مثل پروانهاي در مشت
چه راحت مي شه ما رو كشت
بله كه من خيلي ناز و دوستداشتني ميشوم وقتي صورتم را بچسبانم به شيشه و اين را مدام با خودم زمزمه كنم و يا خيلي بيشتر كسي دلش بخواهد بغلم كند و دلداريم بدهد و با من هم غصه بشود وقتي يك گوشه كز كنم و رام و راكد و بغض كرده سرم را آرام آرام عقب و جلو كنم و بخوانم:
مارو با قطرهی اشكی
ميشه لرزوند و ويرون كرد
ما رو با بوسهي شعری
ميشه ترانهبارون كرد
خيلي تصوير ملودرام و اشكانگيزي است كه من براي دختري كه در آينده خواهم داشت نتوانم توضيح بدهم كه چرا هيچ غلطي نكردم براي اينكه او در مملكت خودش بتواند كمي راحتتر زندگي كند. آن موقع احتمالا من دو سه تا مستند ساختهام و از سوالهاي دخترم براي «ممنوعيت«ها و «نه» هايي كه قانون برايش گذاشته، اين سوژه به ذهنم ميرسد كه يك فيلم كوتاه بسازم. فيلمي كه توش اين بچه فقط دارد ميدود و به هيچ جا نميرسد تحقير ميشود... تحقير ميشود... تحقير ميشود و باز هم تحقير ميشود. دخترم ميتواند به من افتخار كند! اينكه من هم در جوانيام دغدغههاي او را داشتهام. ترسهاي او را تجربهكردهام و او را ميفهمم. مثل او از جنس دوم بودنم ـ نه در ذهن خودم و بين افكار خودم ـ در چارچوب جامعه بسيار رنج كشيدهام.
آفرين! لطفا همه براي من كف بزنيد! براي اين همه رنج كشيدن و براي اينكه يادم ميافتد براي جبران تنپروريهاي خودم، حالا او را به دياري بفرستم تا دور از وطن خودش چيزهايي را از دست بدهد تا چيزهاي ديگري را به دست بياورد. آن وقت زندگي خيلي قشنگ است: من جوانيم را صرف دل اي دليهاي خودم كردهام و آدمهاي دور برم را طوري انتخاب كردهام كه هيچ وقت يادم نيفتد زير چه آسمان سياهي دارم زندگي ميكنم. من چشمم را روي صورت كبود دوستم بستهام. نگاهم را از صورتش كه اشك آن را خيس كردهبود برگرداندهام تا زودتر فراموش كنم كه دويدنهايمان براي گرفتن حق و حقوقش ( چه حقي؟ چه حقوقي؟) از پدر بسيار بسيار بسيار مهربانش به هيچ جا كه نرسيد هيچ، وضعيتش را بدتر كرد. به من ربطي ندارد كه آن يكي در خانه زنداني است چون شوهرْ جانش اطرافيانش را غير قابل معاشرت تشخيص داده است. من كه آزادم پس كاري ندارم اگر يكي يك دفعه از جمع ما غيبش ميزند و هر وقت تلفني حرف ميزند تند تند حرفهايش را ميجود. من خيلي راحت از كنار علامت سوال دختر كوچولويي كه مادر باردارش در تصادف كشته شده و دو برابر ديهي آن زن را به عنوان ديهي برادرش كه فقط يك جنين بوده به پدرش مي پردازند، ميگذرم. مگر چي شده حالا؟ اين اتفاقات فقط در مريخ و در دورترين كرات كهكشان راه شيري امكان وقوع دارند و نه در مملكت ما. مگر مردان ايراني همهشان غير انسانند؟ مگر مملكت هردمبيل است؟ زنها خودشان به حق و حقوقشان آشنا نيستند و ميگذارند تا بهشان زور بگويند. نخير قانون اين جورها هم نيست، بالاخره تبصرهاي بندي شرطي ... چيزي!
آره آره دلم را به اين چيزها آرام ميكنم و آن وقت من خوشبختم و دختر خوب بابا و زن زندگي. كسي كه سرش را گرم كارهاي بيهوده و احساساتيگري نكرده. كه آن وقت قاطي فمنيستبازي نشدهم. مرتب و سرخوش سركارم رفتهم. داستانم را نوشتهم. كافهگرديهايم را كردهم. با رفقايم گپهاي روشنفكري راه انداختهم. عاشق شدهم. از افسردگي فرياد كشيدهم. به داد دوستانم رسيدهم. بر فرض جهانگردي كردهم و مثلا هزار تا عكس از زنان بدبخت و چروكيدهي دنيا گرفتهم و كلي كارهاي ريز و درشت ديگر كه يا خيلي مهماند يا خيلي پيش افتاده.
ولي هيچ كدام از اين كارها را نميكنم. نه زانوي غم بغل ميگيرم و نه تن به برگهاي كبره بستهي قانونهاي اين مملكت ميدهم. نه فقط به خاطر خودم و كساني كه مي شناسمشان و دوستشان دارم، به خاطر همهي زنهاي اين سرزمين، به چيزي كه اشتباه بودنش را با تمام وجود فهميدهام اعتراض ميكنم. همراه آنها كه همدرديم با هم، راه ميافتم براي اينكه تنهايشان نگذارم و با هم براي هدف مشتركي كه داريم مبارزه كنيم. كاري ندارم يكي فمنيست است و آن يكي طلبهي حوزهي علميه و يكي ديگر لائيك و چه و چه. همه زير يك بيانيه را امضا كردهايم و همه به قانونهاي تبعيضآميز و غير انساني اعتراض داريم.
قبول نميكنم كه يك عده پيش مرگ باشند براي اينكه آيندهي اين حركت معلوم نيست. كه اگر منفعتي داشت با پررويي از آن سهم خودم را چنگ بزنم و اگر هم ضرري و خطري بود خودم را كنار كشيده باشم و تندتند بگويم «ما كه نبوديم، خب خدا رو شكر».
حرف زدن را كمابيش بيشترمان بلديم و غر زدن را بلااستثنا همهمان. اگر زير پوستمان انسان باشيم، از حقوق انسانها دفاع ميكنيم و برابر ظلمي كه ميرود، چه فرقي ميكند طرف زن است يا مرد، صداي حقخواهيمان را با شجاعت بلند ميكنيم.
پ.ن: 1- مدتهاست كه بهش فكر ميكنم و امضا كردهم. تلاش ميكنم براي اگاهي زنان و مردان ديگري و آرزو ميكنم كه فكر كنند و امضا كنند. منتظرم تا شما هم به جمعيت آدمهايي كه تا الان امضا كردهاند اضافه بشويد.
2- اين سايت كمپين يك ميليون امضا براي تغيير قوانين تبعيضآميز است. همه چيز روشن است. با اين حال اگر كسي كنجكاو شد و يك رگي درونش جنبيد تا جايي كه بلد باشم ميتوانم اگر سوالي بود جوابش را پيدا كنم.
3- اگر به خاطر فيلترينگ نتوانستيد به سايت كمپين برويد، تو ادامه مطلب فعلا قوانين تبعيض آميزِ مورد اعتراض را آوردهام. ميتوانيد بخوانيد.
اينكه آدم توي آخرين عصر بيست و دو سالگيش از دوستان قديمي و از ياد رفته و از ياد بردهش اساماس «تولدت مبارك» دريافت كند و بعد وقتي توي ماشين نشسته و از درد مچ پاش اشك توي چشمهاش جمع شده، عشق قديمي سالهاي دور را ببيند كه دستها توي جيب، با فرق سري كه حالا كمْ پشت شده، صاف از جلوي چشمهايش رد ميشود* فقط ميتواند صداي قلبش را بشنود كه توي مغزش ميتپد و بگذارد از درد و از هولِ اين هيجان عاشقانه اشكها بريزند.
*رد شود و برگردد و مكث كند تا بيند آن دختر با شال رنگيرنگيِ پشت رل همان دختر ماتپوش و بُغ كردهي شش هفت سال پيش است كه حالا اينقدر بزرگ شده...
پ.ن: قلبم دارد از جا در ميرود كاوه يغمايي ميخواند:
یک آسمان
اشاره . یک کوه استعاره
یک دست زخمی و ساز . رویای بی ستاره
از خاطرم گذر کرد . آغاز یک ترانه
فریاد بی حضوری . تا بی کران کرانه
از ابتدای جنگل . تا انتهای دریا
مرد غریب راهی . در انتظار فردا
او رفت او گذر کرد . از ماه و از ستاره
چیزی نمانده از او . جز چند چهارپاره
( ربطي ندارد. فقط براي همين يك بند: او رفت او گذر كرد!)
اين يك مدلش است يك مدل از ابتذال: اينكه يك چيز را آنقدر بگويي تا بيرنگ شود و بياثر، مثل يك اسم كه آنقدر تكرار شده از معني خاليِ خالي شده است. اسمها خالياند و آهنگي ندارند اينجا و آنجا بادقت چيده شدهاند ولي ديگر آنها را باور نميكنيم. شايد جايي زير نور يك لامپ ـ كه مال ما نباشد ـ بايد نشست و فقط سكوت كرد. شايد دوست داشته باشيم دور هم جمع شويم و هيچ جوابي براي حرفها از دهان كسي بيرون نيايد. يكي هم زحمت بكشد و استكانهاي خالي را پر كند. همين. غمي نيست. تكه كاغذي را ريز ريز ميكنيم، اعلان يك تئاتر است از يك كارگردان تازه از تخم درآمده. ميدانيم هر كس تنهاست. دلگير و سنگين بيهيچ حرف و اسمي. اين دنياي ماست. ميتوانيم سادهترش كنيم و قابل تنفستر. اين تصميم مثل تصميم يك بچهي ترسوي چلمن براي پريدن از روي يك چهارپايه است.
يكي از روزهاي معمولي بهار است. بهار است. و حالا كه بهار است ديگر هيچ ارزشي ندارد، هر سال همين است. لذتي نيست و دوستداشتني هم. زندگي از روي همين خاك ميگذرد. از روي همين شهر كه حالا هر صبح آفتابِ بهار آن را از يك خاطرهي كمرنگ و مات، رفته رفته تبديل ميكند به دختري رخوت زده و ناز كه انگشتهاي باريك بلندش را روي گونهي صورتيش گذاشته.
دوست ندارم سالَم اين طوري تمام بشود. خرافاتي شدهام؟ باشد. دوست دارم از توي خود الكيام در بيايم و دستم را بگذارم تو دست خود خودم. شايد هم برعكس. فرقي ندارد. فقط دوست ندارم اين سال اين طوري تمام بشود. با يك پست سرد، با اسام اسهايي كه از نگراني سرخاند و با آسمان آبياي كه توي يك گوشهاش آفتابگير ژندهي بالكن همسايه توي باد تاب ميخورد.
همش آژير ماشين پليس، داد و فرياد، آه كشيدن، صداي كركرهها كه پايين ميآيند و بوي حلواي خيراتي مرده ...
ميگويم بياييد تخممرغها را رنگ كنيم و «بياييد» «تخممرغها» و «رنگ» و باقي قضايا با شادي دروغكي صورتم هيچ تناسبي ندارند. برج زهرمار بودنم از جفت چشمهام ميزنند بيرون. لو ميروم.
تلفنها را با روحيه جواب ميدهم. خبرهاي خوشحال كننده براي دوستانم تعريف ميكنم . هي براي بابا تعريف ميكنم كه امسال چنين كردم و چنان شد. ساعت ولي همينطور ميدود. صفحههاي خبرگزاريها پر از فاجعه بالا ميآيند و ... پس چرا يك نفر از سر خوشي يك لبخند نميزند؟ سالَم دارد همين طور تمام ميشود. ترسها و روزهاي خالي را دارم ميكشم با خودم. بهار كاري با من ندارد. نه تخممرغهاي رنگي و نه نسيم نرمي كه زير آفتاب توي پيراهنم ميپيچد؛ با قلقلك هيچ كدام خندهام نميگيرد.
بيست و نه اسفند هشتاد و شيش، چيزي نزديك به آغاز. دوست نداشتم اين طوري تمام بشود.
پ.ن:
1- «ليلي گلستان» كه خيلي دوستش دارم توي «اعتماد ملي» ـ ويژه نوروزـ يك يادداشت كامل دارد. من هم دلم ميخواست همان يادداشت را بنويسم. نه با آن جزئيات كه هنوز براي من زود است، با آن حال و هوا.
2- كاش آنهايي كه ميشناسمشان اين پست را نخوانند
3- توي فيلم «پاريس دوستت دارم» توي يكي از اپيزودها دلقك غمگين هر وقت ميخواهد بيخيال غصهش بشود كف دستش را ميكشد روي صورتش ـ از چانهش تا بالاي سرش ـ بعد، از آن زير يك صورتك خندان بيرون ميآيد. هميشه فكر ميكنم يعني ميشود؟ به همين سادگي؟