سلام
نميتوانم بدون سانسور آنچه را كه ميخواهم توي وبلاگم بنويسم. منظورم اين نيست كه اگر خودم را سانسور نكنم چه اتفاق خارقالعادهاي ميافتد. نه. و البته فقط هم خود سانسوري نيست. ولي خب فكر ميكنم كه موقعش شده كه اين تجربه را فعلا متوقف كنم چون تا اينجا برايم خوشايند و پيشبرنده نبوده. يك جورهايي دارم خودم ميبرم زير سؤال.
به چيزي هم كه توي زير عنوان وبلاگ نوشتم وفادار نبوده ام و ... خيلي عوامل ديگر هم باعث شدهاند فكر كنم توي اين كار يعني وبلاگنويسي موفق نبودم.
2- زمان البته براي من چيزي زياد مهمي نيست، از نظر طلا و نقرهگي و اين حرفها ولي حس مي كنم تلف كردنش براي خودم كه وبلاگ بنويسم و براي معدود كساني كه وقت ميگذارند و سر ميزنند، كار زياد درستي نباشد.
3- معذرت ميخوام، ممنونم ... و تا بعد.
...
...
اگر چيز كوچكي اگر كوچكترين چيزي براي كشف توي اين سيارهي زيادي كوچك بود ميشد به زندگي اميدوار بود. وحشتناك تلاشي است كه براي ايجاد چيزهاي جديد با جديت دنبال ميشود و وحشتناكتر جستجوي پرسرعتي كه به وقوع ميپيوندد. بعدش انگار ميخوري به ديوار. اگر تنها چيز كوچكي توي اين سيارهي ناچيز كه به طرز باشكوهي غمانگيز است يا چه ميدانم، به طرز غمانگيزي با شكوه، وجود داشت كه خودش بود، مي شد به احترام وجود چنين پديدهاي فقط كمي از رنج زندگي كاست. اگر كمي پوستهي كشساني كه مغز را احاطه كرده، شكننده بود، قطعا كالبد آدمي از اين حجم نفرتانگيزي كه هست، دور ميشد و مي شد لااقل تحملش كرد اگر نميتواند دوستداشتني باشد.
هوا پر است از تكههاي ريز سلولهاي پوستي آدمها كه مثل تيلههاي شيشهاي كه بريزشان توي مخلوطكن در هم ميلولند. ديوانهكننده است. و سيارهها انگار كپههاي آشغال كه از دور انيوه مگس و حشرهي دورشان شبيه يك تودهي سياه برفكي به چشم ميآيد. چقدر غمانگيز خواهد بود براي خدا اگر اين سطور را بخواند و بفهمد كه شكوه كائناتش در چشم يك انسان اينقدر نازل و در حقيقت چيزي جز يك پازل كسلكننده براي گروه سني زير نه سال نيست.
چقدر آفرينش خستهكننده و تسلسلوار و بيهيجان است. درست مثل تعطيلات تابستان. و خدا چه حوصلهاي دارد كه ميلياردها ميليارد روز وقتش را صرف تماشاي اين نمايش بي سر و ته كرده و ميكند و خواهد كرد...