تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك شبه‌كرگدن

 

رفقا يكي‌ يكي وبلاگ‌ها را رو  مي‌كنند. اين جا را حتما ببينيد مال احمد عزيز است كه بالاخره از غار درآمده و به آفتاب سلامي تازه كرده. فقط اميدوارم آپ كردن‌اش به من بميرم تو بميري نكشد (بله آقاجان! فكر كردي يادم رفته؟! شبيه همان بلايي كه سر يادداشت‌هاي هفتگي درآورديد. تو و آن دايناسور برقي!)  اينجا هم مال يك كسي است كه نبايد بگويم چه كسي است اين را داشته باشيد كه هم خوب مي‌نويسد هم خوب مي‌كشد. و اين يكي كه شعرهاي خوبي توش يافت مي‌بشود.

 

پ.ن: دوستان خوره‌ي كتاب لطفا يكي به من بگويد كجاي ترجمه‌ي مهدي غبرايي از «زن در ریگ روان» خوب است؟! فكر نمي‌كنم ايراد از تثر كوبوآبه باشد. چون همان چند صفحه‌ي اول دو سه تا تركيب آب‌نكشيده بود كه الان يادم نيست چي بودند، ولي معلوم بود از ابداعات و تخيلات خام مترجم سردرآورده‌اند.

   

+  دوشنبه 1386/11/29     | 

 

خيلي ببخشيد كه من نمي‌توانم بشينم ماتم بگيرم و دو تا درياچه گريه كنم كه چرا از 6 تا امتحاني كه داشتم و از سه تا درسي كه نمره‌هاش را زده‌اند روي برد* هر سه را افتاده‌ام. بايد از كتاب‌هايي كه توي امتحان‌‌ها دستم مي‌گرفتم حالم بهم بخورد و به تئاترهايي كه رفتم و ديدم و آدم‌هايي كه كلي باهاشان خوش گذراندم بد و بيراه بگويم. اما اين كار نهايت حماقت بدبخت‌‌مآبانه است. (شايدم بدبختي احمق‌مآبانه) يكي از دوستان جينگيلي درس‌خوان ـ از آن‌ها كه استادها براي صحيح كردن برگه‌شان غش و ضعف مي‌كنند ـ مي‌گفت بابا اقل‌كم بگو خودم كردم كه لعنت بر خودم باد. (اين نهايت ذوق ادبي و نكته‌سنجي و درفشاني يكي از دوستان لعنتي من است!) لعنت؟؟ ابدا و اصلا (بدون تنوين!)

زوركي كه نيست. خانم‌ها آقايان من اين ترم درسم تَ مام نِ مي‌ ش ود. حالا هي همه بپرسند ارشد شركت مي‌‌كني؟ ارشد شركت كردي؟ ارشد شركت خواهي‌كرد؟ دوس داشتي ارشد شركت كني؟

كلا قيافه‌ها‌شان را دوست دارم كساني وقتي بو مي برند ماجرا از چه قرار است، دلشان مي‌خواهد كلماتي تسلي‌بخش براي قلب هزار پارچه‌شده‌ي من پيدا كنند. باحال‌تر از همه مامانم بود كه وقتي فهميد ـ تازه فقط يكي‌ش را ـ توي آن نور كم رنگ ساعت یک نصفه‌شبي خانه‌ي ‌ما اين ديالوگ درخشان را خلق كرد:« اگه بخوان به ديوونه‌‌ها مدال بدن مطمئن باش كه به تو‌ام حتما مي‌دن اما متاسفانه به ديوونه‌‌ها هيچ وقت مدال نمي‌دن» WOW! بعدش هم با آن صورت كيت بلنچتي‌اش از در نيمه‌باز اتاقش توي تاريكي فرو رفت. پايان غم‌انگيز و استعاري‌اي بود. ‌

 

* شاه‌كار ماجرا اين قسمت‌اش بود كه يكي از درس‌ها را استاد محترم نازنينش زحمت كشيد و با زدن  يك زنگ  كوچك اين خبر خوش‌حال‌كننده را بهم داد. البته حرف اصلي‌‌‌‌ش هر يك خط درميان اين بود كه من 2و 3 مي‌شدم و او رحم كرده و بهم 9 داده. خدايش پاداش دهاد!

 

                                          

 

+  جمعه 1386/11/26     | 

 

دو تا نفس عميق كشيد و تمام. نيكول فريدني رفته است.

مبادا كه براي روزنامه تسليتي بفرستيم. شـ...ش، آن‌‌ها كه مي شناختندش آهسته بهم تسليت مي‌گويند و تمام.

دريغ و درد.

                                                

                                              

+  پنجشنبه 1386/11/18     | 

 

با اين‌كه اين چهل و چند روز گذشته بيشتر از باقي روزهاي از دست رفته‌ي امسال، وقتم را بيرون از خانه گذرانده‌ام اما به شدت احساس خانه نشيني مي‌كنم. اين هم از آن حس‌هاي من درآوردي است. مثل همان لذت و  دلتنگي كه هميشه با هم يقه‌ام مي‌كنند. خسته شدم از اين زمستان سرد و روزهاي ابري و كم‌رنگ. خسته شدم از خيابان‌هاي خيس و پنجره‌‌ها و ماشين‌‌هاي كثيف. دلم آفتاب داغ مي‌خواهد و روزهاي پررنگ كه برق بزنند. و لباس‌هاي نازك بي‌وزن. اين پالتوها دارند له‌ام مي‌كنند و شال‌گردن‌ها كه حرفش را هم نبايد زد! دارم مي‌زنند!! با سرعت يك كارمند وظيفه شناس حلال خور فقط دارم تند تند كتاب مي‌خوانم بلكه اين روزها زودتر بگذرند.

(خدايا بخشيد ميشه زودتر سر و تهشو هم بياري. باور كن ما اصلا نمي‌فهميم اگه يه 10 12 روز اين وسطا گم و گور شه. قيچي‌ش كن وگرنه من مي پلاسم.)

 

 

                                                   

                                          

 

+  پنجشنبه 1386/11/18     | 

توي زمانه‌اي كه ديگر هيچ كي خودش نيست و همه داريم به اصل و نسب و ايل و تبار و كار و كاسبي و مدرك و محل‌مان مي‌نازيم؛ وجود «ميم» عزيز مثل گرفتن يك هديه‌ي فوق‌العاده در يكي از روزهاي معمولي سال است. «ميم» هيجان‌انگيز است. هر بار كه مي‌بينمش انگار وسط بيابان برهوت يا وسط يك درياي عميق وحشتناكِ بي‌پايان يك جزيره‌ي سبزآبي خنك جلوي روم سبز مي‌شود كه مي‌توانم واردش شوم و روي خاكش كه بوي اصيل خاك ازش بلند مي‌شود، دراز بكشم. «ميم» خودش است. نه اين‌كه خيلي لاهوتي و ناسوتي باشد. نه اين‌كه بي‌نهايت فهميده باشد، يا يك‌پارچه و همه چيزْ تمام باشد. نه. «ميم» فقط به طرز لذت‌بخشي يك «ميم» واقعي است. باورم نمي‌شود. زير پوستش و پشت چشم‌هايش هيچ چيز از غير از خودش نيست. غير از ميم. حالا مي‌خواهد ميم غمگيني باشد، يا ميم شيطاني، يا ميم خوشحالي، يا ميم عصباني بددهني، يا ميم فضول پرحرفي كه در لحظه بايد جيك و پوكت را بگذاري كف دستش، يا ميم خسته‌‌ي منزوي نااميدي، يا ميم ساكتي با دو گوش بزرگ كه گاهي شنواست و گاهي هم كه نه، صاحبش كر بودنشان را رك و راست جار مي‌زند.

ميم جانِ سبزآبيِ آويشنيِ هويج‌بستني‌ايِ بي‌وزنِ دايره‌ايِ ... همين «ميم».

ميم؟!

ميم ديگه چيه؟

( و اين چهار كلمه‌ي آخري را بيست و خرده‌اي ساعت بعد از نوشتن آن چند خط اولي، اضافه كرد.)

+  یکشنبه 1386/11/07     |