تهران چه با آسمونخراشاش كه شيشههاي رنگي دارن و از تو قاب بزرگ پنجرهي آشپزخونههاي طبقهي چهلمشون ميشه تا تهته تهران، تا قلعه مرغي رو حتي، ديد، و چه با خونههاي يه طبقهي حياطدارش با آجراي نارنجي و دراي بلند آهني، كه روشون شكل لوزي دارن، ديگه اون تهراني نيس كه بشه توش نفس كشيد. كه بشه بِهش گفت شهر. صُبح كه ميشه آدما خسته و دلزده ازين شهر، يا ميريزن توش و يا ازش ميرن بيرون و هيشكيام حواسش نيس كه شب به اين شهر چه رفته و روز زير لگدكوب آدمايي كه هميشهي خدا جا موندن، چه به روزش ميياد. تهران و اهلش همديگه رو گم كردن تو شلوغي اينهمه قيافههاي غريبهاي كه تو ميدونا و خيابونا و كوچههاش ولواَن و انگاري اين شهرو اصلا دوست ندارن. تهران براشون تنور نونوايي بربريه و اتوبوس شركت واحده و بوتيكاي رنگ و وارنگه و دختراي خوشگل. تهران براشون چاه وِيل زندگيه كه حق آب و نونشونو بايد ازش بكشن بيرون. كه صُبا خلط و تفشونو پرت كنن تو پيادهرواش و شَبام پُرش كنن از ميوهي گنديده و تيكهپارههاي چرم و پارچه و آهن و كارتن مقوايي و آدمايي كه رو كارتنْپارهها خوابشون برده و برن پيِ كارشون. برن بِتِپن تو خونههاشون، آلونكاشون، يا بپرن تو مينيبوسا و پيكاناي نيمهجونِ لكنته و تن وارفتهشونو برسونن به ولايتشون.
شبا كه پنجره رو باز ميكني بين عبور دو تا ماشين كه آهنگ دريدَهشون تن و بدن شهرو ميلرزونه، وسط بوقْبوقِ كوليِ ماشين عروسا، اگه بشه يه سكوت، مجال پيدا كنه، ميشه صداي خسخس سينهشو شنيد، وقتي داره با صداي بَمِش يه آهنگ قديمي تهروني رو با سوت ميزنه.