هندي، همان كه از داربستها كه مثلاً جنگل بودند آويزان شده بود؛
توي تئاتر «رؤياي نيمه شب تابستان» يادت هست؟ صداي خندهاش به سادهترين تارهاي گلويش
ميخورد و بيرون ميآمد. من آن خندهام اين روزها. لابه لاي تكههاي شورِ تر كه توي
تاريكي خالص به آسمان ميپاشم. توي هواي نمدار پاييز ليز ميخورم. همهاش از صدقهي
سر توست پاییز جان. قربان تو شوم.
جايي
ندارم كسي ندارم
حالم خراب است
گاهي كه خوشم
مي دانم به خاطر ملكولي است كه لابد نفس عميق توست
چرخيده و حالا توي ريهي من است.
به همين خوشم*
(*يك سال و نيم پيش فكر كنم دي ماه بود، روي ديوار نوشتمش)
پ.ن ۱: خدايا؛ بهم صبر بده.
پ.ن ۲: عنوان مطلب را با آهنگش بخوانيد، اگر بلديد.

مگر مسابقه است؟ نميدانم. گفتم نميدانم و با اينكه فهميدم دارد حرفهايش را بيخودي كش ميدهد كه بيشتر با هم صحبت كنيم، سر و ته حرف را جمع كردم و گوشي را قطع كردم تا بيشتر بخوانم. صفحهي چندَم؟ 227 چند سطر هم از صفحهي بعد خواندهام. براي بار چندُم صفحهي آخر را ديدم. حساب كردم چند روز ديگر چه قدر و كِي به آخر ميرسم.
مسابقه بوده و ما خبر نداشتيم؟ يا مسابقهاي در كار نيست و براي اينكه سرمان گرم باشد و شرّمان كم، رفتهايم سر كار؟
چشم و هم چشمي ما با اينكه سعي كرديم سر ميوهخوري بلور و ساعت اسپيريت و شال فلان نباشد، قطعاً سر قاپ زدن عشق خوش آب و رنگتر و وانمود كردن به داشتن كلهي پُرتر و گرفتن پز روشنفكرانهي غليظتر بوده. سر چيزهايي ديگري هم بوده. نگويم ديگر. ننويسم. نگو نه. به من ميگويي بگو. اما به خودت نه.
مسابقه را ميگقتم. چي ميگفتم؟ همين است ديگر آدم با خودش هم مسابقه ميدهد. حرف حساب كه نيست رُس آدم را بكشد تا بيايد بيرون. همين خرت و پرتها براي نوشته شدن از هم جلو ميزنند مبادا گفته نشده دفع شوند.
باران ببارد يا نبارد / پاييز هميشگي و كمرنگ / پاييز سرخ من / من؟/ وقتي بخواهم / باران هميشه هست / شب / يا اينجا / يا ييلاق روستاييِ تابستان
فكر كنم براي كسي كه عميقاً دوستش داري ميتواني موقع رد شدن از چارچوب يك در بيظرافتترين شعر دنيا را بگويي و دلت تکان بخورد. گریه هم كه میگیرد.
پ.ن: اين پينوشت را مجبور شدم يك روز بعد اضافه كنم: تو چه میداني؟ يك چيزي به گوشَت خورده. آن قيافه نگير را كه ميفهمي، كه تو هم زخم شدي. رها كن بگذار من با همين شعرها براي خودم سوگواري كنم. تو هم غصهي آب و دانات را بخور و ربطش بده به... به هر جا كه راضيات ميكند.