شب
بر رشتههاي سست باران ميباريد
تولدي حرام درست بين صداي لرزان دختري در سيمهاي كج تلفن
بي حتي حضور يك شاهد
داشت فاجعه ميشد.
باران
از برگهاي سرد درختان ميريخت
سبزينههاي كثيف در دستهاي لاك خورده ورق ميخورد
...
و بعد مثلا بايد درختها يك بلايي سرشان بيايد. يا غرق شوند يا بسوزند، يا يك اتفاقي از اين دست برايشان بيفتد و در محاذات آن كسي كاري كند كه كمي دردآور است يا كمي شرمآور بعد سر اتفاقي كه براي درختها افتاد بايد يك واژه را شكار كنم و برايش داستان درست كنم و بذارمش شاهد، براي ماجرايي كه دارد اتفاق ميافتد. براي ماجرايي كه اتفاق افتاده. و مرتب پس و پيش كنم حادثهها را آدمهاي معلق را درختها را. بارن را ببارانم. و شب را درست كنم گر چه الان وسط ظهر است و آفتاب، داغ بر من كه نه، بر راهروهاي اين شهر و هر چه كه در اين ساعت ظهر توي آن گيج ميخورد بتابد. من فقط مي خواهم بنويسم كه مهم نيست اصلا مهم نيست كه پشت اين چشمها چه اتفاقي ميافتد كه زير اين دستها چه قيامتي كه بهپا نيست، و چه دروغها كه نميبافند وقتي آدم توي بيست سالگي سكته ميكند. كسي حواسش هم كه نباشد آدمها خودشان بلدند چهطور خودشان را بدبخت كنند. مگر براي چشم آدمها بپا گذاشتهاند كه حالا يك عده بنشينند و چشمهايشان را زوم كنند روي ميزان فشاري كه انگشتان دو دست غربيه بهم ميآورند و اصلا كي گفته كه آنها با هم غربيهاند و گوشهايشان را تيز كنند براي قاپ زدن دو تا كلمه حرف كه خدا ميداند چه زوري زدهاند تابتوانند از اين گلوي وقتنشناس كه هي بيخودي گير مي كند با انبر دست حرف بيرون بكشند و آن وسط راه همان دو تا كلمه حرف نيمبند هم به يغما مي رود. به يغما مي رود. و كسي چه ميداند چرا آدم يهو توي بيست سالگي سكته ميكند. حتما از بس نوشابه خورده يا پيتزا گاز زده (و نجويده قورت داده). و گوشهايشان را بگيرند براي صداي مكرر بوقها و گوشهايشان را بگيرند براي صداي تيز بوقها كه معلوم نيست يكهو از كجا ريختند توي راهروهاي تنگ اين شهر كه الكي اسمشان را گذاشتهاند اتوبان و خيابان، و باند كشيشان كردهاند. آدم دلش ميگيرد براي سروصداي همهي چيزهاي بياهميتي كه دارد اين شهر را بهم ميريزد و براي غربت چيزهايي كه گم شده اند و خدا مي داند، و فقط خدا ميداند كجا دارند ميپلاسند.
بايد داغ كني تا بفهمي دارم چي مي گم. بايد تابستونا توي خيابون كباب شي تا قد يه ارزن بفهمي دارم چيميگم. ميخوام بميرم. دوست دارم شب يه دونه بيل بردارم بذارم تو كولهام و صبح كه ميرم دانشگاه خودمو تو بيايوناي بهشت زهرا(جاهاي خوش آب و هواش كه مال يه عده بورژواي خوش خياله كه سر مردن هم هول مي زنن از هم عقب نمونن) خاك كنم.
همه شدن عين هم. همه كمر بستن تا از قافله عقب نمونن. فقير و پولدار و بي سواد و با سواد لات سر گذر و استاد دانشگاه ، روزنامهنگار و فيلم ساز و مجري رسانهي مثلا ملي.
نميدونم تو اين لمپنيزم بيخاصيت و شرمآور چي وجود داره كه اين جور همه رو دنبال خودش ميكشه و همهرو اسير خوش مي كنه. اين موتور سه چرخهها رو ديدين كه بعضي وقتا سر و كلهشون تو بعضي خيابوناي خاص پيدا ميشه و پشتشون نوشته «دنبالم نيا اسير ميشي»؟
كافيه چند دقيقه بايستي به حرف زدن دوستات گوش كني. اصلا چرا به حرف زدن دوستات به حرف زدن خودت به حرف زدن خودم... دهنم سرويس شد، كفم بريد، ماليد، حالشو گرفتم، زدم تو رگ، و تازگيهام كه مد شده تو هر جمع دوستي رسمي و غيررسمي اشاره و كنايهاي داشته باشن (داشته باشيم) به جكهاي اروتيك و زشت و بيادبانه كه فقط مناسب جك گفتن هستن نه ارجاع دادن براي تاكيد روي حرفي كه ميزنيم.
بدبختي اينجاست كه اين تيپها شدن دوستداشتني. شدن معرف يه جور شخصيت خودموني و صميمي. يعني اينكه اگه درست حرف بزني توي باغ نيستي. آدم ميشي. وصلهي ناجور ميشي. يه رنگ جيغ.
زبان فارسي كه از دست رفت و هنوز توي فرهنگستان نشستن و دارن ميگن «زين پس به جاي واژهي مهجور و ...» انگار نه انگار كه يه عده آدم با غرض و بي غرض همين چن تا واژهي درست و درمون و نيمبندي كه داشتيم هم ازمون گرفتن و واژههاي لمپني و شاگرد شوفري رو آروم آروم يادمون دادن و يادمون دادن اگه مامان بابامون به حرف زدنمون ايراد گرفتن بذاريم به پاي پيله كردن و «بابا ما جوونيم» و حرف زدن خاص خودمونو داريم و ... كه الهي همه مون بميريم با اين منم منم كردنامون.
بماند كه چقدر از عربي و انگليسي و فرانسه دزديديم و داريم به كار ميبريم. همين دو تا دونه واژهي فارسي رو هم نتونستيم نگر داريم.
به نوع حرف زدن گويندههاي راديو كه گوش كني بايد سرت رو محكم بكوبي به ديوار كه اين چرنديات به اسم برنامهي جوونپسند داره به خورد شنوندهي بيچاره داده مي شه. به گفتگوي تخصصي كه گوش مي كني فكر ميكني يا تو زيادي نفهمي يا گوينده ومهمان محترم زيادي هول برشون داشته كه خبريه و برنامه ي علمي و فرهنگي يعني اينكه به «سازمان» بگي «اورگان» و به «كار تيمي» بگي «تيمورك» و به «رودررو» بگي «فيستوفيس» كه معلوم شه تو خيلي با سوادي مثلا.
تلويزيون هم كه ديگه شاهكاره. يعني به تمام معنا شاهكاره. اگه تو همهي دنيا تلاش ميكنن كه لااقل بچه ها از تو تلويزيون دو تا حرف درست و با معني ياد بگيرن متاسفانه نه تنها بچهها كه بزرگترها هم يواش يواش دارن به نوعي از گويش رو ميآرن كه فقط ميتونم اسمش رو بذارم گويش تلويزيوني. نوع حرف زدن مجريهاي برنامههاي كودك يه افتضاح به تمام معناس. فعلاي پس وپيش و اشتباه از نظر زمان و شخص، صفت موصوفاي من درآوردي، شعراي مزخرف بيوزن و قافيه... ادب از كه آموختي از بيادب هم حد و حدودي داره.
نوع حرف زدن بازيگراي سريالها؛ چه تو صدا زدن اسم همديگه چه تو به كار انواع و اقسام متلكا و ارجاعات باربط و بيربط به فرهنگ لمپن جامعه و تلاش براي گسترش دادن و محبوب كردن اين جور گفتار كه نمودش در رفتار آدما قابل مشاهدهس، جاي تاسف و غصه داره.
قلم روزنامه نگاراي مجلات جوونا و مجلات ورزشي از وحشتناكترين خطرايي يه كه داره زبان فارسي رو نابود ميكنه و تا حد زيادي هم موفق شده. وقتي قلم ناتوان باشه از اينكه حرفش رو هوشمندانه و ظريف و در عين حال موثر و دقيق بزنه، ناچار هستيم به اسم روراستي و صميمت، تحمل كنيم قلمهاي بي پروا و زمختي رو كه هر جور اراجيفي كه به ذهن نويسندهش ميياد روي كاغذ مينويسه. وضعيتي كه الان هست و هيچوقت به اين شدت تو مطبوعات ايران نبوده.
يه نقد درست و حسابي خالي از فحش و لمپنيزم مطبوعاتي توي مجلات پرفروش اين مملكت به چاپ نميرسه. توي روزنامهها سادهترين اصول نگارش فارسي رعايت نمي شه.(رعايت اصول درست خبر نويسي بخوره توي سرمون.)
توي اين وانفسا به بدترين شكل ممكن و حقيرترين شكل اون داريم دم از فرهنگ ايراني ميزنيم. كدوم فرهنگ. فرهنگي كه توش فرق صحبت كردن يه آدم تحصيل كرده از آدمي كه سواد خوندن نوشتن هم نداره قابل تفكيك نيست. فرهنگي كه توش روشنفكر و كلاه شاپويي يه جور حرف ميزنن. بگذرين از پوستهاي كه بعضي ها تو اجتماع روي خودشون مي كشن!
زبان فارسي از دست رفته و هركس كه مدعيه اين حرف ميتونه خلافي داشته باشه بهتره كمي با خودش خلوت كنه. به حرف زدن خودش فكر كنه. به پيامهاي كوتاهي كه با موبايلش ميفرسته. به نوع خوش و بش كردنش. به اينكه چقدربلده وقتي عصبانيه با متانت و ادب و كلماتي در خور شان خودش هستن عصبانيتش رو نشون بده. به اينكه هر روز از تو راديو تلويزيون و روزنامه و مجله چي داره به خورد مغزش ميده. به اينكه اگه كلمهي «باحال» نبود به جاش چي ميگفت. به اينكه مگر نه اينكه يه روزگاري توي خونه حق نداشتيم از اين كلمه استفاده كنيم؟ حالا چي؟ بعد از اين چي؟ بچه هاي فردا به چه زبوني ميخوان حرف بزنن اگه قراره ما پدر و مادر اون بچهها باشيم.
وقتي زبون يه فرهنگ اينمقدار آسيبخورده و از دست رفته باشه، زنگاي خطر براي مرگ اون فرهنگ مدتهاس كه به صدا دراومده.
آفتاب داره داغ ميتابه روي پوستم. چراغ قرمز شده سبز شد و باز قرمز شد. دختر و پسر جوون روي ترك موتور اصلا به سر و وضعشون نميياد كه اهل اين حرفها باشن همين طور رانندهي تويوتاي مشكي ولي سر هيچچي دارن حرفايي بهم مي زنن كه ... مامان مهربون دست بچهاش رو گرفته وايستاده به تماشا.
- ته تهاش كه چي؟ ميپرسد مگه تهاش مهمه؟ به راه فكر كن به اينكه ... محكم ميزنم توي گوشش و خاكستر سيگار را خالي ميكنم توي ليوان يكبار مصرف.
حالت صورتم شده مثل كسي كه يك كپه گه گرفته باشند زير دماغش.
- دلم ميخواد فقط يه بار ديگه چرت و پرتهايي كه شوهرت كرده تو مختو، تحويل من بدي.
حالت صورتم شده مثل كسي كه يبوست دردناكي دارد.
روسرياش حالا سر خورده رفته تا روي قلمبهاي كه پشت سرش بنا كرده. ماندهام چه طور آن موهاي صاف و كمپشت را آنطور جذاب پيچيده. ته تهاش هيچچي نيست ميفهمي؟ تهتهاش تو يه موش مزاحمي كه بايد گورتو از زندگي گم كني. چون فهميدن كه هستي ... يعني اونجايي يا... اينجايي... ميفهمي برا همين دكت ميكنن.
لب پايينم را گاز ميگيرم. حالت صورتم شده شبيه مردي كه ميفهممد زنش نازاست.
آدمها وقتي تنها اندوهگين نميشن، آدمها وقتي توي خيابون ميشينن كنار جدول و سيگار دود ميكنن، آدمها وقتي خيلي حرف ميزنن يا زيادي ساكتند، آدمها وقتي دست و دلشون كمتر ميلرزه، آدمها وقتي ميافتند تو سرپاييني و هيچوقت خدا هم اين جور موقعها كسي نيست كه بزنه پشتشون و بگه كم نياري... كم نياري، آدمها وقتي تو روزاي داغ "ها" ميكنن تو انگشتاي چنگ خورده به صورتشون، يعني اينكه خيلي تلخن. خيلي. نه اينكه نتوني با يه من عسلم بخوريشون. كه من ميشناسم كسايي رو كه تو همين تلخيها همچين هپلهپو شدن كه ...
آدم بودن بد درديه. آدم بودن ... درده، بده...
آدم! چه ميدونم.
اينكه بشينم اينجا، چرنديات بنويسم راجع به چيزي كه خودم هم ازش سر درنمييارم چي رو عوض ميكنه؟ ايني كه ريختش تو آيينه دلمو بهم ميزنه چه جور جونوري ميتونه باشه؟
ميگن آدمها وقتي تلخن يعني خودشون هم نميدونن واسه درداي بيدرمونشون چه غلطي بايد بكنن.
يك جاي كار ايراد دارد. حتي اينكه بگويي «ببخشيد»، چيزي را بهتر نميكند. اوضاع خراب شده نگاهها عوض شده. به تو بايد ترحم كرد. بايد مثلا از خطايت چشم پوشيد. اين چيزي را عوض نميكند. تا آخر دنيا همين است. اشتباه كه مي كني، تمام است. حتي اينكه بگويي «غلط كردم». حتي وقتي آبها از آسياب بيفتد. آشتي كنيد، به هم تلفن كنيد، به هم لبخند بزنيد، به هم تعارف كنيد كه: انگار نه انگار. باز هم چيزي عوض نمي شود. زير فشار خرد كنندهي ترحم له ميشوي. زير لطف كردن ديگران خرد مي شوي. وقتي بخشيده ميشوي، بخشيده نميشوي. بي اينكه بخواهي، بياينكه ازتو نظرت را خواسته باشند، باج ميدهي. تمام عمر تمام مدت. تا لو نروي تا به رويت نياورند. تمام عمر باج ميدهي. چند بار چند بار وقتي گند زدهايم آرزو كردهايم طرف پيدا شود، جرات داشته باشد بزند زير گوشمان. كله مان را بكند. سرمان داد بزند. قهر كند. با تير بزند مخمان را بپاشد كف زمين. بزن بزن راه بيندازد. سلاخيمان كند. از سقف آويزانمان كند. تبعيدمان كند. تا همهچيز لااقل به خيال ما، تمام شود. يك جاي كار ايراد دارد وقتي اشتباه ميكنيم و بخشيده ميشويم. بخشش فقط يك مجازات متمدنانه و بيسروصدا و كمدردسر است. بار گناه را مي اندازند روي دوشمان و خودشان را ميزنند به بيخيالي دستشان راميكنند توي جيبشان و سوتزنان رد ميشوند بهت لبخند ميزنند. روي سرت دست مي كشند. تو بخشيده شدهاي. بايد خفهخون بگيري. بايد ديگر اعتراض نكني . يادت باشد تو را بخشيدهاند. بهت عفو خورده وگرنه... وگرنهچناندمارازروزگارتدرميآوردندكهديگرهوسزندگي كردنراهميكسربيخيالشوي.فهميدياحمق؟ تو را بخشيدهاند آخر... بايد ممنون باشي. ميتوانست اوضاع از اين بدتر باشد. از اين بدتر؟ بدتر از اينكه غرورت را مي گيرند و به جايش برايت استخوان پرت ميكنند؟
ان الانسان لفي خسر... ان الانسان لفي خسر... ان الانسان لفي خسر... ان الانسان... انسان... انسان في خسر...