تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك شبه‌كرگدن

 

براي لحظه‌هاي كوچك ناقابل وقت مي‌گذارم. برايشان پايكوبي مي‌كنم. دست مي‌زنم و مي‌خندم و جدي‌شان مي‌گيرم. همين جوري. براي اينكه از دست نروند. بي‌خيال شده‌ام. آن قسمتي كه بايد نقشه بكشد از كار افتاده انگار. يك روزِ اول هفته، تمام موجودي كيفم را كه براي يك هفته‌ي تمام است با كسي كه دوستش دارم توي كتابفروشي‌ها و پاي ميز كافه‌اي گرم خرج مي‌كنم و حتي سه هزار و سيصد تومان هم بدهكار مي‌شوم و با سرما، از سي تير تا خانه‌ را بي‌‌هيچ پولي گز مي‌كنم.(الان كه فكرش را مي‌كنم استخوان‌هايم تيك تيك صدا مي‌كنند.) يك روز ديگر ساعت هشت از سرويس دانشگاه كه پياده مي‌شوم يادم مي‌افتد كه امروز حالم به جا نيست. برمي گردم . جاهايي مي‌روم كه هيچ نمي‌دانم كجايند. قرمزند و پله دارند يا راه‌راه‌اند و تاريك. يا دود‌گرفته و نم‌كشيده و آبي و سرد و شب توي ايستگاه مصلي يادم مي‌افتد كه از صبح كه نه... از ديشب هيچ‌ نخورده‌ام. و حالم جا مي‌آيد. و همين‌طور هر چند روز كارهاي مسخره و كوچكند كه برنامه‌ريزي مي‌شوند  و به انجام مي‌رسند و حال مرا خوب مي‌كنند. نمي دانم چرا غصه نمي‌خورم كه بي‌پول مي‌شوم يا دوستم فكر مي‌كند كه آدم علافي هستم يا چه مي‌دانم...

هيجان‌هاي آرام و ساكتي هستند كه اتفاق مي‌افتند و هر باشد بهتر ازاين است كه حس كنم مثل يك بسته ماكاروني محكوم پخته شدنم.

زير آسمان خدا هستم. گرفتار بين زشتي ساختمان‌هاي تهران. پر از تنفرهاي هميشگي، دوست‌داشتن‌هاي قديمي و حس‌هاي تازه. سر و كله‌زدن با سايه روشن‌هاي زندگي و زمانه و بيهودگي‌هاي گس. و مي‌خواهم بميرم. موازي‌ِ ميرايي اين لحظه‌‌هاي خوشِ سياه و سفيد خالص، پيش از اينكه دوباره عشقي و مرگي و طوفاني و رخوتي، ديوانه‌ام كند.

+  دوشنبه 1385/09/13     | 

 

خيابان شونزده متري دوم يك جايي است توي شرق تهران كه ارمني‌نشين است. پايين‌تر از رسالت توي اين خيابان يك بوستاني بود، اسمش بوستان ارامنه. سال‌ها همين بود. الان نيست. يعني خود پارك هست ولي اسمش ديگه بوستان ارامنه نيست. شده بوستان «مهر» با قرمز كنار سبز كاهوييِ بوستان نوشته‌اند «مهر» و كلي هم كنارش سايه زده‌اند و اين‌ها.

كلا خيلي‌خوب است كه جامعه يك دست باشد و ايضا فرموده‌اند كه «رمز پيروزي ما وحدت كلمه ‌بود» و چه وحدتي بالاتر از اين كه اسم دولتمان به اسم همه‌چي‌مان بيايد يا اينكه اسم همه‌چي‌مان به اسم دولت بيايد و اساسا همه‌چي‌مان به‌همه‌چي‌مان بيايد. و اين وسط خداي نكرده نخاله‌اي، رنگ جيغي و جيغ بنفشي، زبانم لال رنگ تفرقه به صورت آحاد اين ملت نپاچد!

از آن‌جا كه رئيس محترم جمهور كه خدا او را براي زن و بچه‌‌ش نگه‌داري و بچه‌هاش را زياد كناد(آمين) دستور داده‌اند كه ما مي‌توانيم زين پس به جاي واژه‌ي مهجور و بيگانه‌ي اعتراض، چونان بچه‌ي آدم مراتب پيش نهادات و نظرات سپاس‌ها و شكايات و ساير «ات‌»ها و «ها‌»ها را با خط خوش بنويسيم و برايش پست كنيم تا در سفرهاي استاني توي جاده و در صندلي تكي مي‌ني‌بوسِ حامل،‌ بخوانند، من به عنوان يك دانشجوي فعال و اينكه خيلي چيز سرم مي شه و تازه عضوي از انجمن‌اسلامي مستقل دانشگاه‌مان هم هستم، احساس وظيفه كرده و جسارتا (خاك تو سرم ) چند پيش‌نهاد دراستاي اقدامات انقلابي رئيس‌جمهور مي‌دهم كه البته ايشان خودشان واقف بوده و كار من بنده‌ي كمترين هيچي نيست واقعا. 

در راستاي همان بوستان مهر و اين‌ها و صندوق مهر رضا و موسسه ي مالي اعتباري مهر و ساير مهرها و مهر ورزي‌ها لازم است كه دانشگاه شريفِ «تهران» (كه عمرا با تغيير رياست هم جزو شونصد دانشگاه برتر دنيا، نشد) به دانشگاه «مهران» تغيير نام و كاربري دهد. اميد كه اين فقره از گام‌هاي بلند در عرصه‌هاي دانش، ورزش، مقوله‌ي بي‌اهميتي چون فرهنگ، اقتصاد و ورود بانوان به ورزشگاه آزادي باشد.

بانك «ملي» به بانك «مهري» و در كنار آن تاريخ تاسيس‌اش را هم بزنيم 1384 تا دست هرچي بيگانه است را قشنگ از آرنج قلم كنيم.

صنايع غذايي بهروز به صنايع غذايي مهروز و محمود احمدي‌نژاد هم به مهرود احمدي‌نژاد تغيير كرده و دست در دست هم بچه‌ها سر صبح‌گاه بخوانند: شاداب هميشه و هر مهر   با محصولات مهروز (اين يك نوع پست‌مدرن است خودش) و عكس خوش اندام آن رامش جان را هم بزنيم تنگ شيشه‌‌هاي سس كم‌چرب (براي تبليغ ديگه).

همچنين به سازمان ثبت احوال مبلغي بدهيم...اي‌واي يعني چيز... ابلاغ كنيم كه هر كس براي ثبت بچه‌اش آمد هي اسم‌هايي مثل مهر رضا و مهر حسين و مهر امين و اينا را بزنند تو شناسنامه‌‌هاي مردم تا اين طوري هم همه خوشحال باشن از اين همه وحدت كلمه. هم كمكي مي‌شود براي اين فرهنگ‌سازي، هم چند نفر با شباهت‌هاي اسمي با هم رفيق مي‌شوند و اين وسط هم ثوابي شده و اجرش را هم كه ... استغفرالله... همون با خدا حساب كنيد ديگه.

در ضمن اين جشنواره‌ي فيلم فجر هم در راه است. مي شود بالاخره يك وقتي اختصاص داد به تجليل از مهرانه مهين‌ترابي و بهش جابزه داد. بلكه به پدر و مادرش جايزه داد و حتي تحقيق كرد ديد اگر همسرش او را مهرانه جان صدا مي‌كند به او هم جايزه داد و از اين تريبون هنري و رسمي و آزاد! در راستاي اشاعه‌ي چيزهاي خوب‌خوب كه البته يعني مهر و متعلقات و متفرعات‌اش، كمال استفاده را برد و ...

و آخر اينكه خيابان آزدي هم خودش بيايد و بشود آبادي و انقلاب بخورد به آبادي و مسافران خطي‌هاي انقلاب، آزادي هم از اين گه‌گيجه رهايي پيدا كنند و بدانند ماشين‌هاي كجا را سوار بشوند كه هي الكي تردد بي‌جا نكنند و مايه‌ي ترافيك و بي‌انضباطي اجتماعي نشوند. وگرنه مگر مملكت خر تو خر است؟ مگر كم الكي است؟ آباد‌گران روي كارند بالام جان. 

 

(آدم کارهایی را که بلد نیست بهتر است یاد بگیرد. این یک موضوع خیلی خیلی مهم می باشد. متن این پست قبلا نیمه بالا می آمد من ناشیانه درستش کردم( نه اینکه کار خیلی شاقی بود!) ولی نظرات دوستان از دست رفت. ازشان معذرت می خواهم.

اضافه شده در ۱۰ آذر ۸۵.  

 

+  دوشنبه 1385/09/06     |