زمين اول صاف بود. ما توي مركز عالم زندگي ميكرديم. اجداد ما دماغهايشان را گرفتهبودند بالا و تفلسف ميكردند كشف ميكردند اختراع ميكردند ميزنند همديگر را ميكشتند نقاشي ميكردند و از توي عدسيهاي بزرگ با هيجان به آسمان زل مي زدند.
زمين بعد گرد شد. و كوچك شد و حركت كرد و ما افتاديم توي يك گوشهي پرت از جايي پرت كه خودمان هم نميدانستيم دقيقا چي ميتواند باشد. ما توي مركز عالم زندگي نميكرديم.
زمين بيضي شدهبود و بزرگ آنقدر كه ما ميتوانستيم جهان خودمان را خلق كنيم و زمين نتركد و ما در كنار هم با خوبي و خوشي زندگي ميكرديم. پرت شده بوديم توي جزيرههاي تكي تكي و دلخوشكنك با مورس با تلگراف با تلفن با چت با اسام اس وجودمان را رنگي ميكرديم تا فراموش نشويم. ما توي خودمان زندگي ميكرديم. و از توي پنجرههاي كدر دود گرفتهي بيحالت با شادي پيادهروها و باغچههاي جلوي دخمههامان را ديد ميزديم.
همهچيز يك جور اعتقاد خرافي احمقانه است. يك جور شعار دروغ گنده... من حتي.
به يك كلني بيانتها فكر ميكنم. آدمهاي چاق و لاغر و شكلات كه تمام ميشود.
ميترسم. با تمام بند بند وجودم به طرز فوقالعاده رقتانگيزي ميترسم.
سرما كه ميخورم فكرم ميرود به تمام ويروسهاي چندش ناكِ ناچيزي كه دارند توي سلولهاي باريك و پهن و گرد و صاف تنم وول ميزنند. زود ياد سينه پهلو و زكام و ذاتالريه و تمام كتابها و فيلمهايي ميافتم كه: اولش با يك سرماخوردگي ساده شروع شده. كلهام را ميكنم زير پتو و لاي بخور مهوع اكاليپتوس پرتقالم را با ني ميك ميزنم. يادم ميافتد كه كه آب پرتقالِ كوفتي استاندارد آب زيپوي آشغالي است كه توش كمي از اسانس مادهاي را زدهاند كه ازش در صنايع چرم پاككني استفاده ميشود.
حالم بهم ميخورد و ته گلوم مزهي ترش و دردناكي را حس ميكنم.
سوسكي ترسو از روي كتابهاي توي قفسهام رد ميشود. كاغذ شكلات را باز ميكنم. آرام با بند اول انگشتم پشهاي را روي پاتختي ميكُشم و به ماهوارهاي فكر ميكنم كه همين حالا اسكنم كرد.
سه- نميتوانم ديگر زندگي كنم. بخندم. گريه كنم. داد بزنم. برقصم. قدم بزنم. بخوانم. .... نميتوانم.
دو- آدمها را كه توي خيابان ميبينم غصهام ميگيرد. دخترهاي سادهي كمهوشي كه رو موهاي كمرنگ صورتشان پنكيك زدهاند و زيرِ ابروهاي برنداشتهشان سايهي سفيد. زنهايي كه مانتوهاي بور سه سال پيش را اتو كردهاند و پوشيدهاند و توي مترو انگشتهاي بيرونزده از نوك صندل پلاستيكيشان را جمع ميكنند و باز ميكنند. با بند كيفهاي مُشمايي بازي ميكنند. و مهمترين و نه شايد بزرگترين، دغدغهي مغز و روح و پاها و دستهاشان اين باشد كه مرغ كيلويي چند... و روغن كيلويي... چند و خرما كيلويي... چند و زندهبودن كيلويي چند و ... و دخترهايي كه، زنهايي كه آنوقتِ صبح با آنهمه رنگ و روغن و خنزر پنزرهاي آويزان از كفشها و كيفهاشان و پولكهاي روي روسريها و شالهاشان، با آن آرايش زشت و عجيب و چشمهاي خستهي سياه و قهوهاي و ناخنهاي بلند كج و معوج روي صندليهاي مترو و خطهاي اتوبوس شهرك غرب خوابشان برده .
دلم ميگيرد.
كولههاي رنگارنگ و قلابيِ ديزل ليوايز جيوردانو. تي شرتهايي كه البته هيچ وقت روح آرماني و هنگتن از توليد آنها خبردار نشده. موبايلهاي اعتباري بيمصرف. بوي عطرهاي ارزان و نعناع و نم . همه، توي اين راهروهاي تنگ و بدبو از كنار هم رد مي شويم. من براي همين چيزها هم دلم ميگيرد.
براي پسرهايي كه فكر ميكنند، دخترهايي كه بلندبلند مي خندند و يا تنها توي هفتتير قدم ميزنند يا از پاساژ آفريقا خريد ميكنند دنبال مشترياند. چه فرقي ميكند دوست يا همخواب براي دخترها كه معلوم نيست توي فالها و سايتها و لباسها و خيابانها براي چي گيج ميزنند. و سالي هشصد ميليون نفرشان توي دانشگاه قبول ميشوند. براي بچههايي كه صبحها توي سرويس اداره نيمه خوابند. براي آسفالت آش و لاش خيابانمان.
يك- من دلم مي گيرد.
از وروديهاي جديد دانشگاه، از دم اذانهاي رمضان، از نگاه مسئول فروش شهروند، از صداي تير آهنها، از رنگ بليت اتوبوس، از گوگل، از صداي جيرجيركي كه نمي دانم چهطور پشت پنجرهي اتاقم زندگي ميكند، ازابن سينا، از امامزاده حسن، از چرخ زدنهاي ماهي كوچك طلاييام، از رنگ سبز باجههاي تلفنهاي عمومي، از احمد كه شبها ساعت سه برمي گردد، از مرجانجان، از آهنگ موبايل، از دنده عوض كردن، از علف، از كفشهاي جديد سپه سالار، از شانههاي بالارفتهي مدير گروهِ [...]، از ادارهي برق، از تراويس، از مكاُوليف، از چادر ايراني، از سارا، از صداي هورت كشيدنِ[...] موقع سوپ خوردن، از شعر، از فونت ميترا، از چهارراه وليعصر، از رپ، از جامدادي ديكسون، از بوي فرشهاي مسجدها، از عروسي باران، از مداد طراحي، از پارسه، از ترجمه، از دكمهي اينتر، از سيمهاي دفترچههاي مهسا، از كفشهام، از غذا، از بوق آزاد تلفن، از حرم مطهر، از بيست، از آهنگ پت و مت، از پله، از حفرههاي كوچك توي صورت استاد، از استخوانهاي دوستداشتني، از مانتوهاي كرم روشن، از مورفولوژي، از گردن فنري جورج مته متيكس، از پنجشنبه 6/7/ 85، از نشر چشمه، از سي ديهاي آويزان از آينهي جلوي ماشينها، از خرده نانهاي زير نهار خوري، از وينستون لايت، از هموروئيد، از فشار، از پاپيونِ روي كيفْ پول زرد چرمي، از پيغام لطفا كارت غير مجاز خود را برداريد، از نه و چهل و پنج دقيقه، از آبسردكن كنار توالت طبقهي اول دانشكدهي انساني، از سفيد، از آبدماغهاي بيپايان، از اچتيام ال، ازكاريكاتور فيل و مار سرگئي تونين، از تعميرگاه ماشين سر چهارراه، از فحش پدر سوختهي مادرسگ كه سرهنگ با خنده به دختر كوچك مربي رانندگي، ميدهد، از طعم چيپس، از سوغاتيهايي كه فائزه از انگليس آورده، از موهاي لخت، از جايگاه مخصوص سالمندان، از كافيشاپ گالا، از كلاسهاي ساعت هشت، از دوهزار و پانصد تومن، از قرص كاربامازپين، از دويدن، از سوراخ وسط چانهام، از تيراژ كتاب، از يوونتوس، از خواب، از الاغ، از ساتن سرمه اي، از ارابهي خدايان، از ...
دلم ميگيرد.
دلم ميگيرد.
من
دِ
لَمْ
مي
گي
رَدْ
دارم خفه ميشوم.