
پنج سال از من كوچكتر است. تازگيها كشف كرده چه طور ميشود نقش يك خواهر بزرگتر را بازي كرد. خوشش ميآيد. مثلا، مواظبم است. يك طناب ورزشي سورمهاي خريده و هر روز با هزار كلك وادارم ميكند طناب بزنم. ميگذارم حرفش را پيش ببرد. گاهي هم وانمود ميكنم، زير بار نمي روم ببينم اين بار چه كلكي سوار ميكند. 10 تا بيشتر نميتوانم بزنم. روز اول كه فقط 3 تا. غش ميكند از خنده وقتي طناب ميزنم. ـ يه جوري ميپري انگار صد و پنجاه كيلويي. من بعد از 10 تا طناب ضعف ميكنم، مينشينم و تماشا ميكنم كه چه طور 60 تا 70 تا 80 تا طناب ميزند. او كه 50 تا را بزند تازه نفس من جا ميآيد.
پنج سال گذشته از آخرين دويدنهاي با لذت آن هم توي سربالايي و پريدنها و شلنگ تخته انداختن و دخترهي جلف بودنِ شيرين. اين پنج سال همش راه رفتن بوده (چه بيخود). مدرسهي ما 8 طبقه بود، 8 طبقه بدون آسانسور. حالا خبر بده از اينكه از رد كردن دو تا پاگرد هم بينيام خشك ميشود و انگار يك بوتهي خار توي ريههايم هست كه با هر نفس فرو ميرود توي گوشت ريهام.
پ.ن: آدم برابر وضعيتي كه دچارش هست، درمانده شود موتور نوشتنش راه ميافتد. يك داستان تازه شروع كردهام كه اولين جملهاش اين است: «ديروز اسبابهايم را آوردم اينجا.» اميدوارم اين يكي نصفه نيمه نماند ;)
پ.ن ضروری: «نیمکت پارک» حامل هیچ معنا و اشاره و کنایهي عاشقانه و حتي دونفرهاي نيست! پیرمردهای الک آویختهي چسبيده به نيمكت پاركها بیشتر مد نظر نویسنده بوده است.
فریاد ـ ادوارد مونه
پست پایینی نه، پایینیش كه عنوانش "بهشت شرقي (۱)"ست؛ من يك عكس گذاشتم. ميبينيد ديگه! آن عكس براي پستي با محتواي «شرقي بودن» از بيربط هم بيربطتر است. چهقدر بيربط؟ مثل اينكه توي شله زرد به جاي خلال پسته خلال باقالي بريزي روي حساب اينكه جفتشان سبزند!
آن عكس، عكس چي هست؟
ماجرا به سالهاي خيلي دور برميگردد. دورهي فينيقيها و باقي تمدنهاي همسايه. آن زمان تجارت و خون و خونريزي با هم چفت بودند. يعني خلقالله ميجنگيدند تا چيزي را كه ميخواهند به دست بياورند ـ در واقع برعكس :) ـ توي آن دوران جماعتي كه تو لبنان الان زندگي ميكردند رفتند به جنگ كساني كه تو كارتاژ فعلي زندگي ميكردند، يعني شمال تونس. زدند و كشتند و بالاخره به اين نتيجه رسيدند كه با بوميهاي آن جا زندگي مسالمتآميز داشته باشند آبرومندانهتر است. اين وسط هم آنها كه متجاوز بودند براي خودشان خدايي داشتند، و هم آنها كه بومي بودند. دو طرف بسيار متمدنانه تصميم گرفتند به جاي ناكار كردن خداهاي همديگر، خداها را وادار به زندگي زير يك سقف كنند. چون يك خدا زن بود ـ خداي بوميها ـ و خداي متجاوزها مرد بود! خداها با هم ازدواج ميكنند و مثل يك زوج جوان خوشحال امروزي تصميم ميگيرند كه كارهاي عالم را كه به عهدهشان بود تقسيم كنند. كار محافظت از سرزمين ميافتد گردن خداي زن كه اسمش يادم رفته است!
وقتي مجسمهي خداي زن را ميساختند، روي حساب وظيفهاي كه قبول كرده بود، دستهايش را جوري شكل ميدادند انگار يك آدم خيلي گنده را بغل كرده است. كمكم نماد اين خدا ميشود يك دست ـ كف دست ـ كه انگشتهايش چسبيده به هم و شصتش جدا است. يك نماد مقدس! كه لابد حاجت هم ميداده.
...
(اينجايش از يادم رفته كه چه طور يهوديها به اين قضيه ربط پيدا ميكنند) به هر حال يهوديها هم يك «كفّ مقدس» دارند كه مال يك مريم مقدسي است. يك مريم مقدس يهودي كه هيچ ربطي به حضرت مريم مسيحيها ندارد! و شَماي دست آن مريم مقدس همان عكسيست كه من گذاشتم! شكل كفّ مقدس يهوديها قرينه است. مثل فرم شمعدانهايشان كه تعداد شاخههاش فرد و قرينهي هماند. ( اسم شمعدانشان هم الان يادم نيست)
مسلمانها هم «كفّ مقدس» دارند. «كفّ فاطمه» كه مربوط به حضرت فاطمه دختر پيامبر اسلام است. شبيه همان دستي كه محرمها سر علمها هست يا هماني كه وسط كاسههاي برنجي چسبيده. البته اين كف دستها براي اهل تشيع نماد دستهاي حضرت عباس است. حالا ديگر اينكه چه طور كفّ فاطمه تبديل به كفّ عباس شده من نميدانم. هر چند ميتوانم از يك نفر بپرسم :)
پ.ن: اين پست كمي بهدردبخور شد؟ خب براي اينكه اينها حرفهاي ايشان بود كه من هر چياش را يادم مانده بود، براي شما تكرار كردم!