خيلي نميگذرد از آن روزي كه حواسم نبود صبح زود بود يا دم غروب يا وسطِ ظهر؛ نشستهبوديم لب حوض مستطيل آبي رنگ و پاچههاي شلوارهايمان را دادهبوديم بالا و پاهايمان را گذاشتهبوديم توي آب و با انگشتهاي پاهايمان آب را خيلي يواش بههم ميزديم. من آن شلوار سفيد نخيم كه گوسفندهاي كوچولوي آبي و طوسي دارد تنم بود. يادم نيست روسري هم پوشيده بودم يا نه. نميدانم چهطور اين موهاي كوتاهْبلند تكهتكهي بههمريختهام را آنطور دمموشي بستهبودم. او ولي شلوار جين خاكي رنگ پوشيدهبود و يك پيراهن شيري با يقهي گل گشاد و وِل و دستهاش را طوري روي بازوهاش گذاشتهبود كه انگار دارد يخ ميزند. ولي هوا خوب بود. لااقل سبزي تند برگهاي انجير را خوب يادم هست. باد نميآمد و آسمان ابر بود. كسي از پشت پنجره نگاهمان نميكرد. كسي توي خانه نبود. چسبيده بوديم به هم بي اينكه يكي بخواهد آن ديگري را يك جوري بچسبد كه انگار مواظبش است كه انگار دارد حمايتش ميكند. اصلا تو اين باغها نبوديم. دور هر كداممان چيزي مثل يك ستون نامرئي پنبهاي بود كه از هم جدايمان نگه ميداشت. من روان و راحت با صداي قشنگي، مثل قشنگي صداي زنهاي بالغ ميخواندم:
There`s a light on in
the attic
hough the house is dark and shuttered
I can see a flicker in`
flutter
And I know what`s about
There is a light on in
the attic
I can see it from the outside
And I know you`re on the inside… lookin`out(1)
دستهايت را مثل عكس پشت
كتابهايت قلاب كردي و صورتت را تكيه دادي به دستهات و همانطور نگاهم كردي.
خواب بود(2)؛
تو سالها قبل از آنشب –نيمه شب... يا
دم صبح- مردهبودي. دستهايت را گذاشتهبودند روي سينهات، دستهايت را كه
نه ميتوانستند توپ بيسبال را بگيرند و نه توپ بزنند(3). ولي عوضش تا دلت بخواهد
كشيدهبودي و نوشتهبودي. بعد گُل ريخته بودند روت.
تو مرده بودي.
ميتوانم پاي تختم زانو بزنم و آرزو كنم(4)، نتواني تو خواب هيچ كس ديگري بروي. حتي به خواب من هم ديگر
نيا. بگذار خيال كنم كه فقط يكبار اتفاق افتاده. دليل نميخواهد كه. محض خنده و
هيجان. عمو شلبي كچل و كرگدنم.
1- در اتاق زيرشيرواني نوري هست
با آنكه خانه خود تاريك و پنجرههايش بستهست
مي توانم سوسويي لرزان را ببينم
و ميدانم براي چيست ميدانم
در اتاق زير شيرواني نوري هست
ميتوانم از بيرون ببينمش؛ آري
و ميدانم تو درون آني و به بيرون نگاه ميكني
2- و دقيقا و واقعا اتفاق افتاده
3- شل سيلورستاين قيافهي خوبي نداشت (بيسليقهها) كسي دوست نداشت باهاش معاشرت كند. و بيسبال بازي كردنش افتضاح بود. به نوشتن و آهنگ ساختن پناه برد. واقعا پناه برد. و بعدها وقتي كه بقيه براي ديدنش تب و تاب داشتند حال و حوصلهي هيچكس را نداشت.
4- يكي از شعرهاي شل سيلورستاين: قبل از اينكه بخوابم/ دعا ميكنم/ اگه يهوخ تو خواب مُردم/ خدايا همهي اسباببازيهامو بشكن/ تا بعد من هيچ بچهي ديگهاي نتونه باهاشون بازي كنه. و تصوير شعر يك بچهي زانو زده جلوي تختش هست كه دستهاش را قلاب كرده و گذاشته روي پيشاني.