تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك شبه‌كرگدن
کسی دیده بچه‌اي كه هنوز بايد توي بغل بزرگ‌ترها اين ور و آن ور برود، آه بكشد؟ وقتي يك همچه چيزي مي‌بيني يعني چي؟

پ.ن: داري بزرگ مي‌شوي وقتي گاهي وسوسه مي‌شوي مزه‌ي ليمو عماني تلخ خورش قيمه را بچشي. بزرگ شدي وقتي كه اولين ليمو عماني زندگي را با چنگال به دهان مي‌بري و با تعجب از طعمش خوشت مي‌آيد.

پذيرش! همين. مثل گلوله‌اي كه چند سال فاصله بوده بين شليك شدن و برخوردش به جايي در جمجمه‌ات. فاصله‌اي به اندازه‌ي شروع غم‌انگيز بلوغ تا شكوه الكي بالغ به حساب آمدن.

+  یکشنبه 1387/02/29     | 

عناوين مهم‌ترين خبرها:

۱- ديروز ساعت‌هاي آخر روز داخل واگن مترو ـ متروي شهر تهران، پايتخت مملكت خودمان ـ يك خانوم عرب سر تا پاي من را جوري برانداز كرد كه انگار مالك تمام ايران است. نه! جوري كه انگار من پناهنده‌ام، خارجي‌ام. انگار سوار كول ايشان شده‌ باشم. پررو! حيف كه نژادپرست نيستم وگرنه بلد بودم چه‌طور يك جمله‌ي داغ عربي بارش كنم. چيزي تو مايه‌هاي اينكه ... (ببخشيد من كنترلي روي سن ويزيتورهام ندارم و اين جمله كمي در مورد مسائل خاص است! نمي‌توانم بنويسمش)

۲- خيلي جالب است كساني كه بيشتر، حقوق‌شان ضايع مي‌شود و خوار و كوچك شده‌اند كمتر تمايل دارند كه اعلامیه‌ی اعتراضی کمپین را امضا كنند. مشكوكم. به واكنش‌هاي جماعت ايراني در هر شرايطي مشكوكم!

۳- وقتي صاف و ساده و صادق نيستي دست به قلمو نبر. به قلم و كاغذ براي نوشتن فكر نكن و پول‌هايت را بده كيك و انگور بخر به جاي نگاتيو. هيچ آب از آب عالم تكان نمي‌خورد.


ادامه مطلب
+  چهارشنبه 1387/02/25     | 

 بعد  مدام كه صدایت موقع حرف زدن می‌لرزد همه می‌گویند "اوا عزیزم چه قدر عصبی هستی." امروز با یکی از رفقای گُل از دفتر ه.ج زدیم بیرون که برویم "پابرهنه در بهشت" را ببینیم. "آزادی" نداشت چون فقط یک هفته با این فیلم قرارداد داشته‌اند! نمی‌دانم بعدش مثلا با چی قرارداد بسته‌اند با "روزی که حسنی مرد شد"** یا با "تلافی"؟ بعد می‌رویم سینماهای دیگری پیدا کنیم. "عصر جدید" با آن سانس‌بندی احمقانه‌اش فقط آدم را دیوانه می‌کند و "فلسطین" چی دارد؟ ... و ... و "تلافی"! سینمای آن ور چهارراه چی دارد؟ "زن دوم"! کج می‌کنیم سمت موزه‌ي هنرها‌ي معاصر برای دیدن نقاشی‌های "ایران درودی"... موزه از ۲ تا ۵ باز می‌باشد! نه... از ۲ تا ۵! بعد هيچ جا را پيدا نمي‌كنيم. كافه‌ها هم تازگي آن‌قدر مبتذل شده‌اند كه بايد كفش آهني پا كني و دوره بگردي تا يك جاي دنج كه هنوز مورد هجوم زوج‌‌هاي جوان بي‌مكان و اراذل بذله‌گو و با‌نمك قرار نگرفته پيدا كني. اين مي‌شود كه تو پارك لاله ‌كاسه‌ي آشمان را مي‌زنيم زير بغلمان و چون هيچ نيمكتي خالي نيست از يكي از همان زوج‌هاي بي‌مكان مانده، اجازه مي‌گيريم كه كنارشان بنشينيم! به خانه برمي گردیم. راننده تاکسی از "شریعتی" می‌زند از "پلیس" سر درمی‌آورد، می‌پیچید تو دل ترافيك کوچه پس کوچه‌های تنگ و ترش آن جا و با جديت، الكي الكي بيشتر و بيشتر به سمت شرق مي‌راند (يعني چرا؟) و سه ساعت دور خودش میچرخد و مي‌رسد به دو متر بالاتر از جاي قبلي. براي جبران كارش تخته گاز در اتوبان مي‌رود و آقاي بغلي مدام غش مي‌كند روي من!

ديگر به اين شهر اميدي ندارم. شهري كه جسمش آش و لاش است و روحي ندارد. يك بار گفته‌بودم تو يكي از پست‌ها ي قبلي‌م : ديگر حالم از اين همه قيافه‌ي غريبه به هم مي‌خورد.

بعد وقتي كه با كوچك‌ترين صدايي دو متر به هوا مي‌پري توصيه‌هاي روان‌شناسانه از در و ديوار به سرت مي‌ريزد. من هيچم هيچي‌م نيست.  مسئله اين‌جاست كه با همه چيز اين شهر مشكل دارم. با سينما‌ي تازه‌سازش با آن برنامه‌اش و با آن گيشه‌ي تحقيرآميزش، بار راننده‌ تاكسي كثيف بي‌شخصيت‌اش، با مرديكه‌ي عوضي‌اي كه توي تاكسي روانم را به هم مي‌ريزد، با  همسايه‌ي بي‌فرهنگ نفهم طبقه‌ي بالايي‌مان، با تلويزيون به شدت پوچ و مخدرگونه‌مان، با اين همه هالوي بي‌مسئوليت كه ريخته‌اند توي خيابان‌‌ها و دم به دم گره ترافيك را كورتر مي‌كنند، با جماعتي كه به زندگي گداوار و گوسفندي خو كرده‌اند، با عربده‌‌ها و لاتي حرف‌زدن‌هاي مثلا دانشگاهي‌ها و بعد از همه‌ي اين‌ها چشمم روشن به سطحي حرف زدن و چرت و پرت بافتن پشت سر جنبش‌هاي زنان در حوزه‌هاي علميه‌ي خواهران! آن هم وقتي سخنران ـ‌ كه مطمئنم داشت اداي يكي از اين منبري‌هاي مرد را درمي‌آورد، وقتي پرسيدم نتوانست حتي يك كتاب نام ببرد در مورد فمنيسم، در مورد جنبش‌هاي زنان، در مورد حقوق زن. بعد داد سخن مي‌داد كه "بريد خواهران من كتاب‌هاي اين‌ها رو مطالعه كنيد ببيند كه با طرح مغرضانه‌ي اين شبهات چه اهدافي را براي بي‌ريشه كردن ما، براي تهي كردن ما از حبل متين اسلام* و براي به بردگي كشيدن زن مسلمان دنبال مي‌كنند!" آخر خودش ته مطالعه را درآروده بود ـ‌ 

 ... خيلي دارم بد و بي‌راه مي‌گويم نه؟ و اين‌كه وقتي آدم‌‌ها را ـ اين همشهري‌هاي بسيار نازنين را كه كمرشان خم شده و هزار جور مكافات دارند ـ اين‌جور مي‌بينم نشان‌دهنده‌ي خلائي در خود من است؟

نه كه حالم بد باشد و شبيه اين‌‌ها كه تازه مي‌خواهند اداي يك كارهايي را دربياورند ـ و مثل ويروس هم دارند تكثير مي‌شوند ـ رفته‌م رو مود دل‌خستگي و افسردگي، نخير! عصباني نيستم. دق‌ دلي هم از روزگار ندارم كه بخواهم بابتش به جايي غر بزنم. اتفاقا خيلي هم اوضاع اجتماعي و مالي و فرهنگي‌م رو به راه است. فقط دارم مي‌گويم اين شهر و اين حجم از بلاهت را آب دريا هم نمي‌تواند طاقت بياورد و به گند كشيده مي‌شود.

 

* من كه هر چي فكر كردم نفهميدم فمنيست‌ها چه‌طور زنان مسلمان را از حبل متين اسلام تهي مي‌كنند! 

** نمي‌دانم اين يك فيلم پورن است يا كه فيلم كودكان، با اين اسم مسخره‌ش  

+  یکشنبه 1387/02/22     | 

  ادبیات را واعظان رنجور و خرده گیر و ابتر و از توش و توان افتاده ای که در کلیساهای خلوت اورادی میخوانند اشاعه نمیدهند و نیز ادبیات بازیچه ی نخبگانی عزلت نشین و منزوی و سائلان لاف زن و مروجان کم مایه ی یاس و ناامیدی نیست.

آخ که چه کیفی دارد بروی دم در  چند تا از نویسنده های ایرانی (جز آن چند تا بقیه شان که فقط آکسسوار صحنه ادبیات ایرانند) و زیر پنجره شان این را تکه از خطابه ی نوبل اشتاین بک را بخوانی و به طر ف بگویی: «افتاد؟»

مُردیم از دست این نویسنده های غرغروی بیسواد سیاست زده ی ایرانی. توضیحات بیشتر را خودتان میدانید... دلم نمیخواهد از زنجموره ی نویسنده هامان برای نوبل نگرفتن حرفی بزنم. و همین طور از اداهای عجیب و غریبشان بابت مزخرفات بی ارزش یک بار مصرف تختی که مینویسند.

خدایا یک نویسنده ی رازدان و آرام و عمیق به ما ارزانی کن.

ب.ن: اینکه شکل این نوشته افتضاح است به خاطر مچ نشدن من با این ویندوز جدید و دستگاه جدید و بلد نبودنم برای انجام تنظیمات است.

۲- خطابه روی خط هست. اما من از اول کتاب تورتیا فلت (که بسیار بیشنهادش میکنم برای خواندن) این را درآوردم. 

۳- قسمتی از خطابه ی جان اشتاین بک به هنگام دریافت نوبل ادبیات در سال 1962 برای نوشته های واقع گرایانه و نیز تخیلی او که با طنزی همدلانه و ادراک ژرف اجتماعی برجسته و مشخص شده است.( عجب توضیح رسمی بی رنگ و بویی انگار برای برنده نوبل شیمی نوشته شده.)

+  چهارشنبه 1387/02/18     | 


در برنامه‌ي عادي من هيچ چيز نمي‌گنجد. نه كتاب خواندن، نه مهماني رفتن، نه خوابيدن، نه لم دادن روي يك نيمكت و گپ زدن با رفقا در مورد رازهاي ناچيز زندگي. از درس به خاطر همه چيز مي‌زنم و تمام درس‌خواندن‌ها براي آخر ترم است. گفتم آخر ترم؟ دروغ گفتم. تمام درس خواندن‌ها براي چند ساعتِ قبل از هر امتحان است، وقتي از زور دلشوره فكم آن‌قدر منقبض شده كه مي‌خواهم خفه بشوم. جايي براي درس خواندن نيست و بدبختي وقتي براي نوشتن هم. وقتي توي كتابخانه‌ام بايد در ه.ج باشم يا اينكه سري به نگارستان بزنم. وقتي يكي از اين دو تا جا هستم بايد در حمام باشم و وقتي در حمامم بايد سر كلاس نشسته باشم ـ و خدايا چقدر آرزو دارم يك بار در تمام عمرم سر يك كلاس از اول تا آخر درس را گوش كنم و نت بردارم ـ وقتي سر كلاسم... دست آخر هيچ جا نيستم.
هيچ جور برنامه‌ريزي به كتم نمي رود كه نمي‌رود. ديگر از هر جمله‌اي كه گذر روزها و از دست رفتن عمر و فرصت را گوشزد مي‌كند، فراري‌ام.
جمعه‌ها صبح انگار يك ناقوس بزرگ را مي‌گذارند روي كله‌ي من و محكم صدايش را در‌مي‌آورند. ولي چه فايده؟ من واقعا آبلوموف‌‌تر از آنم كه به صداي ناقوس كه هيچ، به صداي سروش آسماني هم كمترين اهميتي بدهم. يك دفترچه سيمي دويست برگي در كشوي ميزم خاك مي‌خورد و فقط خودش مي‌داند كه چقدر ازش نفرت دارم. به تعداد صفحه‌هاش من برنامه‌ريزي كرده‌ام و جدول كشيده‌‌ام. قسم مي‌خورم حتي يك دقيقه مطابق يك كدام از آن برنامه‌ها پيش نرفته‌ام. و ... مسئله همين جاست كه، پيش نرفته‌ام.
جايي توي اين بُعد چهارم لعنتي هست كه من بهش چسبيده‌ام و تكان نمي‌خورم. مدت‌هاست در وضعيتي كه كلا هيچ تغييري نمي‌كند سر جايم نشسته‌ام و فقط فيگورم عوض مي‌شود. اين آدم‌ها و جا‌ها هستند كه مي‌آيند، دور و برم را پر مي‌كنند و به موقعش جاي خودشان را به آدم‌ها و جاهاي ديگر مي‌دهند. درست مثل سِنِ گردانِ يك نمايش، كه مي‌گردد و بازيگر بي‌هيچ دخالتي توي صحنه، معلق و وامانده مانده.

پ.ن: 1- اين اعتراف، تقصير اين رفيقمان است با آن نوتيس‌هاي فلشْ شكلي كه خريد و مرا ياد الله‌بختكي بودنم انداخت.
2- هيچ ربطي به خوابيدن ندارد ـ آن جورها كه من فكر مي‌كردم ـ نوزده ساعت در شبانه روز بيدارم و هيچي به هيچي. يك عبارتي كه هيچ اعتقادي هم بهش ندارم دارد كم‌كم راه ورود به كله‌م را پيدا مي‌كند:« وقت‌هام بركت ندارد!»
3- دوست دارم سارا.ع و محسن.ا و محمد.ر و فريناز.ش و بابا و مامانم اين‌ پست را بخوانند تا كمتر پيش خودشان فكر كنند كه آدم بي‌خيالِ پشت هم اندازِ بدقولي هستم!

+  یکشنبه 1387/02/15     | 


حقيقتش مي‌خواستم توي پست جديدم ـ به خاطر اتفاق زردي كه امروز افتاد ـ در مورد آدم‌هاي به اصطلاح «جوادْ مخفي» افشاگري‌ها بكنم. اما به دعوت قلم بايد كه از كتاب‌‌هاي خوشمزه‌ي زندگي نازم بنويسم. خوشم مي‌آيد از اين ماهيت اگزيستانس بازي كه ملاك، خوشمزگي است و مشخصا معلوم نكرده خوشمزه يعني با چه طعمي.

1- روز گردش فكر كنم هيچ كجاي ايران نتوانيد اين كتاب را پيدا كنيد. من خيلي كوچك بودم كه اين كتاب را مي‌خواندم. متن دو زبانه‌ي عربي ـ فارسي داشت و ماجراي گردش رفتنِ پنج شش تا بچه خرگوش بود. اسم يكي از خرگوش‌ها اَرنوب بود ولي بقيه يادم نيست. واااااااي اين كتاب آن قدر شيرين بود و آن قدر لذت مي‌بردم از خواندنش... از توصيف ريز به ريز تمام آن خوراكي‌ها و لباس پوشيدن‌هاي بچه خرگوشها، از اينكه كلوچه‌هايشان مي‌افتاد توي آب، از اينكه راه گم مي‌كردند، از اينكه فكر مي‌كردند گاو پشت پرچين هيولاس. هر كدام هم يك خصلتي داشتند: يكي تنبل بود. يكي وسواسي بود. يكي خيلي لوس بود. يكي نترس بود. يكي همچين راستگو نبود. يكي هم كه عاقل بود؛ از دست اخلاق سگش هيچ كس آسايش نداشت! اگر چه الان كتاب خواندن گاهي لذت است و گاهي نيست ولي سراسر بچه‌گي‌م لذتي كه ديوانه‌اش بودم كتاب خواندن بود.

2- هاني كوتوله و آقا غوله در تعجبم چه‌طور بارها و بارها خواندنِ اين داستان، دل و روده‌ام را بهم نزد. اين يكي هم، از كتابهاي دوران فينگيلي بودن است. نمي‌دانم گير مي‌آيد الان يا نه اما بايد بخوانيد تا ببينيد در همان بچه‌گي با اين كتاب، منِ بيچاره با چه مفاهيم پيچيده‌اي از دنياي آدمْ بزرگ‌ها رو به رو شدم و با چه تئوري‌هايي در باب مدرنيسم و تكنولوژي دست و پنجه نرم كردم. كتاب رسما فلسفي است. سرگيجه تمام عيار بود آن سال‌ها براي من. مثلا يك تكه‌اش اين است: «غولي كه از يك جايي آمده و پشت دروازه‌هاي شهر نشسته و مردم را تهديد مي‌كند كه هر روز برايش چيز تازه‌اي درست كنند ـ و مثل چي هم فقط مي‌خورد ـ اين بار از مردم مي‌خواهد برايش يك ماشين قشنگ و يك هلي كوپتر قشنگ و يك ... (اين يكي يادم رفته) درست كنند. حالا مردم بي‌نوا، نهايت چيزي كه به عمرشان ديده‌اند ساعت ميدان شهر است كه بابابزرگ هاني كوتوله اختراع كرده و هر ساعتي يك بويي مي‌دهد مثلا صبح‌ها بوي بنفشه و ظهرها بوي كباب و از اين جور چيزها. خلاصه، مردم مي پرسند خب آقاي غول آخر ما تا حالا ماشين نديديم و هلي‌كوپتر هم نمي‌دانيم چيست چه طور براي شما درست كنيم؟ غول هم مي‌گويد ها ها ها ها شما چه قدر مردم كوتوله‌ي احمقي هستيد. ماشين يك قوطي است كه آدم‌ها توش مي‌نشينند و اين ور آن ور مي‌روند. هلي‌كو‌پتر هم يك قوطي است كه آدم‌ها توش مي‌نشينند و توي آسمان مي‌گردند (آن كي هم كه اسمش يادم رفته يك قوطي ديگر بود!) هاني كوتوله كه دارد از ترس و لرز غش مي‌كند يواشكي توي گوش دوست‌دخترش مي‌گويد اين كه همش شد قوطي معلوم نيست ديگر قشنگي‌شان  كجاست.»

3- كريسمس اوگي‌رن / پل استر اين يكي را باورتان نمي‌شود از كدام كتاب‌فروشي خريدم. جيحون! همين كتابفروشي‌اي كه پنج شنبه‌اي رفتم و با چه مصيبتي خودم را يك مشتري ببوي شكست‌خورده جا زدم بلكه بتوانم يك گزارش كوچك و كوتاه براي پرونده‌ي كتاب‌‌هاي روان شناسي عامه پسند همشهري جوان بنويسم. حالا اين مهم نيست كه اين كتاب چه طور سر از قفسه‌ي كتاب‌هاي لوسي كه جيحون مي‌فروشد درآورده، مهم اين است كه من متاسفم كه داستان كوتاه به اين فوق‌العاده‌گي را از هر صد نفر يك نفر هم نخوانده.

4- آدم اول / آلبر كامو

5- عقايد يك دلقك / هانريش بل

6- دميان / هرمان هسه

7- سنگ آفتاب / اكتاويو پاز

8- لذات فلسفه / ويل دورانت

9- شازده كوچولو هر بار يك زلزله بعد از خواندنش اتفاق مي‌افتد.

10- بارُون درخت نشين / ايتالو كالوينو

ديگر كتاب‌هاي داستايوفسكي و سلينجر و تالستوي و چخوف و چند تاي ديگر كه روي چشمم جا دارند، نياوردم چون ديگر هر كرم كتابي مي‌داند دانه دانه‌ي كتاب‌هاي اين‌ها چه خوشمزگي زهرماري نوشي دارند :)

و

از سعيد و مهر و كاسني و ماري و ايثار و حسين و احسان و مردي... و هاله خواهش مي‌كنم از كتاب‌‌هايي كه به مذاقشان خوش آمده بنويسند.

پ.ن: اسم آن يكي فرمايش آقاي غول يادم آمد، تلويزيون! تلويزيون هم يك قوطي است كه آدم‌ها توش همديگر را تماشا مي‌كنند.

+  سه شنبه 1387/02/10     | 


هر چه بيشتر مي‌گذرد معني گوشه‌نشيني و مردم گريزي كساني كه با كارهايشان چيزي به اين دنيا اضافه كرده‌اند را بهتر و روشن‌تر درك مي‌كنم.
گاهي بي‌خود و بي‌جهت حرف‌هاي مفت روي مغزمان سنگيني مي‌كنند. جلوي فكركردن و پر و بال باز كردن را مي‌گيرند. تا وقتي بين آدم‌ها ميچرخي گريزي از اين ديالوگ‌هاي مسخره نيست. آدم هم چاه ويل نيست كه با هر آشغالي كه پرش كني عين خيالش نباشد. اَه!

+  شنبه 1387/02/07     | 

 

صداي جيغ و گريه‌ي بازيگرهاي سريال از لاي در حمام آمد تو و قاطي شرشر دوش همهمه‌اي توي آن زندان كوچك راه انداختند كه مي خورد به سراميك‌‌ها، هزار بار پر زورتر مي‌شد و توي هوا پخش مي‌شد. چه اتفاقي افتاد؟ يك روز تخت و ساده و داغ بهاري بود كه حالا آن بيرون داشت تمام مي‌شد. نهايت ماجراي امروز خوردن يك برگه‌ي سيب بود كه مزه كپك مي‌داد. فكر كرد مادرش مي‌ميرد و بعد پدرش مي‌ميرد. او سر خاك هر دو كمي گريه مي‌كند و گاهي زير چشمي ميم را كه دوستش دارد مي‌پايد كه آيا به چشم‌هاي خيس او و غمي كه از زير تمام لباس‌هاي سياهش بيرون مي‌زند توجه دارد يا نه. تازه وقتي ديوانه مي‌شد كه همه، لباس‌هاي مشكي را درمي‌آورند و باز به آرايشگاه مي‌روند. اين‌كه يك روز  دو روز  سه ماه  چهار سال  چهل سال بدون مادر و بدون پدر زندگي كند مثل اين بود كه تمامِ يك روزِ سرد را مجبور باشد زير باران بايستد و از جايش تكان نخورد. همه جاهايي كه با آن‌‌ها رفته بود و با آن‌ها نشسته بود. هر تكه‌اي از اثاث خانه كه مال آن‌ها بود. رد انگشت‌هايشان روي كليدها و دستگيره‌ها و صندلي‌ها و تمام حرف‌هاي هميشگي و خاص آن‌ها، تذكرهايشان، تشرهايشان و سلام و عليك‌شان و دلخوري‌هايشان. اين‌ها را نمي‌شد مثل اثاث از جلوي چشم دور كرد و يا به آن‌ها سر نزد و فراموششان كرد. تازه اول ماجرا آن جا بود. حافظه روي دُور مي‌افتد و هر چيزي را مي‌خواهي فراموش كني با بي‌شرمي جلوي چشمت مي‌آورد و هر قدر بيشتر فرار بكني آن را با شدت بيشتري پررنگ مي‌كند و توي صورتت مي‌كوبد. ياد تمام لحظه‌هايي مي‌افتي كه از آن‌ها فرار مي‌كردي و در تمام آن لحظه‌ها مي‌دانستي پشت دري كه آن را بسته‌اي و آن سوي خط‌هاي تلفني كه قطع مي‌كني هر كدامشان ممكن است با دليل يا بي‌دليل دراز بكشند و چشمانشان را ببندند و ديگر هيچ وقت بازشان نكنند. حرف آخرت آن طورها كه بعدا مي‌گويند باشكوه نيست. يا گفته‌اي خودم مي‌دانم. يا گفته‌اي خيالتان راحت و هول و ولا داشتي كه ديگر بيشتر نگويند و بيشتر نشنوي. يا حتي با آن‌ها حرف نزده‌اي. وقتي داشتند كم‌كم مي‌مردند، تو گوشه‌اي براي خودت اعتراف مي‌كردي كه از دستشان خسته شده‌اي و آن‌ها تو را ديوانه مي‌كنند. هميشه منتظرش بودي. بي اين‌كه بترسي. اين‌كه در سراسر سال‌هايي كه ديگر نمي‌خواستي آن‌‌ها را ببيني، به خودت قوت قلب مي‌دادي كه مرگ آن‌ها را تحمل خواهي كرد. ولي وقتي نيستند و مي‌داني كه ديگر نيستند تاريك‌تر و خالي‌تر از هر لحظه‌ي زلزله‌زده‌ي ديگري سر جايت ميخكوب مي‌شوي و مي‌گذاري دنيا دور سرت بچرخد بچرخد بچرخد و بچرخد.

+  سه شنبه 1387/02/03     |