تبليغاتX
يادداشت‌هاي يك شبه‌كرگدن

اين شبه شعر را من 27/1/84 گفتم.

شايد به ياد بياوريد يا نه، دختركي توي متروي شهيد بهشتي خودش را پرت كرد جلوي قطار و مرد. شايد عاشق بود. شايد دانشجو بود. شايد سر كار مي رفت. شايد آن لحظه كه اين كار را مي كرد اگر مي‌دانست و ايمان مي‌آورد كه كسي بسيار عميق دوستش دارد، و برايش واقعا نگران است، اين كار را نمي‌كرد. شايد دير شده بود. پنجره‌هاي دلش را با سنگ شكسته‌بودند. مادرش، معلمش، كارفرمايش، دوستش، عاشقش... خيلي دير شده بود حتما. و شايد به اين نتيجه رسيده‌بود و ايمان آورده بود كه «زندگي چيزي نيست جز يك ظرف پر از كثافت.»*

 

ساعت به روي هفت

به روي تمام ريل‌ها

ايستادند تمام عقربه‌ها و قطار

در قاب چشم دختركي با بوي گند انتظار

كپك‌زدنش را

فرياد زد ايستادند تمام جهان

با گوشهاي كر با مغزهاي لال

پشت خط قرمر تمدن

و دخترك بر روي ريل‌ها

خودش را تف كرد توي صورت تمام قطارها

زن

تف‌هاي روي رژ‌لبش را ليسيد و بي‌خيال

بر صندلي‌هاي آبي و قرمز

ديگر چه اهميتي دارد

سوار قطار شد

يك گوشي موبايل

در جوار برق فشار قوي

آنتن نمي‌دهد.

 

* وونه‌گات،كورت- زمان لرزه- انتشارات مرواريد-1384

+  دوشنبه 1385/01/28     | 

پسركي كفش ورزشي‌اش را مي زند روي سطح خاكي زمين بازي و ذرات غبار به رقص در مي‌آيند. پسرك پاهايش را محكم‌تر مي‌كوبد روي زمين و اين‌بار خاك زيادي بلند مي شود و به سرفه‌ام مي‌اندازد ليوان آبميوه‌ام را تكان مي‌دهم جرعه‌اي مي‌خورم و از لجم باقي را خالي مي‌كنم كنار پاي پسرك. قطراتي از آبميوه مي‌پاشد به شلوار پسرك. و لکه های کوچکی روی شلوارش درست می کند. دوستش داد مي‌زند و توپ را محكم به سويش پرتاب مي كند. پسرك پايش را مي‌كوبد روي زمين.

مواظب دخترم هستم كه از روي سرسره هلش ندهند.

مورچه ي كوچكي خاك پر شده توي چشمانش. در مايع چسبناكي گرفتار شده و دارد غرق مي شود. جسم سنكين گردي مي افتد رويش و مي‌ميرد و خب، خونش آنقدرها نيست كه بپاشد روي شلوار پسرك يا مانتوي من. جسرش زير پاشنه ي كفشم داغون مي شود.

+  یکشنبه 1385/01/27     | 

آويختند

ترانه‌هايي بر اندامش

و شكوفه‌هايي بر گيسوانش

نشاندند

و با هلهله از عبوري متراكم گذشت در حايل گيسوان غرق در خون. 

نشانندش بر كنجي آراسته 

سينه اش به ميخي گرفت و ترانه ها با خون كبود شدند.

پس پوشاندندش

چشمهايش را از آذين تهي كردند

و دستهايش را كه زخمي بود بوسه نزدند

و فرشتگان را از دهانش راندند

و پاهايش را

آه پاهايش را

به پسربچه‌گان امانت دادند.

و بازوانش

از صليب آويخته ماند

آنگونه كه زيباتر باشد.

و صليب‌ها در قلب اتاق‌خواب‌ها مخفي شدند.

و استخوانهایش زیر بالش دفن شد.

صداي ترانه‌اي مي‌آمد

شكوفه‌اي پريده رنگ

زيرپاي پسر‌بچه‌اي لگد شد.

و خون از دماغ هيچ كس نريخت.

+  یکشنبه 1385/01/27     | 

  1. الان باید شروع کنم ولی نمی دانم از کجا. در می زنم کسی نیست. در  میافتد روی زمین خاک بلند می شود. سیم ها اتصالی می کنند. مودم جیغ می کشد. باد نمی وزد و فریاد دیوانه ی معلولی که اذیتش کرده اند. هوا را می درد و پرده ی گوش مرا هم. برق ها رفته اند مرخصی بدون حقوق.
  2.  دفترها را دسته بندی می کنم. خودکارها را دسته می کنم و دورشان را با کش ماست سفت می بندم. دوات ها را محض خنده توی پیاده رو خالی می کنم. صدای دیدو را تا آخر کم می کنم. در توالت فرنگی را باز می کنم. دفترها و کاغذها و خودکارها و قلمها -و یکی دو تا چیز دیگر که رویم نمی شود بگویم- می تپانم آن تو. هواکش را روشن می کنم. می روم دو کیلو پرتقال بخرم. تا برگردم سوخته اند.
  3. پل عابر بسیار زشتی روی اتوبان ساخته اند بسیار زشت. میوه فروش می گوید «خوب کاری کردند بچه مدرسه ای یا و پیر پاتالا اینجا خیلی تصادف می کردن و کارشون یه سره می شد.» می روم روی پل. اتوبان خمیازه اش را نصفه می گذارد. بهش چشمک می زنم. ماشینی تن آسفالت را تفی می کند.
  4. کلید می اندازم. کلیدم دیروز افتاد توی چاه توالت. از توی بالکن می روم توی اتاق. بوی لاستیک سوخته می آید. در توالت فرنگی آب شده. سیفون را می کشم.
  5. مامان کلید را می اندازد روی میز و «من اومدم» اش توی حلقش می ماسد. اه .
  6. مامان داد می زند هوار میکشد. بد بیراه می گوید. تلفن زنگ می خورد. من پاچه هام را دادم بالا و با کثافت های توی دستم بازی بازی می کنم. شیرازه ی دفتر سال ۱۳۸۴را توی دستم پاره می کنم. تلفن می رود روی پیغامگیر. مامان داد می زند. وسط مسط ها گریه اش می گیرد. اشکهایش را پاک می کنم. مامان به جای پای کثیف و نمناکم روی قالی نگاه می کند و محکم می زند توی گوشم.
  7. پرده را کنار می زنم. هوا سرد است و احتمال باران می رود. مهتابی آشپزخانه بیب بیب می کند. برقها بر می گردند. خانه از صدای ماچ و بوسه و خوش آمد گویی پر می شود.     
+  یکشنبه 1385/01/27     |