كتاب كوچك شمارهي سيويك، دقيقا همان چيزي است كه در روزهايي كه يك هزاري مچاله دارد توي جيبمان خر و پف مي كند مي شود خريدش و با باقيماندهي پول با تاكسي به خانه برگشت و دچار عذاب وجدان چرخيدن توي كتابفروشي و نخريدن كتاب نشد و حسرت كتاب تازه و اينها را هم فراموش كرد. زندهباد كتابهاي كوچك انتشارات «نيلا».*
پل آستر، نويسنده، شاعر، فيلمنامهنويس، مترجم، كارگردان، محقق، تهيهكننده و البته يك آدم دوست داشتني پستمدرن. يك آمريكايي. متولد سوم فوريهي 1947. فارغالتحصيل دانشگاه كلمبيا . اولين چيزي كه از او چاپ شده مجموعهاي شعر بوده شامل «حفاري» و «ديوارنوشته». بعد از آن مجموعه مقالاتي با نام «فضاهاي سفيد» به چاپ رسانده و تازه بعدش اولين رمانش با نام «نمايش فشرده» را نوشته است يعني در سال 1982.
سهگانه را كه در پستهاي قبلي معرفي كردهام -و البته استر با همين كار به شهرت رسيده است- بين سالهاي 1985 تا 1986 نوشته شده كه من باز هم توصيه ميكنم خواندن اين روايتهاي فراواقعي پرتنش را از دست ندهيد بهتر است!
آستر دستي در زندگينامهنويسي هم دارد و تا بهحال پنج زندگينامه هم نوشته است: «هنر گرسنگي» در مورد كافكا، بكت و چند تا از شخصيتهاي برجستهي قرن بيستم. «دفترچهي قرمز» كه توضيحش كمي ساده نيست و بعدا شايد خود كتاب را مستقلا معرفي كردم. «اختراع تنهايي» در مورد خاطرات مرگ پدرش. «دست بهدهان: گاه شمار شكستهاي اوليه» خاطرات آستر از اوايل كارش به عنوان نويسنده و «فكر ميكردم پدرم خداست» كه در سال 2002 نوشته شده و شامل 180 شرح كوتاه در مورد زندگيهاي شخصي مردان و زناني با سنين و پسزمينههاي متفاوت است.
آستر داستان هم زياد نوشته كه خودتان با يك زحمت كوچولو ميتوانيد پيدايشان كنيد و از فيلمنامههايش هم «موسيقي بخت» را به همراه «بليندا هاس» براي فيلمي به كارگرداني «فيليپ هاس» اقتباس كرد . «لولو روي پل» را خودش كارگرداني كرد. «كبودي» را به همراه «وين ونگ» نوشت و ساخت و «دود» را فقط نوشت.
كتاب كوچك شمارهي سي يك انتشارات نيلا، داستان «كريسمس اوگي رن» است كه فيلم نامهي «دود» بر اساس همين داستان كوتاه نوشته شده است. فكر نميكنم نوشتن خلاصه از يك داستان كوتاه 24 صفحهاي كار چندان خوشايندي باشد. فقط يك تكه از صفحهي پانزده را مينويسم و قبل از آن اضافه ميكنم اين «اوگي رن» از آن معدود پيرمردهايي است ميتوانند باحال باشند و خب كمي هم پيچيده.
... «اگر براي نگاه كردن وقت نگذاريد، هرگز موفق نمي شويد چيزي ببينيد. آلبوم ديگري برداشتم و خودم را مجبور كردم كه آرامتر و دقيقتر پيش بروم. به جزييات توجه بيشتري كردم، تغييرات جوي را در هر عكس به خاطر سپردم، و تغيير زواياي نور را بنا به پيش روي فصول مشاهده كردم.».... «همان آدمها در همان نقاط درهر بامداد، كه لحظهاي از زندگيشان را در قاب دوربين اوگي زيسته بودند.»
* قيمت كتابهاي كوچك ازجمله همين كتاب، 200 تومان. حتي 2000 ريال هم نه و 200 تومان.
فصل امتحانات نزديك است و جام جهاني هم. تركها دارند مملكت را شلوغ مي كنند و مجلس خبرگان يا چه مي دانم شوراي نگهبان يا هر كوفت ديگري، نميدانم، معلوم نيست دارند چه غلطي مي كنند. روزها گاهي حسابي كش ميآيند و گاهي توي دستهايم جان مي دهند و به خاك سپرده مي شوند به همان سختي و كوتاهي. مهم نيست هيچكدام مهم نيست.
كتاب «بزرگان فلسفه» را كه بخواني هيچ كدام اينها مهم كه نيست هيچ، از استخوان خوكي در دستهاي يك فرد جذامي هم بيارزشتر است*. من نمي فهمم از اين مغز يك كيلو و خردهاي چه طور مي شود جهاني ... نه ... نه ... چيزي بزرگتر از جهان، جهان به توان ميليون. چهطور مي شود چهطور مي شود كه اين مغز كار كند و كار كند و كار كند و حاصلش بشود چيزي كه ما اسمش را گذاشتهايم فلسفه. دارم بي جنبه ميشوم. دارم ديوانه مي شوم. زده به سرم. دارم بي ظرفيت ميشوم. دارم خالي ميشوم...
كتاب بزرگان فلسفه چيزي است كه به معدهي مختصر و مفيدپسند اين روزهاي همهي ما ميسازد. اگر شما هم از آنهايي باشيد كه قسمتي از اعتبار كتاب را از روي اسم ناشر تشخيص ميدهند، فكر كنم كافي باشد كه عرض كنم اين كتاب را «انتشارات علمي و فرهنگي» به چاپ رسانده است. نويسندهاش جناب «هنري توماس» و ترجمهي خوبش كار «فريدون بدرهاي» است كه مترجم نامآشنا و كار كشتهاي است. ( متاسفانه حال ندارم كتابخانهام را زير و رو كنم ببينم كدام كتابها را ترجمه كردهاست.)
فهرست مطالب كتاب به ترتيب حروف الفباي فارسي نوشته شده و شما راحت ميتونيد نام فاميل فيلسوف مورد نظرتان را پيدا كنيد، به شمارهصفحهي نوشته شده برويد و ... حالش را ببريد. (بله بله تكنولوژي خيلي وقت است كه پيشرفتهاي هيجانانگيزي در زمينهي سرچ داشته و احتمالا نوشتن سطور قبل، در عصري كه با فشار چند دكمه مي توانيد دل و رودهي زمين و زمان را سير كنيد، حركت مسخرهاي بايد باشد.)
به هر حال چكيدهي مغز حدود 400 تن از فيلسوفان بزرگ تاريخ + كمي چاشني زندگينامه چيزي است كه اگر علاقمند باشيد مي تواند انتخاب مناسبي براي خردادماه باشد. چرا خرداد ماه؟ خب حس است و به من ميگويد كه اين طور است.
يك توصيهي مهم: قسمت «شوپنهاور» را با دقت، كامل بخوانيد. هر چند براي دوستداران «هگل»، «شوپنهاور» آدم جالبي نميتواند باشد. (براي من يكي كه بود!)
*برگرفته از مقدمهي كتاب استخوان خوك و دستهاي جذامي نوشتهي مصطفي مستور (عزيز و دوستداشتني) كه ايشان هم از نهج البلاغه و سخن اميرالمؤمنين علي گرفتهاندش.
نميدانم چقدر اجازه دارم كه زنده بمانم. همين قدر ميدانم بياينكه بخواهم دارم مي دوم. دارم دوانده ميشوم. كتابها تند و تند توي دستهايم ورق مي خورند. غذاها تند تند كود ميشوند. يكي دارد دلم را با سرعت چاقوچاقو ميكند. مثل قصابها. ديدهايشان كه؟ تند تند.
انگار هميشه از دوي ماراتن برگشتهام. خسته و كوفته و نيمه جان و تازه خبري هم نيست! و اين همه به من چه كه دارم توي بيخيالي غلت ميزنم؟ خيابانها زير پاهايم مي دوند. سر بزنگاه بايد كاري كنم. مثلا به مغازهاي كه الان جلوي رويم ايستاده بروم و مثلا يك چيزي را بغل بزنم و بزنم بيرون. يا مثلا سر بخورم توي مترو و از آن ور تف شوم بيرون و مثلا دانشگاه دور و برم را بگيرد يا سينما يا فرهنگسرا يا هر جهنم درهي ديگري. و هميشه سؤال بنيادين من، اين جور وقتها اين است كه، من اينجا چه غلطي مي كنم؟
پشهها هم از اين حق برخوردارند كه روزها بروند و يك گورستاني خودشان را گم و گور كنند. ميتوانم بپرسم كه چه وقتي از سال به لحاظ قانوني اجازه دارم كه بميرم؟
باد چنان توي صورتم مي خورد كه واقعا زدم زير گريه. داشتم تحليل ميرفتم. با انگشتهايم حساب كردم چند بار با اتوبوس از اين خيابان رد شده ام و چند بار وقتي اتوبوس ايستاده توي ايستگاه ميرزاي شيرازي دلم خواسته ازش پياده شوم و از آن مغازههه كه اسم ندارد و روي سردرش نوشته هپي نيوير و ولنتاين و مري كريسمس خريد كنم و هيچوقت اين كار را نكردهام. اتوبوس آنقدر خلوت بود كه هي دلم ميخواست از طالقاني سوار اتوبوس آرژانتين شوم . از آرژانتين پياده بياييم تا طالقاني و سوار اتوبوس آرژانتين شوم و اتوبوس توي ايستگاه ميرزاي شيرازي بايستد درست روبهروي آن مغازههه كه ...
باران به طرز غمناكي تند ميبارد. چادرم چسبيده به تنم و آبي كه در سراشيبي تند پياده رو دارد ميدود، راه افتاده توي كفشهاي تابستانيام كه چلپچلپ مي كوبمشان به سردي پياده رو. هيچ كس توي خيابان نيست. آب از سر و صورتم آويزان شده و كولهام خيس و سنگين. باد كه مي آيد يخ مي كنم. هيچ كس توي پيادهرو نيست. نه با چتر و بي چتر كه محال است. داشتم كه مي آمدم روي پل هوايي غوغا بود همه چپيده بودند كنار هم تا باران بند بيايد. شلوارم تا زانو خيس شده و دارم ويران مي شوم زير اين باران كه جنونزده ميبارد. دارم غرق مي شوم توي آسمان. ابرهاي خاكستري به سرفه ام مياندازند. تنم ميلرزد و صدام كه دارد رد مي اندازد به گلويم. كسي حواسش نيست. كسي نيست كه حواسش باشد. ميريزم روي نيمكت سيماني كه سبزش كردهاند باد چنان توي صورتم ميخورد كه ...