تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك شبه‌كرگدن

بچه‌تر كه بودم توي خانه‌اي زندگي مي‌كرديم كه يك حوض بزرگ مستطيل آبي‌رنگ داشت و درخت انجير پر شاخ و برگي كه البته سال‌ها بعد، بعد از اين كه صاحبِ آن خانه و زنش كه شوهرْعمه و عمه‌ي من باشند، مردند، و ما هم از خانه رفتيم، ديگر هر سال شاخه‌هاش را مي‌بريدند. چون برگ‌هاش مي‌ريخت و ساكنان آن موقعِ خانه كه دختر عمه و پسرعمه‌ي من باشند، حال و حوصله‌ي جاروكردن حياط را نداشتند.
و بوته‌هاي بزرگ گل خرزَهره و درخت مو و ديوارهاي كوتاهي كه وقتي توي حياطش فوتبال بازي مي‌كرديم با شوت‌هاي بلند عمو امير توپ مي‌افتاد توي كوچه و من چقدر دلم مي‌خواست مي‌توانستم براي يك بار هم كه شده، بدوم توي كوچه و توپ را بياورم. ( بچه كه بودم فوتبال بازي نمي‌كردم. جوجه بودم براي اين كارها. بزرگ‌تر كه شدم و بعضي وقت‌ها كه مرا هم بازي مي‌دادند همش دروازه‌بان بودم. غير از آن بود همش به من تنه مي‌زدند و من هم جيغ و داد مي‌كردم و احمد سرم داد مي زد:« اِنقد جيغ نزن خب بازيه ديگه. اه نفس بازي رو مي‌گيري...»)
خانه در بزرگ آبي رنگ داشت و زنگي كه آن موقع‌ها دست من نمي‌رسيد. البته بزرگ‌تر كه شدم باز هم دستم بهش نمي‌رسيد.
سمت راست حياط توي دو تا اتاق انباري مانند پيرزني زندگي مي‌كرد كه همه‌ي ما بهش حاج‌خانوم مي‌گفتيم. هيچ‌كس نمي‌دانست حاج‌خانوم كي بوده و چه‌طور سر از آن حياط  درآورده. شوهرْعمه‌ي نازنينم او را در آن خانه پناه داده‌بود.
آن‌وقت‌‌ها من سه سالم بودم.
حاج‌خانوم مرا "شَشَل" صدا مي‌زد. من عاشق حاج‌خانوم بودم. عاشق چشم‌هاي طوسي‌اش كه بعد فهميدم طوسي نبود و آن رنگ، اسمش خاكستري است. عاشق موهاي سفيد‌ِ سفيدش كه برعكس مامان بزرگ خودم هيچ وقت بهشان حنا نمي‌بست و عاشق چادر سرمه‌اي‌‌اش كه گل‌هاي ريز سفيد داشت يا شايد هم ستاره بودند و يا نقطه. ولي من فكر مي‌كنم گل بودند.
عصرها كه مي‌رفتيم توي حياط، وقتي‌هايي كه همسايه‌ها مي‌آمدند و جمع مي‌شديم (البته فكر نكنم يك بچه‌ي سه ساله را زن‌ها با خودشان جمع بدانند)، حاج‌خانوم هم مي‌آمد، لب باغچه مي‌نشستيم دو تايي، و او هي با انگشت‌هاش رد مورچه‌‌ها را مي‌گرفت و مي‌گفت:« ششل بيا نگاه كن، مورچه‌ها رو...»
حاج خانوم عاشق مورچه‌ها بود و درخت‌ها و گربه‌هاي طفلكي.
بعضي وقت‌ها مي‌نشست دم در اتاقش و همان جا غذا مي‌خورد. چه كار داشت مثل ما يك جاي هميشگي و معين بنشيند و غذا بخورد. بعد به يكي دو تا گربه‌اي كه توي باغچه ‌لاي بوته‌هاي كم‌پشت و كوتاه شمشاد و درخت‌ها براي خودشان مي‌پلكيدند غذا مي‌‌داد. ناني، برنجي، كبابي، سيب‌زميني‌اي، هر چه كه بود. و گربه‌ها هم مي‌خوردند هر چه كه بود.
آن روزها جنگ ايران و عراق بود و شب‌ها تلويزيون از جبهه‌ها تصويرهايي را نشان مي‌داد از سربازها كه پشت سرِ هم مثلا داشتند مي‌رفتند خط مقدم يا هر جاي ديگر.
اين‌طور وقت‌ها مامانم مي‌گفت:« بدو برو حاج‌خانومو صدا كن بگو داره سربازا رو نشون مي‌ده.» حاج‌خانوم تلويزيون نداشت و عاشق سربازها بود. دمپايي‌هاي جلوبسته‌ام را كه عكس «پسرِشجاع» داشت، لنگه به لنگه مي‌پوشيدم و مثل فشنگ مي دويدم. از ترس. شب‌، بايد از توي تاريكي و خش‌خش برگ‌هاي انجير مي‌دويدم تا آن سر حياط. مي‌زدم به در شيشه‌اي اتاقش و مي‌گفتم:«حاج خانوم بدو دارن سربازا رو نشون مي‌دن.» و بعضي وقت‌ها تا برسد جلوي تلويزيون ما، سربازها تمام شده بودند. بس كه يواش يواش راه مي‌رفت و من دلم نمي‌آمد بگويم:« بدو حاج خانوم بدو ديگه.» و بعضي وقت‌ها هم خوابيده‌بود و هر چي مي‌زدم به در نمي‌شنيد و من بايد آن راه ترسناك را تنها برمي‌گشتم. حالا كه حالاست، اگر بميرم هم حاضر نيستم شب از آن حياط رد بشوم.
سال‌ها بعد وقتي من توي يك شهر ديگر دور از حاج‌خانوم عزيزم و دور از درخت‌انجير محبوبم داشتم مي‌رفتم مدرسه، گفتند كه اتاق حاج‌خانوم آتش گرفته‌بوده و پيرزن سوخته‌بوده. برده بودنش بيمارستان و هيچ‌كس سراغش نرفته‌ و همان‌جا مرده‌ و شهرداري يك جايي توي بهشت‌زهرا دفنش كرده‌بود.
حالا كه سه سال است به خاطر دانشگاهم مجبورم تا قبرستان بروم، گاهي صبح‌ها دلم مي‌خواهد همه‌جاي بهشت زهرا را برگردم تا ببينم كجا دفنش كرده‌اند.
وقتي برگشتيم من هشت سالم بود و اتاق‌هاي سياه حاج‌خانوم مانده‌بود و درخت انجير غمگين كه انگار مي‌دانست شاخه‌هاش را خواهند بريد و نوه‌هاي تازه از راه رسيده و قد و نيم‌قدي كه حياط  را كرده‌بودند پيست دوچرخه‌سواري.
و من آن اوايل هر وقت مي‌رفتيم آن‌جا آن‌قدر بغض گلوم را مي‌گرفت... آن‌قدر لب‌هام مي‌لرزيد. و مي‌رفتم پشت بام و دولا مي‌شدم توي خرابه‌ي پشت خانه و گريه مي‌كردم. (آخ خرابه... چه جايي بود... گندكاري‌هايمان را پرت مي‌كرديم آن تو و فراموششان مي‌كرديم و چه داستان‌ها كه برايش نساخته‌بودم.) 
گاهي خوابش را مي‌بينم صِدام مي‌زند:«ششل بيا بيا» و دستم را مي‌گيرد و با انگشت چروك و نرم و سفيدش كف دستم دايره‌‌هاي كوچكِ درهم مي‌كشد و مي‌خواند:« لي‌لي‌لي‌لي حوضك...»
آن خانه را دوست داشتم و حالا هم دوستش را دارم و فكر مي‌كنم هوايي كه توي حياطش جريان دارد همان هواي 10-12 سال پيش است... اما نه نيست. نيست ديگر.
خانه را فروختند. به كي، من نمي‌دانم. چون اصلا مال ما نبود كه بخواهيم پرس و جو كنيم.
مالك جديدش رنگ ديوارها را سفيد كرده و در را عوض كرده (شنيده‌ام) و نمي‌دانم درخت انجير را قطع كرده يا نه و شده موسسه‌ي نمي‌دانم چي.
از سال‌ها قبل كه فروخته‌اندش جرات نكرده‌ام بروم توي كوچه. حتي وقتي بچه‌هاي شيرازي توي شهادت امام حسن به رسم پدر مادرشان قيمه نذري مي‌دهند.
فقط هر وقت از روي پل چوبي رد مي‌شوم و ديوارهاي سفيدش را كه مي‌بينم، يك چيزي مثل خنده يا نمي‌دانم؛ شايد هم خنده نيست، توي دلم وول مي‌خورد و قلبم يك لحظه مثل وقتي مي‌شود كه آدم عاشق است و دست‌هام گرم مي‌شود و قلبم گرم مي‌شود. ياد آقا يدالله بقال سر كوچه مي‌افتم و آقا نظر كه دمپايي‌هايي كه مي‌فروخت همش فقط عكس پسر شجاع داشت و حاج خانوم و ...
و بعضي وقت‌ها دختر كوچولوي ريزه ‌ميزه‌اي را مي‌بينم كه دست مادرش را گرفته، دارد از پياده‌رو رد مي‌شود و دمپايي قرمزش از پاش در‌مي‌آيد و از لاي شبكه‌هاي درپوش، مي‌افتد توي جوب. و دختري كه سارافون سفيدي پوشيده كه عكس يك خانه دارد و از دودكشش دود بيرون مي‌زند و دارد گُلِ سر شكسته‌اش را توي باغچه چال مي‌كند.
گاهي صداي خنده‌هاش را مي‌شنوم و صداي گريه‌ها و جيغ و دادهاش را و حسي مثل خنده توي دلم وول مي‌خورد و قلبم يك لحظه مثل وقتي مي‌شود كه آدم عاشق است.

+  جمعه 1385/10/15     | 

 

دستت را بگذار بيخ گلوم، و فشار بده. فشار بده. فشار بده. بهت لبخند مي‌زنم و حالم ازت بهم مي‌خورد.

اما اشكال ندارد. هيچ اشكالي ندارد. مي‌دانم كه فرو‌مي‌ريزي با چهارتا حرف كه رديف كنم و بهت بگم كه كي هستي. كه درباره‌ات واقعا چي فكر مي‌كنم.

مطمئن باش كه به تلافي فكر مي‌كنم. حساب خوبي باهات تسويه مي‌كنم. مطمئن باش.

روزي كه مي‌روم و پشت سرم را حتي نگاه هم نمي‌كنم و تنهات مي‌گذارم، برات توضيح مي‌دهم كه چه آدم نفرت‌آوري برايم بودي و هستي. قشنگ، جزء به جزء، برايت توضيح مي‌دهم و همين برايت بس است . براي پوسيدنت.

شخصيت آدم‌‌ها را به لجن بكش. دهانشان را به بند.

روزگار خوب و خوشي در پيش داري...

ديدي كه هيچ‌چيز آن‌طور كه تو حكم كرده‌بودي اتفاق نيافتاد و اتفاق نمي‌افتد...

قرار نبود تو مثل بقيه باشي ولي خُب. ولي خُب.

حالا مجبورم كه به موقعش به حسابت برسم. چه رسيدني! مثل بقيه.

دنيا دار مكافات است. مي‌خواهي باور كن . مي‌خواهي نكن. اصلا اهميتي ندارد.

 دارم لبخند مي‌زنم. مي‌بيني كه؟ ولي به وقتش فقط عمل مي‌كنم.

در من طفل حرام‌زاده‌ي خطرناكي خوابيده و كارد كه به استخوان برسد مي تواند بزند و هرچيزي را نابود كند. همه‌چيز را.

همه چيز را آقاي بسيار! محترم.

 

 

+  یکشنبه 1385/10/10     | 

 

شب‌ها خوابم نمي‌برد.

پرده‌ي گوشش پاره شده. بايد دو ماه و نيم صبر مي‌كرد تا خوب شود و بعد بيفتد توي دل دادگاه‌هاي تار عنكبوت بسته و ...

 

شب‌ها خوابم نمي‌برد.

وقتي مي‌خوابم همش مي‌بينم كه توي يك سرازيري دارم مي‌دوم. باد مي‌زند زير چادر مشكي كه سرم است و كسي فرياد مي‌كشد:« چادرتو جمع كن» مي‌بينم كه توي يك پاساژ دارم مي‌دوم و به مغازه‌‌اي، بوتيكي پناه مي‌برم (از كي؟) و در به رويم بسته مي‌شود  و مي‌بينم كه ... و مي‌بينم كه هزار تا النگو از مچ‌هاي چوب‌كبريتي‌ام آويزان است و كسي فرياد مي‌زند:« آستين مانتو تو بده پايين»

 

پرده‌ي گوشش پاره شده و مجبور است گه و كثافات شوهرش را از توي كاسه‌ي توالت و كاشي‌هاي حمام و گوشه كنار خانه بشورد و بشورد و بشورد و فحش بشنود به روح مادر مرحومش و پدرش و همه‌ي كس و كارش و ...

دو تا از دنده‌هاش شكسته و من نمي‌دانم پرده‌ي گوشش خوب شده يا نه. دادگاه را فراموش كرده. گه و كثافات شوهرش را از توي كاسه‌ي توالت و روشويي و كاشي‌هاي حمام و گوشه كنار خانه مي شورد و مي‌شورد و مي‌شورد و النگوهاش را توي وايتكس مي‌اندازد و براي دخترش كه باردار است سيسموني درست مي‌كند و ختم انعام مي‌گيرد...

 

و لقد كذبت رسل من قبلك فصبروا علي ما كذبوا و اذوا حتي اتئهم و نصرنا و لا مبدل* ...

خوابم مي‌گيرد.

: «براي حاجت روا شدن باني مجلس صلوات.»

 

خرما برمي‌دارم و فكر مي‌كنم بايد بپرسم ببينم كتابي براي راحت خوابيدن هست يا نه.

 

 

*قرآن - آيه‌ي 34 سوره‌ي انعام.

 ** سمفوني روايت قفل‌شده- مريم جعفري.

+  جمعه 1385/10/01     |