وبلاگ من بهشدت با مشكل به روزرساني در حال دست و پنجه نرم كردن است. مسئله نداشتن وقت نيست. معضل كمبود انرژي من دارد كمكم روي كيفيت همهي كارهايي كه مي كنم، تاثيري به شدت منفي مي گذارد. سعي ميكنم حلش كنم. سعي مي كنم.
با معرفي دو كتاب :
دوست دارم كتاب «سه گانهي نيويورك» نوشتهي رمان نويس پست مدرن امريكايي پل استر را بخوانيد. اين كتاب 455 صفحهاي را كه نشر افق با ترجمهي شهرزاد لولاچي و خجسته كيهان چاپ كرده، شامل سه رمان شهر شيشهاي، ارواح و اتاق دربسته است.
كتاب با مغزت شمع گل پروانه بازي مي كند. آدمهاي چند لايه، داستانهاي پيچيده و معماگونه كه با چرخشي ظريف و به لطف اعجاب قلم پل استر از روايتهاي پليسي به نوعي نگاه فلسفي تغيير ميكنند.
خواندن اين كتاب آنقدر لذتبخش و به تعبير من نشئهكننده است كه با خيال راحت دارم نزديك فصل امتحانات به شما معرفياش مي كنم.
كتاب را كه تمام ميكني مي تواني با خيال راحت دراز بكشي و اجازه بدهي ذهنت تمام اتفاقات را يكبار نه، دوبار نه، سهبار نه، هزار بار دوره كند و كور شوم اگر دروغ بگويم كه در هر بار پنجرهي جديدي از ظرايف داستان و مفهومي كه سعي در انتقالش داشت به رويت باز نشود.
« كلمات عوض نمي شوند؛ اما كتابها هميشه در حال تغييرند. عوالم مختلف پيوسته تغيير ميكنند،افراد عوض ميشوند، كتابي را در وقت مناسبي پيدا ميكنند و آن كتاب جوابگوي چيزي است، نيازي، آرزويي.»*
و من فكر مي كنم نياز داشتم كه اين روزها عاشق شخصيتي مثل كوئين در داستان شهر شيشهاي بشوم.
خواندن اين كتاب فوقالعاده را از دست ندهيد، بهتر است.
قيمت كتاب را البته فراموش كردم، پنجاه هزار ريال وجه رايج مملكتي.
*پل استر- از مقدمهي كتاب
كتاب بعدي كتاب واقعا خارق العاده اي از ميچ آلبوم است. پنج نفر در بهشت منتظر شما هستند و من همينجوري از گفتن و نوشتن اسم كتاب به انگليسي خيلي بيشتر لذت ميبرم. The five people you meet in Heaven- - شايد به خاطر آهنگ زيباي كلمهي «Heaven» . يك جورهايي انگار موقع گفتن داري آه ميكشي، فوت مي كني. برعكس همتاي فارسياش «بهشت» كه من حس ميكنم موقع تلفظ انگار دندانها را براي دريدن چيزي تيز كردهاي. به هر حال حس است و اصلا هم مهم نيست.
كتاب را در 172 صفحه پاملا يوخانيان ترجمه كرده است. و بسيار خوب از عهدهي انتقال لحن نويسنده به خوانندهي فارسي زبان برآمدهاست. شايد به خاطر اينكه يك مسيحي است. نشر كاروان - كه احتمالا و تا آنجاييكه من خبر دارم، مورد لعن و نفرين بسياري از كتاب خوانهاست!- زحمت نشر اين كتاب را كشيده است.
پنج نفر در بهشت... داستان پيرمردي است كه در يك شهربازي كار ميكند. روزي بر اثر سانحهاي جان خودش را در شهربازي از دست مي دهد. ( يا درستتر اينكه، روزي در شهربازي بر اثر سانحهاي جان خودش را ازدست مي دهد.) اين مرد تنها و غرق شده در زندگي يكنواخت و مملو از پشيماني بعد از مردن ميفهمد... اي بابا آخه من در مورد كتاب چي بنويسم با اين چرنديات شما رغبت نمي كنيد كتاب را دست بگيريد چه برسد به خواندن. پس بيشتر از اين گند نمي زنم. فقط يك چيز نثر كتاب آنقدر آرام و ملايم است كه انگار پيرزني خوش صحبت دارد با تو از قديمها حرف مي زند. بعد پلكهايش را ميگذارد روي هم و تمام.
و چندتا جمله از كتاب كه احتمالا بهترينها نيستند ولي به شدت براي من به ياد ماندني شدهاند:
- بزرگترين هديه اي كه خداوند ميتواند به تو بدهد اين است: درك آن چه در زندگي ات گذشته. تا زندگي برايت توجيه شود. اين همان آرامشي است كه دنبال بودي.
- هر پاياني آغاز هم هست فقط در آن لحظه اين را نميدانيم.
- آرزويم اين بود كه ببينم دنيا بدون جنگ، پيش از آن كه شروع به كشتن هم بكنيم چه شكلي بوده؟
قيمت كتاب : هژده هزار ريال كه مي افتد صفحهاي 344827/10 تومان.
حرف كه مي زني به مذاق بعضي ها خوش نميآبد و دهانشان را باز مي كنند و هر چي كه دلشان مي خواهد بارت ميكنند و بعد دستشان را دراز ميكنند كه چيزي هم بگذاري كفشان. حرف كه نميزني موقع دوش گرفتن و كتاب خواندن و جزوه نوشتن و با تلفن حرف زدن قاطي مي كني و چرند و پرند تحويل مخ خودت يا مخ طرف ميدهي و اين مي شود ماحصل زندگي در يك كشور... جهان چندمي بوديم راستي؟
يك- دارم از توي پياده رو رد مي شوم. اين روزها از پياده روها فقط مي شود رد شد به لطف آدمهايي كه با تمام توانشان، آنقدر از توي خيابان بودن، منزجرت ميكنند كه بخواهي هر چه زورتر بپري توي خانه و در را پشت سرت قفل كني. دارم از توي پياده رو رد مي شوم هر قدر زمزمههاي ركيك كه مي شنوم به كنار هر قدر نگاه هاي گرسنه كه ميبينم به كنار...
نميشود نوشنش. نمي توانم. ماندهام مبهوت. سرم دارد آرنجهايم را خرد مي كند. نميفهمم اين خشونت پنهان اين تعرض كثيف و غير مستقيم و اين همه بيشرمي از كجا پيدايش شده.
دو- اين شهر پر است از آدمهاي داغون. آدمهاي شكستخورده، سرخورده. آدمهايي خسته. آدمهايي آكنده از خشونتي بيلجام. آدمهايي دروغگو و ترسو. آدمهايي كه صبح سر ميز با همسرشان چايشان را شيرين ميكنند و لبخند مي زنند. يكديگر را احيانا مي بوسند و از هم خداحافظي مي كنند و قدم به خيابان كه ميگذارند ميشوند خودشان. لوند و لمپن و عوضي.
سه- توي واگن مترو پر است از بوي عطرهاي ارزان قيمت كه با بوي وحشتناك عرق قاطي شده. نالهي بيامان پسرك فال فروش لعنتي دارد روي اعصابم پاتيناژ ميكند و اين وسط «هابز» گير داده به جدايي فلسفه از خداشناسي و مغز من هم دارد براي خودش ساز ديگري مي زند و اصلا توي باغ نيست. دارم به پنجشنبه فكر ميكنم. امان از گرما و بوي عرق زير بغل زني كه ميلهي بالاي سرم را گرفته. له و لوردهام.
قطاري به موزات ما بر روي ريل آن سو ناله ميكند و ميايستد. همين طوري نگاهم ميافتد به مرد كه از زور جمعيت چسبيده به در. دستش را بالا ميآورد و علامت زشتي را مي سازد. دوست دارم توي دلم بهش بگويم كثافت. نمي گويم. سرم را به شيشه تكيه مي دهم. دلم بهم ميخورد. به خودم مي گويم او يك مرد بود.
چهار- داشتم توي كاسه ي توالت عق ميزدم. مامان ميزند به در و ميپرسد حالم خوب است؟ و بعد دل ميسوزاند كه اينقدر آت و آشغال توي شكمم نريزم. و مي پرسد ميخواهم باهاش بروم دكتر يانه؟ توي كاسهي توالت عق ميزنم و براي مامانم دل مي سوزانم. كاش ميتوانست برايم معجزهاي بياورد تا هر روز كثافت را مزه مزه نكنم.
چرا ناراحتيد كه كار بزرگي نكردهايد ؟
در خود به حقارت
به آينه منگريد
تاريخ
بهت زده از ظلمتان
تمام انگشتهايش را جويده
خيالتان راحت رسولان آخرالزمان
نامتان
با انگشتهاي جويده هم
ثبت ميتواندشد
***
خود را به صليب آويختهايم
وقتي مسيحي
براي آويختن نيست
با تشكر از شما كه شهر را امن
شهر را در امان
توي روزنامههايتان
جار ميزنيد
با تشكر از شما كه هر چه دزد را
فقط
توي كلمهها دار ميزنيد
روي پلك مردمان شهر
رنگ خواب مي زنيد
از شما چگونه قدر داني كنيم؟
شما كه خنده را به جاي خشم تازيانه ميزنيد
شما كه ماه را به جاي مهر قاب ميكنيد
عدل را با اداي احترام خاك مي كنيد
افسانههايي كه مادران
از بچهگي
در گوشمان خواندهاند
امروز آري
جزيي از آن افسانه هاييم
يك پلك مي زند تاريخ
زادهمي شويم
با هر نفس
تكهاي از خودمان را
افسانه ميكنيم
يك پلك مي زند تاريخ
ميخوابيم
با پلكهاي بسته
اي جماعت چهطوره حالاتتون
قربون اون فهم و كمالاتتون
گردنتون پيش كسي خم نشه
از سر بنده سايهتون كم نشه
راز و نياز بندگيتون درست
حساب كتاب زندگيتون درست
بنده مي شم غلام دربستتون
پيش كسي دراز نشه دستتون
از لبتون خنده فراري نشه
خدا نكرده اشكي جاري نشه
باز يه هوا دلم گرفته امروز
جون شما دلم گرفته امروز
خلافمون از سر اختلاف نيست
خلاف خلافه توش خطا خلاف نيست
فرقي نداره ديگه شهر و روستا
حال نميدن مثل قديما دوستا
شاپركا به نيش مجهز شدن
غريب گزا هم آشنا گز شدن
تنگ غروب كه شهر پر شد از رپ
ما مونديم و يه كوچهي علي چپ
خورشيد مينشست كه ما پا شديم
رفتيم و گم شديم و پيدا شديم
رفتيم و چرخي دور ميدون زديم
ماه كه دراومد به بيابون زديم
آخ كه بيابون چه شبايي داره
شب تو بيابون چه صفايي داره
شب تو بيابون خدا بساط كن
اونجا بشين با خودت اختلاط كن
دل كه نلرزه جز يه مشت گل نيست
دلي كه توش غصه نباشه دل نيست
اين در و اون در زدناش قشنگه
به سيم آخر زدناش قشنگه
دلم گرفته بود و غصه داشتم
منم براش سنگ تموم گذاشتم
نصفه شبي به كوه تكيه كردم
نشستم و تا صبح گريه كردم
سجل و مدرك نميخواد كه گريه
دستك و دنبك نميخواد كه گريه
شعرم اگه سست و شكسته بستهاس
سرزنشم نكن دلم شكستهاس
جيكجيك مستونم كه بود برادر
فكر زمستونم نبود برادر
تا كه ميفته دندوناي شيري
روي سرت ميشينه برف پيري
كميسيون مرگ ميشه تشكيل
درو مي شن بزرگتراي فاميل
از جمع بچهها بيرون بايد رفت
مجلس ختم اين و اون بايد رفت
يه دفعه همكلاسيا پير ميشن
همبازيا پير و زمينگير ميشن
الك دولك الاكلنگ و تيشه
تو ذهن آدما مي شه عتيقه
ليلي و گرگم به هوا دريغا
قايم باشك تو كوچهها دريغا
رمق نمونده تا بريم صبح زود
پياده تا امامزاده داوود
بيحرمتي با معرفت درافتاد
يه باره نسل لوطيها ورافتاد
توي تنور خونهها كلوچه
بوي پياز داغ توي كوچه
چهطور شد؟ تموم شد؟ كجا رفت؟
مثل پرنده پر زد و هوا رفت
سر زده آفتاب از پشتبوم
ما مونديم و يه قصهي ناتموم
بازم همون دورهي بي سواتي
قربون اون حرفاي عشق لاتي
قربون اون «مخلصتم فداتم»
قربون اون «من خاك زير پاتم»
قربون اون حافظ روي تاقچه
قربون حسن يوسف تو باغچه
قربون مردمي كه مردم بودن
اهل صفا اهل تبسم بودن
قربونن اون دوره ي تر دماغي
قربون اون تصنيف كوچهباغي
قربون دورهاي كه خوشبيني بود
تار سبيلها چك تضميني بود
مرداي ناب و اهل دل نداره
شهري كه بوي كاه گل نداره
بوي خوش كباب و نون سنگك
عطر اقاقيا و ياس و پيچك
بوي گلاب وبوي دود اسفند
جمع قشنگ اشك شوق و لبخند
بوي خيار تازه توي ايوون
تو سفرهاي پر از پنير و ريحون
بوي سلام گرم مرد خونه
تو حوض خونه رقص هندوونه
بوي خوش كتابهاي كاهي
تو امتحان كتبي و شفاهي
قدم زدن تو مرز خواب و رؤيا
خدا خدا خدا خدا خدايا
آي جماعت چهطوره احوالتون
چيمونده از صفاي پارسالتون؟
نگين فلاني از لطيفه خستهاس
خدا گواهه من دلم شكسته اس
با خندهي شماس كه جون مي گيرم
براي تك تك شما ميميرم
حتي اگه فقير و بي پول باشيد
دلم ميخواد كه شاد و شنگول باشيد
خونههاتون چرا خوش آب و رنگ نيست؟
چيشده؟ خنده تون چرا قشنگ نيست؟
حرفاي گريهدار نميپسندين؟
ميخواين يه جوك بگم كمي بخندين
خوشا به حال اون كه تو محلهاش
هواي عاشقي زده به كلهاش
با اينكه سخته باز دلنشينه
تپش تپش واي از تپش همينه
رد و بدل كه شد نگاه اول
بيرون مي ياد از سينه آه اول
عاشق شدن شيدايي داره والا
خاطر خواهي رسوايي داره والا
وقتي طرف تو كوچه پيدا مي شه
توي دلت يه باره غوغا مي شه
آرزوهات خيلي دورن انگاري
توي دلت رخت مي شورن انگاري
صداي قلبت اونقده بلنده
كه دلبرت مي شنوه و مي خنده
دين و مرام و اعتقادت ميره
اون كه ميخواستي بگي يادت مي ره
اول عشق و عاشقي نگاهه
نگاه مثل آب زير كاهه
بين شماها عشقو مي شه فهميد
از تو نگاها عشقو ميشه فهميد
عشق اخوي آتيش زير ديگه
نگاه آدم كه دروغ نميگه
نگاه مي گه عاشقتم به مولا
به قلب من خوش اومدي بفرما
***
حضور حضرت منيژه خاتون
چهطوره حال بچهگربههاتون
براي اون دهان و چشم و ابرو
هميشه بنده بودهام دعاگو
ز بس كه عشق رفته توي قلبم
توشتم اسموتونو روي قلبم
خدا گواهه تا شما نيايين
از تو گلوم غذا نمي ره پايين
شبا همش ياد شما مي كنم
مي رم به آسمون نگا ميكنم
شما رو مثل ماه ميكشم هي
شبا هميشه آه ميكشم هي
كسي خبر نداره از قضايا
نه جيجي و مامي و نه پاپا
به جاي ماريا كري و گوگوش
نوار گريهدا رمي كنم گوش:
«قشنگترين پيرهنتو تنت كن
تاج سر سروريتو سرت كن
چشماتو مست كن همه جلا رو بشكن
الا دل ساده و عاشق من...»
دلم ميخواد كه از سر محبت
به عشق من بدين جواب مثبت
بگين بله وگرنه دلگير مي شم
تو زندگي دچار تاخير مي شم
اگر جواب نه بياد تو نامهات
خلاصه قهر قهر تا قيامت
فداي اون كه نه نميگه مي شم
عاشق يك دختر ديگه مي شم
تو بيلياقتي اگه بگي نه
اند حماقتي اگه بگي نه
ببينن تو آينه آخه اين چه ريخته
مثل تو صد تا توي كوچه ريخته
تو خانومي تو خوشگلي؟ چه حرفا
حرف زياد نزن بروبينيم با ااااا...
***
بشين عزيز پرت و پلا نگو مرد
اين مدلي نمي شه عاشقي كرد
درسته ديگه توي شهر ما نيست
دلي كه مثل كاروانسرا نيست
بازم همون دلاي بچه گي مون
دلاي باصفاي بچهگيمون
يه چيز مي گم ايشالا دلخور نشين
قربون اون دلاي تك سرنشين
اين روزا عمر عاشقي دو روزه
ايشالا پير عاشقي بسوزه
بلا به دور از اين دلاي عاشق
كه جمعه عاشقند و شنبه فارغ!
گذشته دورهاي كه ما يكي بود
خدا و عشق آدما يكي بود
نامهي مجنون به حضور ليلي
ميرسه اينترنتي و ايميلي
شيرين ميره مي شينه پيش فرهاد
روي چمن تو پارك بهجتآباد
زلفاي رودابه ديگه بلند نيست
پله كه هست نيازي به كمند نيست
تو كوچه غوغا ميكنند و دعوا
چهار تا يوسف سر يك زليخا
نگاه عاشقانه بيفروغه
اگه مي گن عاشقتم دروغه
تو كوچههاي غربي صناعت
عشقو گرفتن از شما، جماعت!
كجا شد اون ظرافت و كرشمه
نگاه دزدكي كنار چشمه؟
كجا شد اون به شونه تكيه كردن
كنار جوب آب گريه كردن؟
دلاي بي افاده يادش بهخير
دختركاي ساده يادش بهخير
تو قلب هيشكي عشق بي ريا نيست
حجب و حيا تو چشم آدما نيست
كشتهي دلبرند و ارتباطش
فقط براي برخي از نكاطش
پرنده پر كلاغه پر صفا پر
صداقت از وجود آدما پر
ما توي صحبت رك و راستيم داداش
عشق اگه اينه ما نخواستيم داداش
حال كذايي به شما ارزوني
عشق ريايي به شما ارزوني
***
زدم تو خالتون دوباره؟ آخ جان
حسابي حالتون گرفته شد هان؟!
ناز و ادا هميشه بوده جونم
حجب و حيا هميشه بوده جونم
آدمو تو فكر و خيال گذاشتن
وقت قرار آدمو قال گذاشتن
حرفاي داغ و پخته و تنوري
چه از طريق نامه يا حضوري
هميشه بوده توي عشق حاضر
همينه ديگه خب به قول شاعر:
با اون همه قد و بالاتو قربون
با اون همه ناز و اداتو قربون
كه با من غمزده داشتي رفتي
تو كوچهتون باز منو كاشتي رفتي
چقدروعدههاي بي سرانجام
چقدر توي كوچه عرض اندام
چقدر حرفهاي عاشقانه
چقدر آه و نالهي شبانه
چقدر گريههاي توي پستو
چقدر وصف خط و خال و ابرو
چقدر دزدكي سرك كشيدن
چقدر فحش و ناسزا شنيدن
خلاصه عشق و عاشقي همين هاست
اما تو تعريفش هميشه دعواست
اگه دلت تپيد و لايق شدي
عزيز من بدون كه عاشق شدي
از «ابوالفضل زرويي نصرآباد» عزيز
زنها چه موجودات غريبي هستند
وقتي كوكشان تمام مي شود
باز هم ميخندند
باز هم ميگريند
و باز شلوارهاي پاره ي مردان را كوك ميزنند.
تمام پنجشنبههاي باراني
با خرافهاي به نام دوست داشتن
توي گودالهاي شهر قدم زدم
خط كشيدم
تا فالم را خودم بنويسم.
تمام آن پنجشنبههاي باراني
فنجان را كه برمي گرداندي
دلم آشوب بود
...
پاهايم را ميسپردم به چالههاي خيس
و چشمهايم را به دهانت
و انگشتانم را به حافظ
و دلم را به قطرههاي باران
سكوت ميكردم فنجان را بر مي گرداندي
دلم
ويرانترين شهر خدا بود
پاهايم را از چالههاي خيس مي كشيدم
و كفشهايم را دست ميگرفتم
جايي لابهلاي آن پنجشنبههاي باراني
گم مي شدم.