تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك شبه‌كرگدن


مي‌آيد و همه چيز آدم را به هم مي‌ريزد. نه مي‌گذارد بفهمي چه مي‌كني نه‌ اين‌كه از كجا مي‌آيي و به كجا مي‌روي. مثل گنگ خواب‌ديده مي‌كند آدم را. صبح كه بلند مي‌شوي قبل از تو برخاسته و شب هي دور وبرت مي‌پلكد تا بخوابي و بپرد لاي روياهايت. تا به خودت مي‌آيي از خودت شرمنده مي‌شوي. خجالت مي‌كشي بگويي تو كه داد سخنانت گوش همه را سوراخ كرده‌بود، خودت عقل و آبرو را پيچيده‌اي لاي لباس‌هاي چرك و جايي ته كمدت قايم كرده‌اي. فكر مي‌كردي ديگر از سر گذرانده‌اي. اما دوباره احساساتي مي‌شوي و كتاب‌هاي خاك خورده بين انگشت‌‌هات ورق مي‌خورند. خاكشان به عطسه‌ات مي‌اندازد و از عطسه‌ات خنده‌ات مي‌گيرد.
شب‌ها بين صداي آرام جوي آب زير برگ‌ درخت‌‌هاي توت پياده‌رو خسته و يله گيج مي‌خوري بين بوي برنج دم كرده و خرخر پايين آمدن كركره‌ي مغازه‌ها و فكرهاي بامزه مي‌كني، هي مي‌خندي با خودت. حتي ملاحضه‌ي چهار تا آدمي كه از كنارت رد مي‌شوند نمي‌كني و يك تصنيف قديمي را كه عجيب دوستش داري با سوت ناشيانه مي‌زني و از سوت زدن ناشيانه‌ي خودت خنده‌ات مي‌گيرد. همين است ديگر. مي‌آيد و همه چيز آدم را مي‌ريزد به‌هم. دوستانت تا ته ته دلت را به‌هم نشان مي‌دهند و برايت ابرو بالا مي‌اندازند. بدجنس ها! بي‌خيال! كلاف از دستت افتاده و همه‌ جاي شهر قل مي‌خورد و باز مي‌شود كم‌كم. بايد از دخمه‌ات بيرون بيايي و به رسوايي سلامي تازه كني!
يكي هست كه عطرش و غرورش و نگاهش و غرورش و لب گزيدنش و غرورش و تعجبش و غرورش گوشه‌ي كله‌ات پا روي پا انداخته و معذب‌ات مي‌كند. و با اينكه دهانش هنوز بوي شير مي‌دهد بدمصب فقط يك عصاي خاتم كم دارد تا دست بگيرد و مثل يك شازده‌ي قجري وراندازت كند. ساعت‌ها كه مي‌گذرند مي‌بيني تمام اين‌ها مثل موج از روي سرت رد شده‌اند، دو رشته موي خيس چسبيده به دو طرف صورتت و مژه‌‌هات هم بهم چسبيده‌اند. همان قصه‌ي قديمي كه بارها از قصد ناديده‌اش گرفته‌اي حالا كلمه‌‌هاش را پاشيده توي هوا. يا نفس بكش يا بمير. دلت را گذاشته‌اي بين دست‌هاي نامطمئن كسي و خودت هم مي‌داني، اما دوست داري فكر كني كه خيلي هم مطمئن است، همين جوري، بر اساس ديدن كلاغي در يك صبح بهاري در پياه‌رو كه وقتي از كنارش رد شدي نپريد. ديوانه شده‌اي. كسي در فالت چيز غصه‌داري مي‌خوانَد اما تو به روي خودت نمي‌آوري.
پنجره را مي‌بندم و پرده‌هاي ضخيم شيري را مي‌كشم. براي خودم توي آينه يك بار با چشم راستم و يك بار با چشم چپم چشمك مي‌زنم. و همين‌طور كه خم شده‌ام زل مي‌زنم به تاس‌هاي سياه‌ بالاي آينه.
يكي از آن دور و بر مي‌گويد هِ...ي . و بين "ه" و "ي" آه كوچولويي مي‌كشد.

پ.ن: هر كدام ما توي خودمان آدم‌هاي زيادي داريم. هرچند دوست داريم اين آدم‌ها را به من تبديل كنيم و يگانه باشيم. شايد چون مجبوريم. بايد يك نفر باشيم و مسئوليت كارهاي همان يك نفر را قبول كنيم. به همين خاطر بيش‌تر آدم‌هاي درون‌مان را به سكوت و دست به سينه نشستن عادت مي‌دهيم. ششش...! من ولي نمي‌توانم. كاري به كارشان ندارم. گاهي كه مرا بين خودشان راه مي‌دهند پابه‌پاي‌شان شلوغ‌كاري هم مي‌كنم. اين روزها بين‌شان قدم مي‌زنم. با آن‌ها چاي مي‌خورم و گوشه‌هايي از زندگي‌شان را گاهي شايد اين‌جا بنويسم. (پس باز از اين فكرها به سر كسي نزند كه من عاشق شده‌ام

+  پنجشنبه 1386/03/17     | 

 

دارم از خاطره‌ها مي‌نويسم

زيرا من اين دختر را مي‌خواهم از اين‌جا ببرم

از سرزمين آفتاب‌هاي تيز و

ابرهاي چاق با شكم‌هاي برآمده، باران‌دار

خاطره‌ها را كنار آينه مي‌نويسم

براي لب‌هاي غنچه‌شده

توي آينه

براي بوسه‌هاي هزاران بار فرستاده شده

براي آن نگاه‌هاي خيره‌ي غمگين

براي پسركي كه عاشقش شدم

مي‌نويسم كه بي‌اجازه و بازيگوش درون دست‌هاي اين دختر سنگ انداخت

ما داريم مي‌رويم ديگر

و پوسته‌هايمان را هم كه

يكي   يكي  از  هم

                       پاشيده

                               بو

                                  د

جايي

پاي درختي

بي‌تفاوت

درون جويي خلوت ول مي‌كنيم

تمام ورق‌ها را و عكس‌هاي سياه شده را هم

و توي جيب‌هايمان هم

فقط كاغذ سفيد داريم

و مي‌نويسم براي خدايان

وقتي به كار

خلق و به هم ريختن جهان

بودند

اين‌جا كسي هر روز خلق مي‌كرد و هر روز ويران مي‌شد

آب از آب تكان نمي‌خورد و

من پشت سر كسي اسلحه نگذاشته‌‌ام ولي هيچ‌وقت

و فقط يك بار با انگشت‌هاي جوهري‌ام

كه لاك نداشت

پسركي را كه عاشقش بودم درون آينه نشان دادم

ما داريم از اين جا مي‌رويم

من اين دختر را دارم از اين‌جا مي‌برم

قبل از رفتن تمام خيابان‌ها را يك دور تمييز مي‌كنم

ديوارها را دستمال مي‌كشم

و قاب عكسم را از تاق‌چه برمي‌دارم

نمره‌هايم را از توي دفترها پاك مي‌كنم

و شمارهْ تلفن‌ها را مي‌گذارم لب پنجره ‌تا هر كجا دلشان مي‌خواهد بروند

كاري ديگر از من ساخته نيست

كسي مرا روايت نكند لطفاً

- او دختري بود كه هميشه دسته كليدش را گم مي‌كرد

- و آب دماغش هميشه به راه بود

- انگشت‌هايش جوهري

- هيچ‌وقت پنجره‌اش را حتي براي ماه باز نمي‌كرد

- و آوازهايش...

- كمي قديمي بود

رفتن معناي بي هوده‌اي دارد

بهل

وقتي خاطره‌هايم را

كنار آينه‌اي كه آخرين بار

تصوير پسركي را كه عاشقش بودم در آن بوسيده‌بودم

صد سال بعد

كسي با انگشت

نشان نخواهد داد

 

* عنوان شعرم از آنا آخماتوواي يا اسم كتابش است فكر كنم.

 

+  سه شنبه 1386/03/08     |