تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك شبه‌كرگدن
                                  

نه! حوصله‌اش را ندارم كه يك پست را بابت فيلم مزخرف «هميشه‌ پاي يك زن در ميان است» حرام كنم. اگر حضور سركار خانوم‌ها مهر جان و ایثار عزیز و دايناسور عزيز و قديمي خودمان نبود، بعيد نبود كه الان دهان به آه و نفرين باز كنم و بر وقت از كف رفته بگريم. فكر مي‌كنم مثل باقي چيزها كه مي‌اندازيم زير پايمان و به هيچ جايمان هم بر نمي‌خورد، براي بعضي از سينماگرها ـ خب آن‌ها هم بخشي از ملت شريف ايرانند ديگر ـ كم‌كم مفهومي مثل آبرو و اعتبار دارد بي‌معني مي‌شود. انگار يك معناي قديمي است كه كاركرد و اهميتش را ديگر از دست داده. نگو اين ماييم كه اصالتمان روز به روز كم‌رنگ‌تر مي‌شود و بيشتر خودمان را گم مي‌كنيم و به همه چي پشت مي‌كنيم آن وقت امور اصيلي مثل اعتبار ـ كه اتفاقا هم‌چنان كاركرد و اهميت دارند ـ براي ما مي‌شوند وصله‌ي نچسب! در مورد هيچ كس دوست ندارم بگويم آن بهمان كار كه يخش گرفت و گل كرد، تصادفي بوده و طرف چندان چيزي در چنته ندارد اما متاسفم كه در مورد كمال تبريزي دارم به چنين عقيده‌اي نزديك مي‌شوم.

به هر حال

فيلم را رها كنيد و به «ترس و لرز» بچسبيد. چهار سال است كه اين كتابِ سورن كي‌يركگارد ـ يا كي‌ير كگور ـ توي كتاب‌خانه‌ي ما جا خوش كرده و من پيش خودم شرمنده‌ام از اينكه تازگي‌ها فرصت خواندنش را پيدا كرده‌ام. شرمنده‌ام چون چهار سال از وقتي كه دانشجوي فلسفه شدم مي‌گذرد و نمي‌دانم فرآيند فكركردنم در اين چند سال دقيقا چي بوده كه تا الان سراغ اين كتاب نرفته‌ام. فيلم «هامون» را كه همه ديده‌ايد، آن جا كه هامون مدام از اين صحبت مي‌كند كه چرا ابراهيم پدر ايمان است و قسمتي از آن همه سرگرداني‌ها و سرگيجه‌هايش به خاطر سطر به سطر «‌ترس و لزر» است. تعجب مي‌كنم چه‌طور اين كتاب را به مهشيد پيشنهاد مي‌دهد! (يك بار گفته بودم همه‌ي اين جور مردها عاشق زن‌هاي بي‌شعور مي‌شوند) و بيشتر تعجب مي‌كنم وقتي مهشيد كه به قول مادرش عاشق حقيقت و صداقت است اين كتاب را مي‌خواند و انگار نه انگار. اگر هامون بابت همين يك مورد هم ديوانه مي‌شد من يكي بهش حق مي‌دادم چون در آن صورت يقين مي‌كردم كه عاشق يك زن نيستم بلكه عاشق يك تكه چوب پنبه‌ام. ـ تو رو خدا ببين سال‌ها پيش چه فيلم‌هايي در سينماهاي درب و داغان مملكت اكران مي‌شد و حالا آفتابه لگن هفت دست شام و نهار هيچي ـ كوتاهش كنم: لازم نيست علامه‌ي دهر باشيد تا از خواندن ترس و لرز لذت ببريد. كافي است كمي اطلاعات معمولي راجع به معني متناهي، نامتناهي، ممكن، محال و زمان و ديالكتيك داشته باشيد تا از كتاب يك حداقلي از حظ را ببريد. اگر هم كسي دم دستتان بود كه مي‌توانستيد اين چيزها را از ازش بپرسيد چه بهتر. تنبلي نكنيد اگر يك كم حوصله‌ي درگير شدن با يك متن عميق را داشته باشيد من قول مي‌دهم كه تجربه‌ي مطالعه‌ي اين كتاب را دوباره تكرار كنيد. فقط بعد از اينكه كتاب را تمام كرديد سراغ خواندن مقدمه‌اش برويد، اگر مثل من اهل خواندن مقدمه‌ي كتاب‌ها هستيد. مقدمه‌ي بسيار خشك و حق به جانبي دارد. «ژان وال» فكركرده ته اين كتاب را درآورده و توي مقدمه انگار كه مي‌گويد:« ببين اين همه‌ي چيزيه كه تو اين كتاب تُو ميخوني و اين چيزي كه من مي‌گم فهمي‌يه كه باس از اين كتاب پيدا كني» حالا انصافا «وال» اينقدرها هم با خلق‌الله ندار نبوده كه با اين لحن بخواهد باهاشان صحبت كند. هر چي نباشد سري تو سرها داشته و متفكر حسابش مي‌كردند اما به هر حال آدم فكر مي‌كند با خودش اين جور حرف مي‌زده وقتي مشغول نوشتن مقدمه‌ي بهترين كتاب كي‌ير كگارد بوده!

اين هم يك تكه از متن كتاب:

... گويا فهميدن هگل دشوار است اما فهميدن ابراهيم چيز پيش پا افتاده‌اي است! فراتر رفتن از هگل معجزه است اما فراتر رفتن از ابراهيم از همه چيز ساده‌تر است! من به سهم خودم به قدر كفايت وقت صرف فهميدن فلسفه‌ي هگل كرده‌ام و گمان مي‌كنم آن را كمابيش خوب مي‌فهمم و وقتي كه علي‌رغم زحمتي كه كشيده‌ام بعضي سطور را نمي‌فهمم بي‌تامل گمان مي‌كنم كه خود او نيز در اين باب چندان روشن نبوده است. اين كار را به سادگي و به طور طبيعي انجام مي‌دهم و انديشه‌ام از آن به عذاب نمي‌افتد. اما برعكس آن گاه كه به ابراهيم مي‌انديشم گويي نابود مي‌شوم. هر لحظه‌ي آن پارادوكس عظيم را كه جوهر زندگي ابراهيم است در نظر مي‌آورم و در هر لحظه واپس رانده مي‌شوم و انديشه‌ام با همه شور و شوقش حتي به اندازه سرسوزني به اين پارادوكس نفوذ نمي‌كند همه‌ي عضلاتم را براي تجسم منظره‌اي از آن منقبض مي‌كنم اما در همان لحظه فلج مي‌شوم.

اصلا يادم رفت بگويم كي‌يركگارد در اين كتاب، صد و پنجاه صفحه در مورد چي حرف مي‌زند. دغدغه‌ي او داستان قرباني شدن اسماعيل به دست ابراهيم است. اينكه ابراهيم چه طور چنين عملي را انجام مي‌دهد و نسبت آدم‌ها با اين ماجراي به شدت پيچيده چه‌طور مي‌تواند باشد. داستان را از هر زاويه‌ي كه به عقلش مي‌رسيده نگاه كرده و تا جايي عقلش قد مي‌داده سعي كرده راهي براي فهمش پيدا كند.

*ترس و لرز - سورن کی‌يركگارد - عبدالكريم رشيديان - نشر ني - ۱۶۰۰ تومان (چاپ سوم ۱۳۸۳)

+  شنبه 1387/05/26     | 

                                                       

دكمه‌اي را باز كن، ببند

دري را

شيري را باز كن

بستي، سفتش كن

كتاب را باز كن، ببند و رهايش كن

بندي را باز كن ببر آن طرفتر ببند

كاغذ شكلات را بازكن

اين يكي را نمي‌تواني ببندي

مچاله كن

مرا باز كن

كارت كه تمام شد قيچي و نخ و سوزن و پنس را بگذار ضدعفوني شوند

مرا هم مچاله كن

كيف كن

غصه بخور

به خودت حق بده

من عنصر فاسدي بودم

دكمه‌اي بودم كه جا دكمه‌اي  نداشتم

و لولايم مرض داشت (درد داشت)

شيري بودم كه چكه مي‌كردم

شيرازه‌ام از هم پاشيده بود

بندي بودم كه پوسيده بودم

+  دوشنبه 1387/05/21     | 

چي مي‌تواند بدتر از اين باشد كه نداني و نتواني مطمئن باشي كه واقعا هستي يا نيستي. يعني آيا مي‌شود اسمت را آورد به اضافه‌ي يك خصلت انساني، و دو تا فعل "هست" يا "نيست" را با خيال راحت گذاشت آخرش و بعد هم يك نقطه. هستي؟ چي؟ چه براي خودت و چه براي ديگراني كه ... واقعا برايت مهم هستند يا نيستند و واقعا برايشان مهم هستم يا نيستم؟ چي بدتر از اين و گيج‌كننده‌تر از اين؟ چه چيزي بدتر از اين كه اين روزها همه جا اپيدمي دردهاي روحي است و صحبت از سبكي تحمل‌ناپذير هستي و اينكه همه بدون استثنا مثلا سعي دارند كه آدم افسرده‌تر ... نه! سعي دارند آدم فرهيخته‌ي افسرده‌تري به نظر بيايند؟ رد خور هم ندارد. پس كجا مي‌تواني يك گوش مطمئن گير بياوري كه وسط حرف‌هايت توي دلش نگويد «هي بابا اينم كه صد سالش شد و هنوز مثل بچه دبيرستاني‌ها فقط غر مي‌زنه» و آن وقت برايش بگويي كه فقط مدت‌هاست نمي‌داني كه واقعا هستي يا نيستي. شايد منطق ساده يا دليل پيش‌پا افتاده‌اي وجود داشته باشد. لازم نيست تمام چيزهايي كه به آن طرفِ ديگرِ وجود آدم مربوط است حتما خيلي پيچيده و غيرقابل درك باشند. بعضي وقت ولي حس‌هاي ساده و سطحي آن‌قدر عمق پيدا مي‌كنند و آن‌قدر وسيع مي‌شوند كه يك‌دفعه حس مي‌كني جايي دارد باد مي‌‌كند. اول آرام آرام و بعد سرعتش بيشتر مي‌شود و به جايي مي‌رسد كه نمي‌تواني بگويي «گور باباش!» چون مي‌خواهد بتركد. هيچ وقت هم نمي‌تركد البته! چون آدم  هر بلايي را مي‌تواند سر خودش و سر هر  بي‌جان و جان‌دار ديگري بياورد.

بعد، اينكه مي‌فهمي تمام روزها كه دارد مي‌گذرد فقط تو را به مرگت نزديك‌تر مي‌‌كند دلت مي‌خواهد لااقل چيزي از خودت فهميده‌ باشي، اگر نتوانسته‌اي گوشه‌ي ديگري از اين هستي را عين آدم، دور از نفهمي‌هايي كه مغزت را پوك كرده‌اند، بفهمي و بپذيري.

پ.ن: آدم وقتي به روزهايي مي‌رسد كه دوستشان دارد، دوست دارد تمام كند. دوست دارد با همان برقي كه توي چشم‌هايش هست و بلاهت و سرگرداني‌اش را از ديد بقيه محو كرده، دراز بكشد و ديگر نفس نكشد. همه چيز همين‌طور نيمه تمام و حتي شروع نشده و حتي در آستانه‌ي يك شروع؛ همين‌طور خيلي خوب است و كافي است.

+  جمعه 1387/05/18     |