تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك شبه‌كرگدن

                                            

هوا خيلي سرد باشد يا گرم، بيكارها ميلشان نمي‌كشد راه بيفتند زير تيغ آفتاب و شرشر باران و برف. آن وقت اتوبوس‌ها، اتوبوس‌هاي يك خط‌هايي، خلوت‌تر مي‌شود. هر جاي خط كه سوار شوي مي‌تواني يك صندلي كنار پنجره پيدا كني. توي پاييز كِيفش به اين است كه از سرما زانوهايت را بكني توي شكمت و بري تو نخ آسمان تا ببيني اولين قطره‌ي باران از كجاش مي‌زند بيرون. از وسط فكرها و ماجراها شروع كني ببافي با آدمي دور يا بي‌ربط، بري آخر و بعد كه داري روي بخار شيشه مارپيچ‌هاي مستطيلي مي‌كشي يادت بيفتد به ... آخخ پاك ديگر فراموش كرده بودي. برگردي به اول.

ـ آقا ببخشين آخرشه؟

ـ بله ايستگاه آخره آبجي بفرما زودتر.

هوا گرم باشد كسي كاري ندارد كجا ولو شده‌اي. لابد از گرما كله‌ات داغ كرده. سرد كه باشد همه فقط راه مي‌روند. نشسته كه باشي روي پله‌اي، يك كپه ماسه‌اي، چيزي و دستهايت را از بين زانوهايت آويزان كرده باشي؛ فكرشان مي‌رود به اينكه يكي دو دقيقه قبل اتفاقي افتاده كه تو ضايع و بدبخت شدي. چه مي‌دانم مثلا يكي قالت گذاشته. بعد حواسشان را جمع مي‌كنند كه خودشان چه خوشبختند.

ـ كسي نيفته سكته كنه خوبه.

ـ وا! ديوونه. مگه چي شده حالا باز؟

ـ الان كه هيچي. تو پاييزو مي‌گم. كلا. سكته نكنن، بهتر از سكته كردنشونه ديگه.

ـ حالا تو كي داري مي‌ري؟

ـ امروز چندمه ؟ ... آره ديگه، منم چهار روز ديگه.

+  پنجشنبه 1387/06/28     | 

                                                

آخ... ديگر نمي‌توانم پنهان كنم! اين را كه فكر مي‌كنم شرقي بودن جذابيت‌هاي اوريجينال و وحشتناكي دارد كه اگر بداني، دوست نداري آن را با هيچ چيز ديگر عوض كني. نگاه عجيب و غريب بعضي شبه‌متفكر‌هايمان را نمي‌فهمم* وقتي حرف از جهاني شدن فرهنگ مي‌زنند و منظورشان اين است كه ديگر آداب و نگاه شرقي را بايد بگذاري در كوزه. اصلا هنرمندها را به اين خاطر بيشتر از متفكر‌ها دوست دارم كه با «جوهر»‌ها ملايم‌تر و مادرانه‌تر ـ  و حتي باغبانه‌تر ـ‌ رفتار مي‌كنند. يك چيزي وجود دارد به اسم نگاه شرقي، كه حالا من نمي‌دانم چه طور تو خون آدم وجود دارد. شايد به اين خاطر كه اصلا جور ديگري بار مي‌آييم و چيزهاي ديگري تجربه‌هاي ما را رشد مي‌دهند. يك بخشي‌ از خصلت‌هاي اين نگاه را من هم دوست ندارم آن بخشي كه جاهلانه و سطحي و ادا اطواري است و همه چيز را مثل بازار كولي‌ها با هم قاطي مي‌كند. اما با عرض معذرت از مخالفين احساسي‌گري مثلا همين احساسي‌گري را عاشقم! اينكه مي‌نشينيم يك فيلم جدي در باب عاصي شدن آدم‌ها مي‌بينيم اما باز ته دلمان رسيدن دختره به پسره برايمان اهميت دارد و هيجانمان را نسبت به اين قضيه گم نمي‌كنيم حتي اگر ابرازش نكنيم!

بهتر نيست يك عده شرقي داغ با شوريدگي‌هاي هزار ساله و خاكي خودمان باشيم تا موجود سبكي كه من را ياد اين معماري‌هاي تازه مي‌اندازد: شيشه و يك خروار آلومينيوم طوسي كه انگار با مشت مي‌زنند توي چشم آدم.

 

*گفتم نمي فهمم! شايد فعلا. حرف از قبول يا ردّش نزدم‌ها!

+  یکشنبه 1387/06/17     | 

اگر حال و حوصله‌ي لوس‌بازي‌هاي به ظاهر روشنفكرانه‌ي جماعت تازه از تخم درآمده و عشاق حالْ به‌هم‌زن را نداريد و از طرفي دلتان مي‌خواهد ساعتي را توي كافه‌اي بگذرانيد كه خوب باشد، يعني دلنشين باشد، يعني موسيقي‌اش حسابي باشد و دنج باشد و آرام باشد و صندلي‌اش راحت باشد و چهار تا كتاب دم دستتان باشد و كافه‌چي شخصيت داشته باشد، سري بزنيد به خيابان بهار شيراز، ميدان بهار شيراز.  سر نبش «كافه ما» همان جا خودش صدايتان مي‌زند!

+  شنبه 1387/06/16     | 

                             

ساده بود. صميمي بود. و محترم و عزيز

هنوز نمي‌توانم باور كنم چيزي به اسم جسد محسن رسول‌‌اُف مي‌تواند وجود خارجي داشته باشد. او خوب بود. واقعا خيلي خوب بود، وگرنه چرا اشك‌هاي من، اشك‌هاي ما بند نمي‌آيد؟ يك جريان از زندگي بود كه ايستاد. چيزي زنده كه قدر زنده بودنش را مي‌دانست از اين دنيا كم شد. برق دو جفت چشم باهوش و ناآرام تاريك شد. باورم نمي‌شود كه روي لبخند او خاك بريزند. و روي دست‌هاي هنرمندانه‌اش.

راحت بخواب. خب، اين فقط يه شوخي بود.

فتوبلاگش وبلاگش

ايران كارتون 

يادداشت مسعود شجاعي طباطبايي

                         

+  سه شنبه 1387/06/05     | 

                            

زندگي در من تكان مي‌خورد

مثل پرچمي كه در باد مي‌لرزد

وقتي تو

مي‌گويي

باز كن، منم

+  یکشنبه 1387/06/03     | 

فكر مي‌كنم اگر همين صبح فردا بيدار شوم و ببينم كه زمان به عقب برگشته و من يك يهودي هستم كه در يكي از اردوگاه‌هاي كار اجباري نازي‌ها روزهايم را دارم با يك تكه سيب‌زمين خام و دو تكه زغال براي گرم شدن مي‌گذرانم، با اين آرزو كه هر بار توي ليست آدم‌هايي كه براي خفه شدن و سوزانده شدن انتخاب مي‌شوند اسم خودم را نشنوم؛خيلي بهم سخت نخواهد گذشت!

روزهايي پر از ترس، پر از علامت سوال از رفتارهاي بي‌منطقي كه به ما تحميل مي‌شود را داريم مي‌گذرانيم، و نمرده‌ايم فعلا! پوست كلفت كردن آن قدرها هم ساده نيست. ولي چه بخواهيم چه نخواهيم پوستمان كلفت و زمخت شده. و روحمان هم كم‌كم دارد پينه مي‌بندد. فلاني مي‌خواهد جلوي دوربين فلاني برود...

آخ كه چه راحت روياها خط مي‌خورند!

ديگر گوش‌هايمان كر شده از افتادن گروپ گرومپ درهاي ميله‌‌اي. يكي يكي مي‌افتند و قفل مي‌شوند و ما مجبوريم هي خودمان را مچاله‌تر كنيم، هي فشرده‌تر شويم.

هي.       

مربوط:  اينجا و اينجا و اينجا و اينجا                                   

 

+  جمعه 1387/06/01     |