پ.ن: داري بزرگ ميشوي وقتي گاهي وسوسه ميشوي مزهي ليمو عماني تلخ خورش قيمه را بچشي. بزرگ شدي وقتي كه اولين ليمو عماني زندگي را با چنگال به دهان ميبري و با تعجب از طعمش خوشت ميآيد.
پذيرش! همين. مثل گلولهاي كه چند سال فاصله بوده بين شليك شدن و برخوردش به جايي در جمجمهات. فاصلهاي به اندازهي شروع غمانگيز بلوغ تا شكوه الكي بالغ به حساب آمدن.
۱- ديروز ساعتهاي آخر روز داخل واگن مترو ـ متروي شهر تهران، پايتخت مملكت خودمان ـ يك خانوم عرب سر تا پاي من را جوري برانداز كرد كه انگار مالك تمام ايران است. نه! جوري كه انگار من پناهندهام، خارجيام. انگار سوار كول ايشان شده باشم. پررو! حيف كه نژادپرست نيستم وگرنه بلد بودم چهطور يك جملهي داغ عربي بارش كنم. چيزي تو مايههاي اينكه ... (ببخشيد من كنترلي روي سن ويزيتورهام ندارم و اين جمله كمي در مورد مسائل خاص است! نميتوانم بنويسمش)
۲- خيلي جالب است كساني كه بيشتر، حقوقشان ضايع ميشود و خوار و كوچك شدهاند كمتر تمايل دارند كه اعلامیهی اعتراضی کمپین را امضا كنند. مشكوكم. به واكنشهاي جماعت ايراني در هر شرايطي مشكوكم!
۳- وقتي صاف و ساده و صادق نيستي دست به قلمو نبر. به قلم و كاغذ براي نوشتن فكر نكن و پولهايت را بده كيك و انگور بخر به جاي نگاتيو. هيچ آب از آب عالم تكان نميخورد.
ديگر به اين شهر اميدي ندارم. شهري كه جسمش آش و لاش است و روحي ندارد. يك بار گفتهبودم تو يكي از پستها ي قبليم : ديگر حالم از اين همه قيافهي غريبه به هم ميخورد.
بعد وقتي كه با كوچكترين صدايي دو متر به هوا ميپري توصيههاي روانشناسانه از در و ديوار به سرت ميريزد. من هيچم هيچيم نيست. مسئله اينجاست كه با همه چيز اين شهر مشكل دارم. با سينماي تازهسازش با آن برنامهاش و با آن گيشهي تحقيرآميزش، بار راننده تاكسي كثيف بيشخصيتاش، با مرديكهي عوضياي كه توي تاكسي روانم را به هم ميريزد، با همسايهي بيفرهنگ نفهم طبقهي بالاييمان، با تلويزيون به شدت پوچ و مخدرگونهمان، با اين همه هالوي بيمسئوليت كه ريختهاند توي خيابانها و دم به دم گره ترافيك را كورتر ميكنند، با جماعتي كه به زندگي گداوار و گوسفندي خو كردهاند، با عربدهها و لاتي حرفزدنهاي مثلا دانشگاهيها و بعد از همهي اينها چشمم روشن به سطحي حرف زدن و چرت و پرت بافتن پشت سر جنبشهاي زنان در حوزههاي علميهي خواهران! آن هم وقتي سخنران ـ كه مطمئنم داشت اداي يكي از اين منبريهاي مرد را درميآورد، وقتي پرسيدم نتوانست حتي يك كتاب نام ببرد در مورد فمنيسم، در مورد جنبشهاي زنان، در مورد حقوق زن. بعد داد سخن ميداد كه "بريد خواهران من كتابهاي اينها رو مطالعه كنيد ببيند كه با طرح مغرضانهي اين شبهات چه اهدافي را براي بيريشه كردن ما، براي تهي كردن ما از حبل متين اسلام* و براي به بردگي كشيدن زن مسلمان دنبال ميكنند!" آخر خودش ته مطالعه را درآروده بود ـ
... خيلي دارم بد و بيراه ميگويم نه؟ و اينكه وقتي آدمها را ـ اين همشهريهاي بسيار نازنين را كه كمرشان خم شده و هزار جور مكافات دارند ـ اينجور ميبينم نشاندهندهي خلائي در خود من است؟
نه كه حالم بد باشد و شبيه اينها كه تازه ميخواهند اداي يك كارهايي را دربياورند ـ و مثل ويروس هم دارند تكثير ميشوند ـ رفتهم رو مود دلخستگي و افسردگي، نخير! عصباني نيستم. دق دلي هم از روزگار ندارم كه بخواهم بابتش به جايي غر بزنم. اتفاقا خيلي هم اوضاع اجتماعي و مالي و فرهنگيم رو به راه است. فقط دارم ميگويم اين شهر و اين حجم از بلاهت را آب دريا هم نميتواند طاقت بياورد و به گند كشيده ميشود.
* من كه هر چي فكر كردم نفهميدم فمنيستها چهطور زنان مسلمان را از حبل متين اسلام تهي ميكنند!
** نميدانم اين يك فيلم پورن است يا كه فيلم كودكان، با اين اسم مسخرهش
آخ که چه کیفی دارد بروی دم در چند تا از نویسنده های ایرانی (جز آن چند تا بقیه شان که فقط آکسسوار صحنه ادبیات ایرانند) و زیر پنجره شان این را تکه از خطابه ی نوبل اشتاین بک را بخوانی و به طر ف بگویی: «افتاد؟»
مُردیم از دست این نویسنده های غرغروی بیسواد سیاست زده ی ایرانی. توضیحات بیشتر را خودتان میدانید... دلم نمیخواهد از زنجموره ی نویسنده هامان برای نوبل نگرفتن حرفی بزنم. و همین طور از اداهای عجیب و غریبشان بابت مزخرفات بی ارزش یک بار مصرف تختی که مینویسند.
خدایا یک نویسنده ی رازدان و آرام و عمیق به ما ارزانی کن.
ب.ن: اینکه شکل این نوشته افتضاح است به خاطر مچ نشدن من با این ویندوز جدید و دستگاه جدید و بلد نبودنم برای انجام تنظیمات است.
۲- خطابه روی خط هست. اما من از اول کتاب تورتیا فلت (که بسیار بیشنهادش میکنم برای خواندن) این را درآوردم.
۳- قسمتی از خطابه ی جان اشتاین بک به هنگام دریافت نوبل ادبیات در سال 1962 برای نوشته های واقع گرایانه و نیز تخیلی او که با طنزی همدلانه و ادراک ژرف اجتماعی برجسته و مشخص شده است.( عجب توضیح رسمی بی رنگ و بویی انگار برای برنده نوبل شیمی نوشته شده.)
1- روز گردش فكر كنم هيچ كجاي ايران نتوانيد اين كتاب را پيدا كنيد. من خيلي كوچك بودم كه اين كتاب را ميخواندم. متن دو زبانهي عربي ـ فارسي داشت و ماجراي گردش رفتنِ پنج شش تا بچه خرگوش بود. اسم يكي از خرگوشها اَرنوب بود ولي بقيه يادم نيست. واااااااي اين كتاب آن قدر شيرين بود و آن قدر لذت ميبردم از خواندنش... از توصيف ريز به ريز تمام آن خوراكيها و لباس پوشيدنهاي بچه خرگوشها، از اينكه كلوچههايشان ميافتاد توي آب، از اينكه راه گم ميكردند، از اينكه فكر ميكردند گاو پشت پرچين هيولاس. هر كدام هم يك خصلتي داشتند: يكي تنبل بود. يكي وسواسي بود. يكي خيلي لوس بود. يكي نترس بود. يكي همچين راستگو نبود. يكي هم كه عاقل بود؛ از دست اخلاق سگش هيچ كس آسايش نداشت! اگر چه الان كتاب خواندن گاهي لذت است و گاهي نيست ولي سراسر بچهگيم لذتي كه ديوانهاش بودم كتاب خواندن بود.
3- كريسمس اوگيرن / پل استر اين يكي را باورتان نميشود از كدام كتابفروشي خريدم. جيحون! همين كتابفروشياي كه پنج شنبهاي رفتم و با چه مصيبتي خودم را يك مشتري ببوي شكستخورده جا زدم بلكه بتوانم يك گزارش كوچك و كوتاه براي پروندهي كتابهاي روان شناسي عامه پسند همشهري جوان بنويسم. حالا اين مهم نيست كه اين كتاب چه طور سر از قفسهي كتابهاي لوسي كه جيحون ميفروشد درآورده، مهم اين است كه من متاسفم كه داستان كوتاه به اين فوقالعادهگي را از هر صد نفر يك نفر هم نخوانده.
4- آدم اول / آلبر كامو
5- عقايد يك دلقك / هانريش بل
6- دميان / هرمان هسه
8- لذات فلسفه / ويل دورانت
9- شازده كوچولو هر بار يك زلزله بعد از خواندنش اتفاق ميافتد.
10- بارُون درخت نشين / ايتالو كالوينو
ديگر كتابهاي داستايوفسكي و سلينجر و تالستوي و چخوف و چند تاي ديگر كه روي چشمم جا دارند، نياوردم چون ديگر هر كرم كتابي ميداند دانه دانهي كتابهاي اينها چه خوشمزگي زهرماري نوشي دارند :)
و
پ.ن: اسم آن يكي فرمايش آقاي غول يادم آمد، تلويزيون! تلويزيون هم يك قوطي است كه آدمها توش همديگر را تماشا ميكنند.
صداي جيغ و گريهي بازيگرهاي سريال از لاي در حمام آمد تو و قاطي شرشر دوش همهمهاي توي آن زندان كوچك راه انداختند كه مي خورد به سراميكها، هزار بار پر زورتر ميشد و توي هوا پخش ميشد. چه اتفاقي افتاد؟ يك روز تخت و ساده و داغ بهاري بود كه حالا آن بيرون داشت تمام ميشد. نهايت ماجراي امروز خوردن يك برگهي سيب بود كه مزه كپك ميداد. فكر كرد مادرش ميميرد و بعد پدرش ميميرد. او سر خاك هر دو كمي گريه ميكند و گاهي زير چشمي ميم را كه دوستش دارد ميپايد كه آيا به چشمهاي خيس او و غمي كه از زير تمام لباسهاي سياهش بيرون ميزند توجه دارد يا نه. تازه وقتي ديوانه ميشد كه همه، لباسهاي مشكي را درميآورند و باز به آرايشگاه ميروند. اينكه يك روز دو روز سه ماه چهار سال چهل سال بدون مادر و بدون پدر زندگي كند مثل اين بود كه تمامِ يك روزِ سرد را مجبور باشد زير باران بايستد و از جايش تكان نخورد. همه جاهايي كه با آنها رفته بود و با آنها نشسته بود. هر تكهاي از اثاث خانه كه مال آنها بود. رد انگشتهايشان روي كليدها و دستگيرهها و صندليها و تمام حرفهاي هميشگي و خاص آنها، تذكرهايشان، تشرهايشان و سلام و عليكشان و دلخوريهايشان. اينها را نميشد مثل اثاث از جلوي چشم دور كرد و يا به آنها سر نزد و فراموششان كرد. تازه اول ماجرا آن جا بود. حافظه روي دُور ميافتد و هر چيزي را ميخواهي فراموش كني با بيشرمي جلوي چشمت ميآورد و هر قدر بيشتر فرار بكني آن را با شدت بيشتري پررنگ ميكند و توي صورتت ميكوبد. ياد تمام لحظههايي ميافتي كه از آنها فرار ميكردي و در تمام آن لحظهها ميدانستي پشت دري كه آن را بستهاي و آن سوي خطهاي تلفني كه قطع ميكني هر كدامشان ممكن است با دليل يا بيدليل دراز بكشند و چشمانشان را ببندند و ديگر هيچ وقت بازشان نكنند. حرف آخرت آن طورها كه بعدا ميگويند باشكوه نيست. يا گفتهاي خودم ميدانم. يا گفتهاي خيالتان راحت و هول و ولا داشتي كه ديگر بيشتر نگويند و بيشتر نشنوي. يا حتي با آنها حرف نزدهاي. وقتي داشتند كمكم ميمردند، تو گوشهاي براي خودت اعتراف ميكردي كه از دستشان خسته شدهاي و آنها تو را ديوانه ميكنند. هميشه منتظرش بودي. بي اينكه بترسي. اينكه در سراسر سالهايي كه ديگر نميخواستي آنها را ببيني، به خودت قوت قلب ميدادي كه مرگ آنها را تحمل خواهي كرد. ولي وقتي نيستند و ميداني كه ديگر نيستند تاريكتر و خاليتر از هر لحظهي زلزلهزدهي ديگري سر جايت ميخكوب ميشوي و ميگذاري دنيا دور سرت بچرخد بچرخد بچرخد و بچرخد.