اين روزها روزهاي "موقعيت" است. یکیش همان كه ميفهمم چه سخنران دوزارياي هستم. يكيش وقتي ميفهمم چهقدر ناتوان و ضعيفم ـ مثل وقتي كه طرف جلوي تالار مولوي قشنگ خواباند زير گوشم و تا يك دقيقه گوشم سوت ميكشيد. جاي گرفتن هر شمارهاي و هر كمكي صورتم خيسِخيس شد كمكم. آفرين! ـ يكيش وقتي سر امتحانهاي رسانه نميروم و دستگيرم ميشود كه چه بيخيالِ سازگار با هر شرايط و اقليمي هستم. روزهاي موقعيت است براي من. روزهاي پر از افتادن از بلندي، گير كردن به شاخهاي و شكستن شاخه و باز پرت شدن. رفتهام تو نخ وضعيت خودم، خودم با خودم و خودم با ديگران. خيلي كسان هستند كه خط زدهاند مرا و وقتش رسيده كه من هم جاييهايي در دفتر شمارهها را ديگر نديده بگيرم يا حسي را رد كنم برود قاطي خرت و پرتهاي زهوار دررفتهي يك كهنهفروش. مثل مادرها كه لباسهاي كهنه را دور ميريزند با اينكه روزي با عزت و احترام شسته ميشدند و با مناسك و آداب ميرفتند توي كمد و بيرون ميآمدند و با لذت به تن كشيده ميشدند.
آدمِ هياهوها شلوغ كاريها و دويدن نيستم. نميتوانم. غار خودم را ميخواهم و خزيدنهاي آرام و كشدار. آدم چشم تو چشم شدن هم نيستم. جايي زير و بين سنگهاي تاريك بايد بمانم و گاهي كه عشقم كشيد از درز بين سنگها يك نگاهي هم بيندازم ببينم چه خبر! تا صبح و تا بلكه تا ابد ميتوانم در مورد اين موقعيتهاي تازه كه عجيب پيامهاي اخلاقي براي من رو ميكنند صحبت كنم ولي كي حوصلهاش را دارد؟ بگذار ببينم؟ آخرينش همين است: كشك بودن در معناي واقعي كشك بودن هيچ ربطي به اينكه عاشق هستي يا نيستي ندارد. به موفقيتها و گند زدنهاي كاريات هم همين طور و به اندازهي جيبت هم. وقتي در زندگي آدم به كشك بودن ميرسد يعني جايي كه و دقيقهاي كه بدون كار و روابط انساني و اجتماعياش، يك شكل ديگر و يك معناي ديگر دارد، آنجاست كه بايد نشست و ديد آن خودِ ژلهاي بيرنگِ آنتيك چه مرگش است واقعا، و يا حتي چه مرگش نيست... فكر ميكنم اين درستتر است اينكه «چه مرگش نيست!»
پ.ن: كسي چه ميداند، اگر چند سالي زودتر دنيا آمده بودم شايد با "كيير كهگور" يك رفاقتي به هم ميزدم. ( مسئله اينجاست كه همهي اين جور آدمها هم خل و چلاند! هميشه عاشق زنهايي ميشوند كه يك جو مغز و شعور ندارند.)

شايد يكي از موقعيتهايي كه آدم معني واقعي حماقت و درماندگي را در مورد خودش درك ميكند، وقتي است كه با يك دايناسور كوچك و معصوم كه گوشهي تاريكِ يك پلكان كز كرده، رو به رو ميشود. حماقتبارتر آنكه همهي زورت را بزني كه بياينكه مغزش را توي هاون بكوبي و بغضش را غليظتر كني، بخواهي برايش از بياهميت بودن پزشكي و داروسازي و ميكروبيولوژي و چي و چي حرف بزني و پايت را از گليمت درازتر هم بكني و اين را بخواهي توضيح بدهي كه تنها چيزي كه اهميت دارد اين است: تمام تلاشش را بكند تا زندگياش مثل وزوز پشه نباشد، يكنواخت و خالي از هر اوج و فرودي ... سر حرفهايي كه زدم هستم. همين طوري روي هوا چيزي نپراندهام اما؛ احساس شارلاتان بودن ميكنم و احساس دروغگو بودن، احساس ناظم بودن و احساس توخالي بودنِ يك آدمْ بزرگ گَندهدماغِ حراف. هـِــي!
نميتوانم زيبا نباشم/ عشوهاي نباشم در تجلي جاودانه/ چنان زيبايم من/ كه گذرگاهام را بهاري نابهخويشتن آذين ميكند/ در جهان پيرامنام هرگز/ خون عرياني جان نيست ... ابلها مردا/ عدوي تو نيستم من/ انكار توام
باشه!
* الان شبيه يك "در حاليكه" هستم كه در كالبد انساني تجلي پيدا كردهام.
.jpg)
هر وقت مقام معظم رهبري يا يكي از اين آدمهايي كه صاحب ميكروفونها هستند، شروع ميكنند به صحبت كردن در مورد كرامت مقام انساني زن در جمهوري اسلامي ايران و دين اسلام خيلي دلم ميخواهد آنجا باشم و يك كشيدهي آبدار بخوابانم زير گوششان. مغزهاي كوچكشان ناتوانتر از آن است كه بتوانند تصور كنند زن بودن در اين سرزمين يعني چي! كه سوار بودن روي دوچرخهاي كه زنجير ندارد و لقلق خوردن روي آن بدون آنكه ركابي به جلو و عقب بتواني بزني يعني چي. كه با همين وضعيت رها شده باشي توي يك مسابقهي ناعادلانهي بيانصافانه يعني چي.
چند وقت پيش حرف برابري ديهي زن و مرد سر زبانها افتاد. خيلي خوشحال شدم. براي اينكه اعتراضها و بدو بدوهاي عدهاي از زنان كه لاي جيك تو جيك حرف زدنهاي باقي همجنسهاي خودشان و تكه پراندن بلند بلند مردها برچسب معتاد و روسپي و ايدزي و دوجنسي خوردهاند، نتيجه داد. خيلي خوب است، ولي من سوال دارم. ميخواهم بدانم كسي هست كه بپرسد تمام اين سالهاي زندگي در سايهي حكومت الله، چه كساني روي محال بودن اين ماجرا پافشاري كردهاند؟ حضرات شجاع!* كسي هست كه شهامت كند و جواب پس بدهد؟
مرسي از همهي مامانها و دخترهايي كه اعتراضيهي كمپين را امضا نميكنند. كف مرتب! اين يكي براي بچههاي كمپين كه بيخيال نميشوند. يعني نميشويم.
چون مادري پرطاقت/ با شور و با شهامت/ پي افكني زيباترين دنياي فردا را/ رو در كوي و برزن/ آزادي پراكن/ گو از حق انسانها/ اي زن به پا خيز از نو/ آزادي آيد از تو/ از همت و همبستگي آيد جهاني نو/ رو در كوي و برزن/ آزادي پراكن/ گو از حق انسانها/ گو از حق انسانها.
پ.ن: این لينك پادكست سايت برابري براي تغيير است كه به خاطر 22 خرداد درست شده. اصلا چيز شاهكاري نيست. ولي گوش دادنش ضرري هم ندارد. بيشتر به اين خاطر گذاشتم كه شعري كه بالا نوشتهام ته اين پادكست هست، بشنويد. خيلي قشنگ است.
بهبه دامن لنگي
قدم زدن با دامن لنگي
شلنگ انداختن با ليوان پر، توي دامن لنگي
مرگ و پنگوئن* لميدن در دامن لنگي
خواب بعد از ظهر با دامن لنگي
** ديدن در حمايت دامن لنگيDown by low
شباهت عجيب موهاي مشكي آويزان از نظر ريخت شناسي در آينه در مقايسه با دامن لنگي
دامن لنگي
دامن لنگي مثل تابلوهاي نقاشي چيني (يا ژاپني)
چه چيزي!
چه كشفي!
دامن لنگي
*مرگ و پنگوئن ـ آندري كوركف ـ شهريار وفقيپور ـ انتشارات روزنه
** كارگردان: جيم جارموش
پ.ن: اين، شعر يا هر چيز ديگري كه ارزش ادبي داشته باشد، نيست. واقعا نيست.

هياهويي كه در پلكان است چيست؟
شيري است كه قطره قطره آب از آن ميريزد
و شكوهي نامرئي
كسي است كه در قمار باخته
در حالي كه صداي موسيقي
آهسته و آهستهتر ميشود
*كارلوس دروموند دو آندراده ـ شعر مهيج

حالا صندلی خودم را میخواهم که کناری بکشم و با تأنّی بر رویش بنشینمـ
نه؟
نه. هنوز چند تا پالتوي دستنخورده توي كمد ديواري آويزان هستند كه دوست دارم چند باري توي زمستانهاي پربرف و يخزده تنم كنم و پيادهروهايي را كه تجربه نكردهام در سكوت قدم بزنيم.
بالاخره رفتم براي ديدن نقاشيهاي «ايران درودي» و بسيار بعيد است كه دوباره و سه باره براي ديدنشان سري به موزه نزنم. كاملا تحت تاثير بودم. آن قدر كه وقتي مجبور شدم به خاطر كارم تماشاي تابلوها را نيمه تمام بگذارم كم مانده بود بزنم زير گريه.
آخرين نمايشگاه مجسمهاي كه در موزهي هنرهاي معاصر بود، مال كِي بود؟ شايد پاييز گذشته يا اوايل زمستان... همان «دوسالانه» بود فكر كنم. يك كاري را ديدم كه طرف مدل دست هنرمندهاي مختلف را با يك روش خاص درست كرده بود و روي يك صفحهي بزرگ چيده بود روي زمين، انگار كه دستها از مچ از دل زمين سبز شده بودند و كنار هر كدام اسم صاحب دست را نوشته بود. آن كار را هيچ وقت فراموش نميكنم و به خصوص فرم دست «ايران درودي» را كه شبيه يك غنچهي گل بود. دست آغداشلو هم بود و بسيار تجربهي لذتبخشي بود تماشاي آن كار. فكر كنم طراح و سازندهي كار يك مايع بهخصوصي درست كرده بود و آدمهاي مختلف دستشان را توي آن فرو برده و نگه داشته بودند تا ببندد و باقي ماجرا... آن چروكهاي نرم و خم و پيچ انگشتهاي ايران درودي را قشنگ توي ذهنم دارم.
ديدن اين نمايشگاه (گنجينه) واقعا تجربهي متفاوتي است. كم به نمايشگاههاي نقاشي سرنزدهام و با اينكه هيچ از هنرهاي تجسمي سردرنميآورم، فكر ميكنم اين نظر درستي باشد كه خيلي كم پيش ميآيد كه تو دلت بخواهد تا يك زمان نامعلوم جلوي يك تابلوي نقاشي بايستي. ولي تا آنجا كه من فرصت كردم و ديدم، پاي بيشتر از 80 درصد اين تابلوها بايد درنگ كرد و... نميدانم يك اتفاقي ميافتد. موسيقي رنگها را ميشد شنيد و نور و سكوت مبهمي را كه منعكس ميكردند ميشد درك كرد. آن نور و آن سكوت، همه چيز را مات و در خودشان حل ميكردند.
تابلوهاي سرخ و سياه، سلطهي بودن، صداقت لحظه، دلداده، اين منم ايرانم، شانديز و بنفشِ بنفش بسيار باقدرت بودند. نه از نظر تكنيك يا چيزهايي مثل آن ـ كه همهي آثار درودي در نهايت درجهي هنرمندي بودند ـ بلكه به خاطر آن پلي كه به سرعت ميتوانستي بين خودت و اثر درست كني و البته به سختي از روي آن پل عبور كني!
اين برش باريكي از ذهن پاكيزهي اوست:
ـ تولد، نور و عشق است، و مرگ پيوستن به آن. من با نقاشي به زدودن تباهيها ميروم، نه به خاطر دقيقهاي دانا، نه به خاطر عشق، بلكه به خاطر ايماني كه به جهان هستي و نيروي كهكشان دارم و مومنانه كوشيدهام تا به درك مفهوم آفرينش برسم.
ـ امروز از خود ميپرسم آيا اين نقشهاي رنگين، خاكستر منِ سوخته است؟ يا عبور جرقهاي گداخته كه خلاقيتي را بشارت ميدهد؟ اين پرسشي است كه زندگيام در آن خلاصه شده است بيآنكه پاسخي برايش بيايم. هميشه در پي كشف جرقهي خلاقيتي بودهام كه با آن تمامي هستي خود را شعلهور كنم. براي درك مفهوم و حس نقاشي؛ راز سايه روشنها، طرحها، و رنگها را تجربه كردهام. اما نقاشي آنچنان مفهوم گستردهاي است كه نقاش بودن كافي نيست.

آدمهايي هستند كه بودنشان وجود اين دنيا را توجيه ميكند. كه به صرف وجودشان به زندگي كمك ميكنند.** هستند ولي تك و توك.
من هم هستم. هر جا كه پا ميگذارم از توي پوستم ميجوشم و همه جا پخش ميشوم. درست مثل يك لكه روغن، تكه تكه، جا به جا، بياينكه به هيچ سطحي نفوذ كنم. مثل ابرهاي خاكستري و آبستنِ اين روزها كه در آسمان پرسه ميزنند؛ منم نه بار دارم و نه هيچ، تنها «هستم» و گاهي جلوي آفتاب را ميگيرم. بوي تنم را ميشنوم و رگهاي آبي درشتي كه دستهايم را از ريخت انداخته وارسي ميكنم مثل مادربزرگي كه دارد كند كند تجزيه ميشود.
هميشه بايد تا يك ساعت ديگر جايي باشم. اين، يعني زندگي به شدت رئال شده. يعني پروندهي ايكاشهاي بزرگ و كوچك را ديگر بايد بست و گذاشت براي بعدها. براي وقتي كه بشود كمي از آنها حرف زد ... تا شايد اين روزهاي بياندازه بيمعني كه ميتركند و تمام ميشوند ديگر جايي بايستند و بگذارند تا زندگي شبيه آن چيز معمولي و سادهاي باشد كه ميشود توش چرخيد و نفس كشيد.
نه! آدم غمگيني نيستم؛ شادم، با كلي دوست خوب، اما گاهي اوقات دلم ميخواهد لحظاتي باشد كه فرو بروم. كه بتوانم رها باشم.
جهان با سرعت نفس عميق ميكشد. پسرْ كوچولوي دوست زيبا و كمرنگم يك دندان ريز درآورده و ... بگذار براي وقتي ديگر دير است/ بيا از باد شمال سخن بگو/ نمنم باراني كه بيايد/ ختمي و ارغوان از خودمان است/ هواي تازهي سرودن و رفتن از خودمان است/ بگذار همسايه خواب انار نوشكفته ببيند/ چه عيبي دارد؟/ما كه راه پرچين آسمان را بهتر از كبوتر كوهي بلديم/ من از خورجين ماه مشتي گندم برميدارم/ تو هم براي پيراهنت تكمهي كوچكي از خواب هفت خواهران بچين/ حيف است اين همه حرف باشد و از تو نباشد/ مگر باد شمال هم از سمت شمال نميوزد؟/ بگذار براي وقتي ديگر، حالا*
پ.ن: ۱- كسي در آغوشم مرده. مرده به دنيا آمده. به من يك جور بيهوشي دست داده كه فكر ميكنم بازگشتي ندارد.
۲-دوست دارد برود. دستش را روي دهانش بگذارد و برود.
*نامهها ـ سيد علي صالحي
** آدم اول ـ آلبر كامو
پ.ن: داري بزرگ ميشوي وقتي گاهي وسوسه ميشوي مزهي ليمو عماني تلخ خورش قيمه را بچشي. بزرگ شدي وقتي كه اولين ليمو عماني زندگي را با چنگال به دهان ميبري و با تعجب از طعمش خوشت ميآيد.
پذيرش! همين. مثل گلولهاي كه چند سال فاصله بوده بين شليك شدن و برخوردش به جايي در جمجمهات. فاصلهاي به اندازهي شروع غمانگيز بلوغ تا شكوه الكي بالغ به حساب آمدن.