سال نو همان اندازه برايم بيمعني است كه آسفالت خيابان كه موزائيكهاي پيادهرو. ولي يك آرزوي خيلي بزرگ دارم ـ خيلي بزرگ ـ كه دلم ميخواهد ربطش بدهم به سال نو. چون اين بيمعنايي حسابي مغز را دارد پوك ميكند و فكر ميكنم بايد يك جورهايي تمرينش بدهم كه رسما تعطيل نشود. ماجرا اين است كه بعد از هزار جور بالا و پايين رفتن، بعد از خواندن كتابهاي دوبوار و انگلس و چي و چي و چي بعد از نوشتن يك ميليون مقاله در باب زن و زنانگي و شكوه علفزار و غيره و ذلك ... نتيجه اين شده: نميشود آدم سر خودش را شيره بمالد. بزرگترين بدبختي من اين است كه يك زنم. بزرگترين چالشم اين است كه يك زنم. توي دههي دوم زندگييَم. ولي هنوز از جنسيت خودم ميترسم. چه وقتي توي چهار ديواري امن خانهم هستم و چه وقتي توي خيابانهاي قي گرفتهي شهر. و حتي چه وقتي كه بين آدمهاي ظاهرا متمدن قرار گرفتهام و با آنها نشست و برخاست ميكنم. هميشه و هميشه تهديدها پشت تهديدها از پس جنسيتم سرك ميكشند و فرسودهم ميكنند. نكند زن همسايه رو به رويي دربيايد كه چرا پردهي اتاقم را ميكشم. نكند نبايد به نگهبان جوان ساختمان سلام كنم. نكند نبايد بخندم. نكند كه دارم لوندي ميكنم. نكند از پنجره ـ هر پنجرهاي ـ به جايي خيره شدهام كه نبايد. نكند بايستي از پيادهروي آن طرفي رد بشوم. نكند نبايد براي بار چندم زنگ بزنم. نكند بايد لم ندهم. نكند من هم بايد يك حلقهي دروغي بيندازم توي انگشت دست چپم تا خيال هر پسر و مردي كه تا فرسنگها در اطرافم هستند راحت باشد كه پدرجان! من با تويي كه زن نيستي و جنس ديگري هستي كاري ندارم! با خودت دارم حرف ميزنم با خودت كه آدمي. از خودت دارم ميپرسم از خودت كه آدمي و از كنار تويي رد ميشوم، بهت لبخند ميزنم، نگرانت ميشوم و دوستت دارم كه آدمي. كه يك انساني. چه آن فضايي كه توش رشد كردم و هيچ وقت بهش تن ندادم و فراموشش كردم و چه دنيايي كه الان دارم توش رفت و آمد ميكنم، هر كدام يك جور بيمارند. آن اولي بيمار است و خودش هم يك قرباني مثل من و اين دومي وقتي اندوهگين است، وقتي عصبي است و حتي وقتي زيادي شاد است آن درون پوك و بيمارش را رو ميكند. به طبيعت نافرمش برميگردد و روي روحت ناخن ميكشد. چرا؟ چون يا حوصلهاش را ندارد يا يادش رفته كه بايد ريا كند. مگر كي گفته كه ريا فقط براي شيخهايي است كه چون به خلوت ميروند...!
اين بار، بر خلاف هميشه كه به خودم شك دارم، مطمئنم كه اشكال كار از من نيست. استثنا اين بار من گناهي ندارم. از اين بار ولي خسته شدهام. از جذابيت زن بودن. وقتي زنانگي نه خود به خود كه به زور، با خودش هزار ترس، هزار بار دلهره و هزار جور اما و اگر و ناديده شدن را روي دوشم ميگذارد. اين بار از دست خودم نه، كه از دست باقي موجودات جان به سر شدهام. خسته شدم از آدمهاي روشن كه وقتي به درونشان دعوتت ميكنند وارد يك تاريكيِ تا بينهايت ميشوي و مثل يك خرده سنگ توي آن معلق فرو ميروي و فرو ميروي و فرو ميروي و سياهي تمام شيارهاي بين مغزت، سفيدي چشمهايت و لاي انگشتهايت را پر ميكند.
دنيايي بدون ذرهاي نشان از يك مرد! اما از من گذشته ديگر كه بخواهم به اين آرزوهاي تحقيرآميزِ بدوي حتي فكر كنم. ولي آرزوم اين است كه هر كس به اندازهي خودش به اندازه وجدان تا حدودي بيدارش بيايد و از اين بازي كثيف كه با خودش و با زنان اطرافش راه انداخته دست بردارد. يعني اين فقط يك بخش از آن آرزوي بزرگ است.
هر چند هيچ وقت هيچ بناي از هم پاشيدهاي مثل اولش سر هم نميشود. و حافظهي من هيچ وقت جاي آن زخمهاي كاري كه بعضي وقتها بعد از خوب شدن بي رد و نشان ميشوند را، فراموش نميكند. نه ميم؟
جادوگرها حافظه ندارند. درست مثل من كه مثل ماهي حافظهم سي ثانيه بيشتر دوام ندارد. مال جادوگرها بخش بلند مدتش خراب است و مال من بخش كوتاه مدتش. ـ حالا... ـ
نميدانم چند هزار سال طول ميكشد تا ما بزرگ بشويم و بر اساس سرنوشت محتوم بشر بشيم پدر و مادر. ولي وقتي آن سرنوشت يقهمان را بچسبد، شك نكنيد غير از پدر و مادري يك جادوگر رشد يافته هم شديم. امروز بايد براي جلسه اوليا ـ بله دقيقا جلسه اوليا و نه جلسهي بچهمچهها ... اِهم اِهم ـ ميرفتم مدرسهي خواهرم و بعد ميرفتم دانشگاه و بعد انقلاب جهت مراجعه به دارالترجمه و بعد رفتن به كتابخانه براي انجام پارهاي تحقيقات و بعد رفتن پيش دكتر نمكدوست نازنين براي مصاحبه و همين طور رفتن به ... براي درست كردن ... براي اين كه ... نفهمد كه چي شده. اين آخري از آن كارهاي غير مترقبه بود كه به سر آدم نازل ميشود. نتيجه اينكه به دو تا و يك سوم از اين كارها رسيدم! با تمام خشونت و سرعتي كه توي خودم سراغ داشتم ميراندم و راه ميرفتم ولي واقعا انجام تمام اين كارها با هم فقط از عهدهي يك جادگر برميآيد. تازه مثلا من يك ليست خريد ـ از آن مدلش كه خودم با پررويي تمام دست مامان و بابام ميدهم. ميدهم؟ ميدادم. بله ميدادم ـ نداشتم كه بايد يك قلمش را از غرب شهر بخري و آن يكي را از جنوب شرقي. حالا كه فكرش را ميكنم ميبينم چهقدر بيانصاف بودم آن روزها كه دست به كمر ميگفتم بابا آقا ( يا حالا مامان خانوم) يعني چي يادم رفت؟ يعني چي وقت نشد؟ از صب تا حالا پنج ديقه وقت نداشتين كه به كار منم برسين؟!! اين جملهي قبلي پيام اخلاقي روشن اين ماجرا بود برو و برگرد هم نداريم. ربطش به جادوگري و حافظه و سرنوشت محتوم هم از كلهم پريد. اساسا ميخواستم يك روايت پيچيده از اين زندگي در چنبرهي روزمرهگي و اينا بنويسم و پيام اخلاقي آخرش را هم كه منشوري از پوچي و احساس ازلي و ابدي گناه و وجدانْ آگاهي بود خيلي ظريف به خورد مخاطب بدهم كه... هيچي. كه بماند براي فرصتي فراغتر. خيلي ادبي شد. اين پست و كلا اين وبلاگ هم ديگر خيلي لوس شده.
با اين رفيقمان خيلي قاطي شدهايم... از آن قاطيها كه به تيپ و تاپ همديگر هم ميزنيم، ولي باز هم با هم دوستيم. امروز بعد از يك پيادهروي غمانگيزِ گروتسكوارِ نوآرِ ابزورد و خيلي چيزهاي ديگر! يك جايي را كشف كرديم كه خيلي خيلي خيلي خوب بود. از آن كافهها كه شكر خدا سر گذر نيست و خلوت است و فضاش چه عجب كه دخترْ پسري نيست كه تا آدم چشمش به ميزهاي كناري ميافتد مدام دل و رودهاش به هم بخورد. سيگار كشيدن هم توش آزاد است. موسيقي هم نداريم. از پنجرههاش هم يك كوچه و يك پارك نقلي پيداست كه شاخهي درختها تا كنار پنجرههاي طبقهي بالاش آمده. فكرش را كن باهار چه كيفي دارد آنجا نشستن و با همين رفيقْ جان و ... حالا شايد يكي دو نفر ديگر! گپ زدن. تازه پايت را هم ميتواني دراز كني توي هرهي كوتاه پشت پنجره و آقاي كافي من كه شبيه جاني دپ است، به خاطر اين كارها چپ چپ به آدم نگاه نميكند. معماري و دكور و آبميوهاش نيز* ـ بر خلاف شير قهوهاش كه مزه استفراغ ميداد ـ فوقالعاده است و اصلا آخر كافه است.
2. تازگي پي بردم اين نيزززز يك قدرتهايي در پس اين چهرهي بيتفاوتش دارد!
موقعيت / دانت ميلانو
تنها
با گاوهايم
گاوهايم كه ميميرند و زمين را ميخورند،
گاوهاي ايستادهام،
با چشمان بيحركت ،
گريان ،
تماشاگر ...
گاو انزوايم ،
گاو اندوهم ،
گاو خستگيام ،
گاو تحقيرم ،
و اين آرامش ، اين يوغ ، اين فرماننابري
***
مديحهي پرشور / اسوالد دوآندراده
عشقم به من آموخته است تا ساده باشم
هم چون ميدان كليسايي
كه در آن نه ناقوسي وجود دارد
نه مدادي
و نه شهوتي
بايد يك نگاه دوبارهاي به تئوريهاي اراده و شعور و خودانگيختگي و چيزهاي ديگري شبيه همينها، بيندازم. قضيه چيه؟ چند وقت است يك خط در ميان، بي اينكه خيلي دنبالش باشم، گذرم به آمريكاي لاتين ميافتد. جلد دوي داستانهاي كوتاه آمريكاي لاتين ترجمهي عبدالله كوثري، تب تند آمريكاي لاتين ترجمه روشن وزيزي، يك سيدي كامل آهنگهاي كوليهاي همان دور و بر، يك تگ با عكس چهگوارا (كه بهم هديه دادند) و حالا هم برگزيدهي شعر معاصر برزيل انتخاب و ترجمهي قاسم صنعوي. ميتوانم بگويم این کتاب آخری يكي از بهترين مجموعه شعرهايي است كه توي اين يكي دو سال دست گرفتهم. حالا خيلي بعيد هم نيست يكي اين كتاب را بردارد بخواند و حالش بد بشود و خوشش نيايد. اين دو تا شعر از همين كتاب را كه گذاشتهم اين جا به خاطر اين است كه بعد از اولين خواندن خود به خود از حفظ شدم. سراغ اين كتاب را بايد از كهنه فروشها بگيريد، چون دومين و احتمالا آخرين چاپش مال سال 54 است.
نهخير! آن مدرسهی نکبت هيچ رقمه دست از سر من برنمیدارد. آن مجتمع آموزشی فلان و بهمان. با در بزرگ سبز رنگ آهنیش که وقتی بسته میشد ـ وقتی میکوبیدند که بسته شود ـ انگار با هزار تا میلهی فلزی توخالی میزدند توی سرم. آن مدرسه با راهروهای مرمریاش و سالن ورزشاش که سه طبقه زیر زمین بود. وسط زمین ورزش که میایستادی بیشتر دلت میخواست پاهایت را از هم باز کنی و صورتت را بگیری سمت هفت طبقهای که روی سرت بودند و فریاد بکشی. آن مدرسه روانیها، از مدیر و مستخدمش و تا راننده سرویسهای پیر پاتیلش همه، گير عقدههاي فرويديشان بودند. ده سال تمام آن جا بازداشت بودم تا آدم بشوم. مثل یک جزیرهی کمونیستی بود، ( با اين تفاوت كه ساكنانش يك مشت بورژواي حال به هم زن بودند) غیر از یونیفورم ـ که سنت ابلهانهی مدرسههای ماست ـ کفشات هم باید شبیه بقیه میبود. حق نداشتی کتانی بپوشی. کفش فقط قهوهای یا مشکی ساده و حتی سورمهای هم نه، چون سورمهاي دست كم يك ذره شيك بود. خودکار «یونی بال» توی آن مدرسه جرم بود ـ جرم هم كه ميدانيد محاكمه دارد محكوميت دارد مجازات دارد تحقير دارد ـ و همهی تن و بدنمان میلرزید برای یک پاک کن لیمویی رنگ توی جامدادی، وقتی کیفها را میریختند روی میز و میگشتند. هیچ وقت یادم نمیرود آن شبی را که توی خواب این صحنه را یک میلیون بار دیدم. پشت سر هم. هر بار آن جا که خانوم موسوي کولهام را خالی میکنند روی میز و چند تا از وسایلم میافتند روی زمین؛ قطع میشد و دوباره از نو: من از دم در کلاس فرار میکردم پشت میزم و منتظر مینشستم تا اسمم را بخوانند و کیفم را ببرم.... موها بايد يا بلند بود كه با كش ببندي يا آنقدري كوتاه كه شبيه هيچ چيز نباشد. توي خصوصيترين حريمهايت كشيك ميكشيدند. گاهي فكر ميكنم آمار تارهاي آن سبيلهاي دخترانهي بدتركيب و تعداد موهاي روي دست و پاي هر كس را داشتند، چون به محض كم و زياد شدنشان بايد جواب پس ميداديم ـ و لابد شانس ميآورديم كه بابتشان ماليات ازمان نميگرفتند ـ دوست صميميات را حق نداشتي به اسم كوچك صدا كني.
چه طوری زنده ماندهام! چه طوری؟!
زنگ تفریح داشتیم مثلا. شبیه مرغهای مریض و سرماخورده باید آرام و بدون جنجال توی آفتاب طول و عرض حیاط را راه میرفتیم. ـ «اگه اینطوری میدوید بخورید بهمو خون از بینی یکيتون بیاد کی باید پاسخ اولیای دانش آموزو بده؟» ديگر از زيارت عاشورا خواندنهاي اجباري و حفظ كردن كليهي متون ديني اسلامي هيچي نميگويم. و از اينكه چند بار به خاطر خنديدن ( بله خنديدن و نه مثلا منفجر كردن توالتهاي مدرسه) كارم به دفتر مديرهي عليا مخدره كشيد چيزي نمينويسم... ده سال آن جا بازداشت بودم تا آدم بشوم.
حالا چه اتفاقی میافتد؟ داری آخرین قسمت سیـ ... (حالا هر چي، داري يك كاري ميكني) كه گوشيات زنگ ميخورد.
بفرماييد خودمم
سلام
اِ آهان بله شمایید
بله شناختم
بله
نخیر امرتون رو بفرمایید مسئلهای نیست
بله
بله
اِ جالبه
خیلی جالبه...
و لاطائلات دیگهای کمابیش شبیه همین.
باید خیلی بیهمه چیز باشم که پام را از در آن قلعه تو بگذارم آن هم در کسوت یک معلم. من پیشنهاد همکاری دارم! يكي از خرابکارترین بچههای مدرسه به آغوش آن سالنهای تو در تو باید برگردد، بنشیند با کسانی چای بخورد که ده سال تمام با تجهیزات کامل زیر ذرهبین روحش را گشتند و گشتند و آش و لاشاش کردند.
پ.ن: 1- من بدون هيچ شكي «نه» گفتم. همان پشت گوشي. اگر يك ماه پيش براي ديدن دبير ادبياتم به آن جا نرفته بودم شايد يك كم فكر ميكردم، اما آنها هيچ عوض نشدهاند. همان قدر ديكتاتور. همان قدر بيمار و سرد و پوك و همان قدر رياكار و كاسبكارند كه بودند.
2- به رسالت تاريخي و اين چيزها فكر كردهام. شايد يك وقت ديگر و صد البته يك جاي ديگر. فعلا دنبال دلاي دليهاي خودمم. نميدانم.
3- يكي دو سال پيش نميدانم چي باعث شد كه ياد ايام خوش مدرسهم افتادم و يك چيزهايي براي خودم نوشته بودم كه ميخواستم لينكش را بگذارم اين جا. يعني گذاشتم اما بعد برداشتم. خودم حالم بد شد. چيزي تو مايههاي اليور تويست غليظ شده بود.