لاغر بود و بلند قد. بلنديش اندازهي هماني بود كه آن سالها زني را با آن قامت توي خواب ميديدم، نه هر شب كه گاهي. خيلي لاغر بود هر چه ميپوشيد انگار نه به تن زني بالغ كه لباسي بود آويزان از چوبْ لباسي. راستي راستي همينقدر باريك بود. صورتش توي مقنعهي مشكي ـ كه محض رضاي خدا يك بار درست و حسابي سرش نكرد ـ گم بود. روي تخته كه مينوشت هر آن منتظر بودم بندهاي انگشتانش از هم وا برود و گچ تقي بيفتد پاي تخته و از وسط بشكند. گچهاي دستنخورده و درسته را برميداشت و شبيه مداد ميگرفت توي دستش، مثل وقتي ميخواهيم روي كاغذ بنويسيم. كِيف ميكردم از اينكه گچ گرفتنمان مثل هم بود. ـ اين را وقتي كشف كردم كه سر كلاس فيزيك مانده بودم پاي تخته و معلم و بچهها منتظر بودند كه مسئله را حل كنم. پشت به كلاس، همين طور با گچ ميزدم به تخته كه ... يافتم! ـ
سر كلاس ادبيات جايم را عوض ميكردم با يكي از بچهها كه كنار ديوار كمي دورتر مينشست. فهميده بودم زياد حواسش به آن جا نيست. براي خودم بازي راه انداخته بودم، ـ وقتش نيست كه تعريف كنم چه بازي بود ـ هر چند زياد هم بازيِ بازي نبود. تنها مخاطب جديش من بودم. وقتي از كاغذهاي خاكستري و كاهي كتاب «زبان فارسي» حرف ميزد كه چرا اين طورند، واقعا كسي كه اهميت ميداد و نميخنديد، مطمئنم كه من بودم و «فريناز» هم بود، ولي او بيشتر براي اين كه مرام و آئين دوستي را به جا بياورد اداي متاسفها را درميآورد.
يك بار يادم هست كه گفت: «ميدوني بچه جون واسه اينه كه ادبياتچيا خطرناكن.» گفتم: «وا خانوم واسه چي خطرناكن؟» ساره مثل دلقكها گفت: «لابد به چش ملت، غولْ تَشَنَن.»
ـ خانوم خب واسه چي ميگين خطرناكن؟
ـ بخون ببينم از رو ... من چه ميدونم. من نميدونم.
و يك سه سالي گذشت تا از لاي برگهاي كتابهاي كتابخانهي مدرسه كه دور از چشم باقي معلمها خودم را باهاشان خفه ميكردم درآوردم كه چرا ادبياتچيها نه به چشم ملت كه به چشم آنها غول تشنن.
آنها كه امروز كافهكتابها را ميبندند و كمين كردهاند براي مهر و لاك كردن در كتابفروشيها. آنها كه همين چرخهايي كه براي اختراع دوبارهشان، ديگراني ـ گيرم بيهوده ـ زور زدهاند را، ميزنند داغان ميكنند و مهلت نميدهند ما هلشان بدهيم و تا يك جايي خودمان را برسانيم.
نمي شود. تاريخ ما هر چند وقت يك بار به روز رساني ميشود. به روز رساني شدني!
طرح از مانا نیستانی